خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / داستان

عشق

۱۸ شهریور ۱۴۰۵
نویسنده:
نیکول کراس
مترجم:
بهرنگ رجبی
share
share
close
عشق

از جوانی‌مان می‌شناختمش و بعد چند دهه‌ای ارتباط‌مان قطع شد تا این‌که دوباره توی یکی از کَمپ‌های پناهندگی دیدمش. چهره‌هایی هستند که رنج می‌تواند کاری کند هیچ‌رقمه شناخته نشوند، اما چهره‌هایی هم هستند که آن دارند، ویژگی متمایزی شاید، که امکان ندارد چیزی بتواند عوض‌شان کند یا از ریخت بیندازدشان، نه زمان، نه رفتن به دیاری دیگر، نه هیچ نوعی از درد و عذاب. چشم‌های سوفی خاکستریِ سیری بودند که گاهی‌وقت‌ها، هوا که جورهای خاصی می‌شد، به بنفش می‌زدند. اولی که تن تکیده‌اش را توی صف مارشکل کنار حصار مشبّک کمپ دیدم شَمد آبی‌رنگی روی شانه‌هایش انداخته بود؛ اسمش خاطرم نیامد، یا حتا این‌که مال کدام دوره‌ی پَرت زندگی‌ام است، اما آن چشم‌ها را شناختم. بعد صدایش را شنیدم و یادم آمد. حین آن مدت کوتاهی که مسیر صف‌های‌مان مشترک شد او برایم چیزهایی را که یادم نمی‌آمد یا اصلاً خبر نداشتم، تعریف کرد.
آن قدیم‌ها سوفی تنها نبود و به‌رغم آن‌همه سالی که بین‌مان فاصله انداخته بود و به‌رغم بی‌شمار شکست و جِر خوردنِ این سال‌ها، هنوز بفهمی‌نفهمی انتظار داشتم ببینم اِزرا یک‌هو از دل گذرهای درهم‌گوریده‌ی کمپ بپَرد بیرون و ظاهر شود، با کُت مندرسی روی دوشش تا زیر زانو، صورت پُرمو، خاخام‌طور و بدعُنُق، و خوراکی یا قوطی آبجویی توی مُشت که پایاپای با چیزی تاخت زده بودش، یا با چرب‌زبانی صاحبش شده بود، یا به شیوه‌های مذاکره‌ی دیگری مخصوص اِزرا به دستش آورده بود. من همیشه از سوفی خوشم می‌آمد و به اِزرا حسودی می‌کردم که سوفی را دارد. به این هم حسودی می‌کردم که رابطه‌شان دائمی و همیشگی به ‌نظر می‌آمد، در و تخته‌ای شده بودند حسابی جورِ همدیگر، اما باقی‌مان هِی با هم بُر می‌خوردیم و به هم می‌زدیم، می‌لاسیدیم و عاشق می‌شدیم و بعد می‌فهمیدیم هنوز آدم‌هایی نپخته‌ایم.
آخرآخرهای دهه‌ی نود میلادی توی نیویورک با هم آشنا شده بودند، اما مدت‌زمان معقولی قبلِ ‌این‌که با پایان قریب‌الوقوع آن دهه دنیا واقعاً به آخر برسد قرارومدارشان را گذاشته بودند تا برف سال نو را با همدیگر بروند جایی بیرون شهر بساط کنند ببینند ــ هم‌زمان که کل کامپیوترهای دنیا خطا می‌دادند، ساعت‌شان صفر می‌شد، و همه‌مان را برمی‌گرداندند به عصر حجر. این دوتا آدم ــ همیشه آماده برای هر ‌چیزی، حاضر برای هر کاری ــ حتا برای این موقعیت هم آماده بودند، که توی غار سفید یخ‌پوش‌شان یکی‌شان آن‌یکی را از پشت بغل کند یا بیرون غار به پشت