خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

ایستادن در مرزی ناپایدار

یادداشتی درباره‌ی «همیشه‌پسر» نوشته‌ی بهار کاتوزی
۱۵ شهریور ۱۴۰۵
نویسنده:
نغمه وثوق
share
share
close
ایستادن در مرزی ناپایدار

همیشه پسر نوشته بهار کاتوزی، روایتی روان‌شناختی متکی بر تعلیق و ابهام است که مخاطب را در موقعیتی قرار می‌دهد که ناچار است بخشی از داستان را نه فقط با دنبال کردن اتفاقات، بلکه با تفسیر ذهن و رفتار شخصیت‌ها پیش ببرد. 
داستان از جایی آغاز می شود که فرهاد راوی داستان تصمیم می گیرد به بهانه تولد مادرش، پس از مدت ها به خانه پدری بازگردد، بازگشتی که قرار است دیداری دوباره با خانواده باشد، اما خیلی زود به فضایی نا آرام و رازآلود تبدیل می‌شود و لایه‌های مدفون گذشته را که سال‌ها میان دیوارهای خانه پنهان مانده است بیرون می‌کشد. 
مادر، در میان هذیان‌ها و آشفتگی‌های ذهنی ناشی از بیماری، از گذشته سخن می‌گوید؛ حرف‌هایی پراکنده و گاه مبهم که نمی‌توان به‌سادگی تشخیص داد حاصل زوال حافظه‌اند یا نشانه‌هایی از چیزی که سال‌ها ناگفته مانده است. همین تردید کافی است تا آرامش ظاهری خانه به هم بریزد و فرهاد، و همراه با او خواننده، نسبت به آن‌چه از گذشته می‌داند دچار تردید شود.
از اینجا به بعد، آنچه در ابتدا تنها چند جمله و نشانه پراکنده به نظر می‌رسد، به پرسشی بزرگ‌تر تبدیل می‌شود: آیا گذشته همان چیزی است که شخصیت‌ها به یاد می‌آورند، یا حقیقتی دیگر جایی میان حافظه، فراموشی و سکوت پنهان مانده است؟ 
این راز خانوادگی تنها یک معمای داستانی نیست؛ بلکه به محرکی برای تشدید سردرگمی و درگیری اعضا خانواده تبدیل می‌شود.
نویسنده با نگاهی فلسفی از  فضای آشنای خانه پدری به تدریج جهانی مبهم و ناآرام می‌سازد؛ جهانی که در آن خانه، خانواده و حافظه به یکدیگر گره می‌خورند. خانه ای که می توان آن را امتدادی از ذهن و روان شخصیت‌ها دانست، جایی که گذشته در آن دفن نشده و همچنان خود را به شکل‌های مختلف به اکنون تحمیل می‌کند.
با شروع تردید و آشفتگی فرهاد، خواننده با دیدی تازه راوی داستان را همراهی می کند ؛ قهرمانی که در تشخیص مرز میان ادراک ذهنی و واقعیت بیرونی سرگردان می شود، جهان پیرامونش را از دریچه ذهن خود تجربه می‌کند و همین مسئله باعث می‌شود آنچه در روایت می‌خوانیم، همواره فاصله‌ای با یک واقعیت قطعی داشته باشد. آیا آنچه فرهاد می‌بیند همان چیزی است که در جهان بیرون رخ می‌دهد، یا ذهن او در حال کشف روایتی دیگر از واقعیت است؟ کاتوزی با قرار دادن مخاطب در این وضعیت، به‌تدریج او را نیز با راوی همراه می‌کند؛ ما همراه او شک می‌کنیم، می‌ترسیم، شواهد را کنار هم می‌گذاریم و به دنبال حقیقت می‌گردیم، اما هم‌زمان مجبوریم از خودمان بپرسیم: آیا آنچه فرهاد می‌بیند واقعاً وجود دارد؟ 
شاید مهم‌ترین وجه روان‌شناختی اثر نیز همین باشد؛ اینکه خواننده، درست مانند فرهاد، تا پایان ناچار است میان آنچه می‌بیند و آنچه می‌تواند حقیقت داشته باشد، مدام در رفت‌وآمد باشد و نکته مهمی که نویسنده با هوشمندی آن را در دل داستان جای داده است همین است که سردرگمی فرهاد صرفاً یک ویژگی شخصیتی برای پیچیده‌تر کردن داستان نیست؛ بلکه به بخشی از سازوکار روایت تبدیل می شود تا مخاطب نیز مانند فرهاد، امکان دسترسی به یک واقعیت قطعی را از دست بدهد. 
یکی از نقاط قابل توجه «همیشه پسر»، مواجهه دو شکل متفاوت از فروپاشی ذهنی است؛ از یک سو ذهنی که درگیر فراموشی و زوال حافظه است و از سوی دیگر ذهنی که در تشخیص مرز واقعیت و توهم با دشواری مواجه می‌شود. 
و در پایان «همیشه پسر» تجربه‌ای است از ایستادن در مرزی ناپایدار؛ مرزی که در آن نمی‌توان همیشه با اطمینان گفت کدام خاطره حقیقت است، کدام تصویر حاصل ذهن و کدام سکوت، حامل چیزی است که هنوز گفته نشده. شاید بعد از بستن کتاب، پرسش دیگری نیز باقی بماند: 
چه‌طور می توان زیست  و مطمئن بود  رازی سر به مهر در گوشه‌ای از  زندگی‌مان پنهان نمانده؛ رازی که شاید ریشه‌ی تمام زخم‌هایمان باشد و اگر روزی پرده از آن کنار برود، بتواند یک‌شبه تمام آن‌چه را زندگی می‌نامیم، زیر و رو کند؟» 
 

مطالب مشابه