دراز بکِشند، لمیده بر بال‌های گسترده‌ی فرشتگان نگهبان‌شان، نگاه‌شان به بالا نه به نورهای پُرتلألوِ آتش‌بازی‌هایی که شرکت گروچی راه می‌انداخت بلکه به ستاره‌های بالاسرشان: ستاره‌هایی پخش‌وپلا و درهم‌وبَرهم از این سر تا آن سر کهکشان فرازِ، گمانم، کلُرادو یا شاید هم وایومینگ. این‌که هیچ‌کدام‌شان ــ یکی بزرگ‌شده‌ی ساحل شمالی لانگ‌آیلَند و دیگری پرورده‌ی جزیره‌ای در نیوجرسی جنوبی، جفت‌شان هم توی کنیسه‌های بِث‌شَلوم، جفت‌شان هم توی کنیسه‌هایی که گوشت حلال می‌دادند اما قوانین را خیلی سفت‌وسخت اجرا نمی‌کردند، جاهایی که توی‌شان امریکایی بودن یک تصادف تاریخی بود، زبان انگلیسی یک تصادف تاریخی بود، طبیعت یک تصادف تاریخی بود ــ این‌که هیچ‌کدام این دو نفر حتا کوچک‌ترین تصوری نداشتند از این‌که چه‌طور باید آتش روشن کنند، چادر بزنند، یا وسایل‌شان را در برابر آب مقاوم کنند ــ زنده ماندن در دمای زیر صفر که پیشکش ــ هیچ خیال‌شان نبود، چون تا همان موقع هم ــ بفهمی‌نفهمی معمایی بود باورنکردنی ــ خودشان را شایسته و باکفایت نشان داده بودند، نه‌فقط این‌که وارد دانشگاه‌های خوب شده بودند و راه‌شان را به سوی دنیا باز کرده بودند بلکه این مسیر که رفته بودند به‌ نظرشان زیبا هم می‌آمد. شک نیست این‌که اولین بار قبل حتا به پایان رسیدن آن هزاره‌ی دشوار به هم زدند ــ دشوار برای اغلب آدم‌ها ولی نه برای آن‌ها ــ دلیل نهایتاً بساط نکردن‌شان برای تماشای برف بود: نه به‌خاطر این‌که نمی‌توانستند از پسش بربیایند. نه به‌خاطر خانواده‌ی سوفی که به‌عبث ادا درمی‌آوردند هنوز رویش نفوذ دارند و می‌گفتند دیوانه است، می‌گفتند مریضی افت‌فشار دائم دارد. نه به‌خاطر این‌که بلیت هواپیما سرسام‌‌آور گران بود، حرف آن‌همه لباس‌های ضدآب لازم را هم پیش نکشیم. نه به‌خاطر این‌که هیچ‌کدام‌شان دیگر حتا لحظه‌ای باور به تأثیرواقعی و آرامش‌بخش نور آن ستاره‌ها نداشتند.
سرِ چیزی که من نمی‌دانم چی بود به هم زدند و درد قضیه، دست‌کم برای سوفی، وحشتناک و غیرقابل تحمل بود. اگرچه برای اِزرا هم ــ لابد به‌گمانم ــ از دست دادن زنی مثل سوفی همین حس را داشته. آن‌زمان موبایل نداشتند و اینترنت هنوز دایال‌آپ بود و خیلی چیزی تویش پیدا نمی‌شد، در نتیجه تا مدتی فقط سکوت بین‌شان بود، فقط گریه و فکر کردن، نه می‌دانستند و نه می‌توانستند بدانند چی باید بگویند: انتظار مداوم. آن سال ‌نوِ بی‌بازگشت آمد و رفت و جفت‌شان بی‌حوصله و طاقت‌بیار و تنها بودند، اگرچه نصفه‌شبش سوفی، مست و با حس سنگدلی، رو کرد به مردی که از قبل‌ترش داشت رو به دیوار باش حرف می‌زد ــ من ــ و او را بوسید.
اما اواخر فوریه‌ی آن سالِ تازه که کلی صفر توی عددش داشت، سر صف بیرون محوطه‌ی فیلم‌فروم به همدیگر برخوردند و در گوش هم عذرخواهی‌های‌شان را کردند و باز اشک ریختند و دست سوفی سُرید رفت زیر کُت و زیر پیرهن چهارخانه‌ی اِزرا تا پوست لخت گرم او را لمس کند و بعدش خیلی زود دوباره برگشتند به همدیگر و باز عین قدیم همدیگر را نفس می‌کشیدند، چون مگر کس دیگری پیدا می‌شد که بتواند به عظمت سوفی عاشق باشد، سوفی که آن‌قدر سرزنده و روراست بود، و مگر کس دیگری پیدا می‌شد مثل اِزرا شوخی‌های خرکیِ بامزه بکند، اِزرا که آن‌قدر پُرشور و وراج بود؟ مگر کس دیگری پیدا می‌شد برود همه‌ی آن پازولینی‌ها و فلینی‌ها را با اِزرا ببیند، یا کسِ دیگری که از پشت تلفن برای سوفی تکه‌هایی از قصه‌های یهودیت حَسیدیِ مارتین بوبِر بخواند، تلفن بی‌سیمی که سوفی چنان به گوشش می‌چسباند که داغ می‌شد، آن شب‌هایی که اِزرا پایین شهر بود و سوفی بالای شهر بود و نمی‌توانستند بخوابند؟ این‌که بله، واقعاً در نیویورک همان آغاز هزاره هنوز بودند آدم‌هایی که چنین کارهایی کرده بودند و چنین کارهایی می‌کردند، ربطی نداشت به عشق‌شان و این‌که حالا باز از نو داشتند در آغوش همدیگر دراز می‌کشیدند، کما که ربطی نداشت همدیگر را اولین بار یک بعدازظهر بهار 1999 و کاملاً تصادفی دیده بودند و این‌که اگر ندیده بودند، هر کدام‌شان بالاخره عاشق کس دیگری می‌شد، که یعنی جفت‌شان قابل جایگزینی بودند، جفت‌شان را می‌شد با کسان دیگری عوض کرد. از آن به بعد دیگر سفت با همدیگر بودند ــ رابطه‌شان محکم بود؛ چنان رابطه‌ی محکمی بود که باقیِ ما به افتخارش گیلاس به هم می‌زدیم، حسودی‌اش را می‌کردیم، آرزویش را داشتیم.

کم‌وبیش شکل همدیگر، ولی تأکیدشان روی جاهایی متفاوت: به دیدِ خودشان این زیبایی منحصربه‌فرد و بی‌بروبرگردِ پیوندشان بود. آن اوایل، یک بار که توی آپارتمان ایست‌ویلِج‌شان لخت روی تشک دراز کشیده بودند، سوفی بلندبلند وجوه تناسب‌شان را با همدیگر گفت و اِزرا گوش داد و اعلام موافقت کرد و بعد قضیه را این‌شکلی جمع‌بندی کرد: با این‌که سوفی همه‌ی تلاشش را می‌کرد دختر مهربان خوبی به‌ نظر بیاید که تمام کارهایش درست است، حقیقت این بود که او سرکشی دوست داشت و بددهن بود و نیمه‌ی شرور وجودش شرارت بیش‌تر می‌خواست، از آن‌طرف اِزرا خودش را شرور، ناراحت و پلشت نشان می‌داد اما واقعیتش آدمی صمیمی و خیلی مهربان بود. جدای این، هر دو تعداد کم‌وبیش برابری از بازمانده‌های هولوکاست توی خانواده‌های‌شان داشتند، هر دو تعداد کم‌وبیش برابری خویشاوند در اسرائیل داشتند، هر دو مادری داشتند که اروپا به دنیا آمده بود و پدری که اول آمدن والدینش به امریکا به دنیا آمده بود و تا زمان رونالد ریگان جهوری‌خواه مانده بود؛ هر دو با ممنوعیت مشابه ازدواج با غیریهودی‌ها و سایه‌ی حکم مرگ در صورت انجام این کار بزرگ شده بودند، یا ممنوعیت شکست خوردن در هر کاری؛ می‌شود گفت هر دو محصول نظام قبیله‌ای خودخواه کوته‌بین تندخوی دلواپس آرامش‌بخش رُسِ‌جان‌بکِشِ مشابهی بودند، اما مادر سوفی که منزجر بود از آن محله‌ی محافظه‌کار در شمال لندن که خودش بعدِ جنگ جهانی تویش بزرگ شده بود، دخترش را فرستاد به مدرسه‌ی دولتی در روسلین ایالت واشنگتن و ازرا را فرستاده بودند به مدرسه‌ی مذهبی مخصوص یهودی‌های پاک‌دین و در نهایت از آن‌جا بیرونش کرده بودند.
جدای حتا این‌ها، جفتی می‌خواستند آن چیزی باشند که خانواده‌های‌شان، خانواده‌هایی که بسیار چیزها در زندگی دیده بودند، هنوز ندیده بودند: آدمی که به قصد سر کردن زندگی دنبال شغل نمی‌رود، به قصد پول نمی‌رود، به قصد کسب موفقیت به‌چشم‌بیا نمی‌رود ــ بلکه به قصد سروکار داشتن با هنر دنبالش می‌رود.
سوفی این جزئیات را برایم تعریف می‌کرد و من هِی تکرار می‌کردم «پازولینی!» روی تشک کاهی‌اش با ملافه‌ی آبی‌رنگی کثیف و ژنده دراز کِشیده بود و قطره‌های باران را نگاه می‌کرد که می‌چکیدند روی طبل فلزی زنگ‌زده‌‌ای آب از همه‌جایش روان. اسم پازولینی را یادم رفته بود و آن‌زمان دیگر تصاویر بیش‌ترِ فیلم‌هایی را هم که زمانی دیده بودم یادم رفته بود. اما سوفی می‌توانست همه‌شان را به یاد بیاورَد. می‌توانست کل صحنه‌ها را توصیف کند، نور، زوایای دوربین، می‌توانست حتا جملات شخصیت‌ها را به یاد بیاورد، و از آن فیلم‌ها که می‌گفت چشم‌های بنفش‌خاکستری‌اش لطیف می‌شدند، انگار دوباره دارد می‌بیندشان، تصویرشان را می‌اندازد روی کرباس چادرهای موقت آن‌جا، دیوارهای خُردوخراب، آسمان کثیفی که سیم‌ها هاشورش زده بودند. هر کس هم نزدیک بود، یا کنارمان توی صف منتظر بسته‌های غذا، واکسن، یا قوطی‌های آب‌میوه‌ای بود که شاید می‌رسیدند شاید نه، ساکت شده بود و داشت گوش می‌کرد؛ هیچ سندی برای حرفم ندارم ولی می‌خواهم بگویم فیلم‌هایی که سوفی با کلمات پُرتصویرش در ذهن‌های ما نمایش می‌داد با همه‌ی آن چیزهایی که او ازشان حذف می‌کرد، به شکل متعالی‌ترشان می‌رسیدند، به متعالی‌ترین شکل‌شان.

اوایل هزاره‌ی تازه من سوفی و در نتیجه اِزرا را زیاد می‌دیدم، سر شام‌های دورهمی، یا مهمانی‌های دوست‌ها، یا مهمانی‌های سازمان‌هایی که آن دوست‌ها حالا توی‌شان کار می‌کردند. بعد، حدود دو سال پشت‌بند یازده سپتامبر، من به‌خاطر شغلی نقل‌مکان کردم به لندن و ارتباطم با سوفی قطع شد. او و اِزرا هنوز با همدیگر بودند و یادم است یک‌وقتی شنیدم که نامزد کرده‌اند، که بالاخره در خانه‌ی ویلایی خانوادگی‌شان در لانگ‌آیلَند عروسی‌ای خواهند گرفت. گمانم آن‌زمان دیگر من دست از خیال‌پردازی درباره‌ی سوفی برداشته بودم. آن‌زمان قضیه به ‌نظر خوب و درست می‌آمد: این‌که آن دوتا، که تقدیرشان به هم رسیدن بود و برای همدیگر ساخته شده بودند و قرینه‌ی همدیگر بودند، باید پیش‌قراولان فتح سرزمین‌هایی دورتر شوند، سرزمین‌های ظاهراً هنوز دورِ بلوغ و بزرگسالی، جایی که بالاخره می‌گمارندمان تا در مرتع فرزندآوری بچریم. اما این قضیه گذشت و هیچ دعوتنامه‌ی عروسی‌ای نیامد و بعد آدم‌های دیگری از آشناها پیش افتادند و ازدواج کردند و بعد کم‌کم بچه‌ها به دنیا آمدند، بعضی‌شان حتا مال آدم‌هایی که هیچ انتظار نداشتیم خانواده‌ی هسته‌ای مطلوب جامعه را تشکیل بدهند و بعد یک سالی که برای تعطیلات برگشته بودم نیویورک و داشتم با دوست‌هایی از آن‌جا که هنوز باهاشان در ارتباط مانده بودم معاشرت می‌کردم، بالاخره شنیدم سوفی و اِرزا به هم زده‌اند.

چند دهه بعدتر که در کَمپ به سوفی برخوردم، اوضاع و احوالش ناجور بود. دچار سوءتغذیه، ضعیف، مسلول ــ فقط بین تشکش و قرارگاه در رفت‌وآمد بود ــ چادر موقت کَمپ که همه‌چیز را آن‌جا پخش می‌کردند و صف‌ها بیرونش تشکیل می‌شد. تحرک من بیش‌تر بود، دنبال این بودم ببینم چی می‌توانم پیدا کنم یا استفاده کنم یا تاخت بزنم یا بخورم، از طریق معاشرت‌های رسمی و غیررسمیِ آن‌جا روابطم را قوی‌تر کنم و هنوز آن‌قدری جان داشتم که سرم را گرم نگه دارم تا ذهنم بپَرد یا بلغزد روی سطح غم و بعد کِشیده شود زیر. در آمدورفت‌هایم درون کَمپ از کنار درمانگاه می‌گذشتم، تالاری با شیشه‌های شکسته که هوز توش عروسی برگزار می‌شد، مردی که مو کوتاه می‌کرد و یکی که دبّه می‌فروخت و آدم فنیِ کاربلدی دستار به‌سر که زیر سایه‌ی یک طاقی کار می‌کرد و چراغ‌گاز یا بخاری خراب ملت را تحویل می‌گرفت و با کمی تکان دادن سرش به یک طرف اعلام می‌کرد کار را قبول کرده و همیشه به صاحب مال که بی‌طاقت بود بداند کِی می‌تواند برگردد وسیله‌اش را ببَرد می‌گفت «فردا ردیفه.» گاهی‌وقت‌ها بخش‌هایی از کَمپ را سیل برمی‌داشت و بعد آب که تخلیه می‌شد لجنزاری باقی می‌ماند که نمی‌شد از وسطش رد شد. اما من همیشه دوباره برمی‌گشتم به سوفی سر بزنم و هرچه می‌توانستم برایش ببَرم. حس خوبی داشت این‌که به درد بخوری، خوب بود بتوانی اوضاع را کمی برایش آسان‌تر کنی. وقتی زمانی رسید که دیگر نمی‌توانست به‌کل هیچ حرکتی بکند، یا برایش مهم نبود بکند، می‌نشستم کنارش، کهنه‌ای را در آب می‌خیساندم و می‌گذاشتمش روی سر تب‌دار او، یا فقط همین‌جوری دستش را می‌گرفتم، و گاهی‌وقت‌ها که کَمَکی بهتر بود با چشم‌های بنفش‌خاکستری‌اش جایی نه‌خیلی دور را نگاه می‌کرد و برای‌مان بخشی از یک فیلم را تعریف می‌کرد. یک دفعه کل ای‌تی را تعریف کرد، از شروعش که نورهای سفینه‌ی فضایی‌ها از پشت برگ‌های سوزن‌سوزن درخت کاج ضدنوری سوسو می‌زنند و آن دوتا انگشت قهوه‌ای‌رنگ دراز پُرقلمبه‌ی قلاب‌شکلش که رفتند بالا و شاخه‌ای را کنار زدند تا بهتر بشود دید و آدم می‌داند این موجود قرار نیست بتواند سرِ موقع برگردد سوار سفینه شود ــ همه‌ی ماجراهای فیلم تا آن خداحافظی‌ای که آدم را نابود می‌کند. سوفی که به تهِ قصه‌ی فیلم رسید، بچه‌ی ریزه‌میزه‌ی بازیگوشی که از این کلاه‌های با لبه‌های خیلی بلند سرش بود و دست‌هایش را پیچیده بود دورِ زانوهایش زد زیر گریه و اشک‌هایش روی صورت کثیفش ردهایی تمیز انداختند، تا این‌که خودش انگار آستین هودی‌اش برف‌پاک‌کن باشد کل اشک‌ها را رد از روی صورتش پاک کرد.
چند باری موفق شدم سوفی را بلند کنم و لنگان‌لنگان بردمش دم حصار مشبّک کمپ که آن‌دستش سیم‌خاردار و کامیون‌های نظامی می‌دیدی، اما آن‌دست‌ترِ آن‌ها تکه‌ای از دریای خاکستری‌رنگ بی‌رمق هم. منظره‌اش یادمان می‌آورد هنوز جاهای قشنگی توی دنیا باقی مانده. از آن‌جا نمی‌توانستیم بوی پلاستیکی را بشنویم که آدم‌ها برای گرما می‌سوزاندند و نفس کشیدن دودش برای ریه‌ها ضرر داشت. کسی یک صندلی راحتی داغان کشیده بود آورده بود آن‌جا که پارچه‌اش پاره‌پوره و اسفنج زردرنگ وارفته‌اش ترکیده و بیرون زده بود. اما صندلیه آن‌قدری پهن بود که جفت‌مان تویش جا شویم و شانه‌به‌شانه بنشینیم و دور را نگاه کنیم؛ بعضی‌وقت‌ها از لای خرده‌ریزهای درب‌وداغانِ ریخته چیزی را برمی‌داشتیم یادآورِ اتفاقی که سال‌ها پیش برای‌ همه‌مان افتاده بود و نگاه می‌کردیمش، بی این امید که ازش استفاده‌ای کنیم یا برگردانیمش سرِ جای درستش. طبیعتاً کنارِ آن خرده‌ریزها کلی آشغال هم جلوِ حصار ریخته بودند یا توی سوراخ‌های پایه‌هایش چپانده بودند، بطری‌های پلاستیکی و کیسه و از این چیزها، و شش هفت متر آن‌طرف‌تر از جایی که ما می‌نشستیم یک تکه پلاستیک پاره‌ی مشکی بود که باد انداخته بودش جلوِ حصار و جوری آن‌جا نشانده بودش که مو نمی‌زد با یک کُت. کُت بلند مشکیِ یقه‌پهنی با پیلی‌های موج‌دار که انگار عمداً آن‌جا گذاشته شده، انگار کسی گذاشته باشدش روی خمِ نرده‌ی ورودی خوش‌نشینِ خانه‌ای، منتظر که صاحبش دوباره حاضر شود برای بیرون رفتن. این تکه‌ورقِ پلاستیک به قدری شبیه کُت بود که ما تماشا کردیم اول پیرمردی و بعد زنی توپُر که کلاهِ ملوانی سرش داشت بدوبدو رفتند سمتش، تا این‌که هر کدام آن‌قدر نزدیک شدند که توهمِ توی ذهن‌شان واقعیتِ خودش را که صرفاً یک تکه آشغال بود نشان‌شان بدهد.
بعدِ این‌که زنه سرخورده و معذب گذاشت رفت، سوفی گفت آن کُت یادِ چیزی می‌اندازدش.
باد داشت با لبه‌ی پلاستیکه بازی‌بازی می‌کرد.
بهم گفت ماجرا احتمالاً مالِ شش ماهی قبلِ به هم زدنِ او و اِزرا بوده. زمستان بوده و داشته همراه دوستی توی چلسی قدم می‌زده و احتمالاً گالری‌ها را نگاه می‌کرده. چهارراه را پیچیده بودند سمت بزرگراه وِست‌ساید و باد سوزداری که از سمت هادسِن می‌آمده می‌شکافته می‌رفته توی جان‌شان. کم‌کم افتاده به لرزیدن و دوستش که خارج زندگی می‌کرده و سوفی به‌ندرت می‌دیده‌اش، هر حرفی را که وسط گفتنش بوده قطع کرده تا بپرسد سوفی کُت او را می‌خواهد یا نه. سوفی گفته نه، چون هر قدر هم سردش بوده طبیعتاً نمی‌خواسته کُت را از تن دوستش دربیاورَد. و بعد مکالمه‌شان ادامه یافته، اما کم‌وبیش بدون مشارکت سوفی. او عقب مانده، از سؤال دوستش خشکش زده، حیرت کرده که دوستش آن سؤال را کرده: از این‌که کسی ممکن است آن‌قدر غریزی چنان سؤالی بکند، انگار ملاحظه و محبت چنان در ذاتش است که آن سؤال، سؤالی که خیلی مهربانی توی خودش دارد، خیلی نگرانی واقعی توی خودش دارد، می‌تواند تقریباً غیرارادی به زبانش بیاید. این خود حقیقی این آدم بود، جوری که یاد گرفته بود زندگی کند، یا شاید به خودش یاد داده بود زندگی کند. نگرانیِ دوستش او را تکان داده بود، چون آرام‌آرام، و مدام بیش‌تر و بیش‌تر، حس کرده این آن چیزی است که مردی که سوفی باش زندگی می‌کرده و برنامه داشته باقیِ عمرش را باش بگذراند، ندارد. به ذهنش آمده در تمام سال‌هایی که با اِزرا بوده، او حتا یک بار هم پلووِر یا کُتش را تعارفِ سوفی نکرده. گفت: «من هم تقریباً همیشه سردم بوده!» همیشه داشته می‌لرزیده، حتا وقت‌هایی که همه‌ی آدم‌های دیگر گرم‌شان بوده. اگرچه ممکن هم هست که اِزرا متوجه نشده بوده.
گفت اما قضیه فراتر از این بوده. ممکن بوده سوفی مریض توی تخت بیفتد و اِزرا به فکرش نرسد یک فنجان چای برای او بیاورَد ــ کاری که هیچ هزینه‌ای هم برای اِزرا نداشته. یک باری سوفی داشته نان‌شیرینی درست می‌کرده چاقو توی دستش لغزیده و شستش را عمیق بُریده. شست را که خون می‌آمده گرفته زیر آب سرد. اِزرا از پشت پیشخان بلند شده و آمده سمت او و سوفی گمان کرده اِزرا می‌خواهد از پشت بغلش کند، اما عوض این کار اِزرا چاقو را برداشته و کارِ بُرش زدن نان شیرینی را تمام کرده و بعد خودش نان‌شیرینی را گذاشته توی تُستِر. گفت قضیه این نبود که اِزرا دوستش نداشته. همیشه می‌دانسته اِزرا دوستش داشته ــ تا حدی که از آن آدم برمی‌آمده. سرِ اِزرا شلوغ بود دیگر، غرقِ کار بود، غریزه‌ی این را نداشت که چه‌طور باید مراقب کسی دیگر بود ـ کاری که شروعش با متوجه شدن است، با گوش دادن. اما آن لحظه که دوست سوفی فهمید او سردش است و هر حرفی داشت می‌زد قطع کرد تا کُتِ خودش را تعارفِ او کند، سوفی درد چیزی را حس کرد که در زندگی از دست داده بود.
سوفی که حرف می‌زد باد همان‌طور با موهایش بازی‌بازی می‌کرد و تکه‌های گَرِ فرقِ سرش را به چشم می‌آورد.
بهم گفت از آن چیزهایی نبوده که بتواند برای کسی توضیح بدهد. می‌دانست از خیلی جهات او و اِزرا خوش‌اقبال بوده‌اند که همدیگر را پیدا کرده‌اند. لذت بردن از همدیگر آن‌قدری که آن‌ها می‌بُردند. خوش‌اقبالیِ پیدا کردن ضربان آرام زندگی، صمیمیتی که زنده نگه‌شان می‌داشت. هر چیزی که درباره‌ی این قضیه به کسِ دیگری می‌گفت قدرناشناسی به ‌نظر می‌آمد. به‌ نظر سوفی، از دیدِ دوست‌هایی که به هم زدن‌های سختی از سر گذرانده بودند یا باهاشان بد تا شده بود، دل‌های‌شان شکسته شده بود یا تنها بودند چون نمی‌توانستند کسی را پیدا کنند، این حرف‌ها شبیه ناشکری به‌ نظر می‌آمد.
بعد یک روز رفتند فیلمی ببینند. گفت زبانش فرانسوی است و از جهاتی می‌شود گفت قصه‌اش خیلی ساده است. قصه‌ای درباره‌ی زندگی خصوصی زوجی پیر، معلم‌های موسیقی بازنشسته‌ای که مدت‌زمانی طولانی با همدیگر خوش و خوشحال بوده‌اند. می‌روند به کنسرتی و فردا صبحش، ربدوشامبر به‌تن حین خوردن صبحانه در آشپزخانه، زنه گرفتار اولین حمله‌ی قلبی‌اش می‌شود. و از آن‌جا به بعد فیلم داخل همان اتاق‌هایی می‌ماند که زندگی مشترک آن‌ها توی‌شان جریان داشته و سعی می‌کند بکاود چه اتفاقی می‌افتد وقتی یک‌هو یکی از دو نفری که عمری با همدیگر زندگی کرده‌اند زمین‌گیر می‌شود ــ وقتی وظیفه‌ی دیگری می‌شود بفهمد چه‌طور باید از زنه مراقبت کند، کمکش کند بتواند با کم‌ترین میزان ممکن از رنج و احساس بی‌احترامی زندگی کند.
سوفی بهم گفت توی تالار تاریک سینما نشسته بوده داشته چهره‌ی شوهر سالخورده را تماشا می‌کرده. حالت صورت او را تماشا می‌کرده وقتی داشته با صبر زیاد و مهر زیاد و وفاداری از زنش مراقبت می‌کرده. زنش او را مجبور کرده بود قول بدهد که دیگر هیچ‌وقت برنمی‌فرستدش1  بیمارستان و شوهر هم قولش را زیر پا نمی‌گذاشت، هر قدر هم که فشار روی او هوار می‌کرد. شوهره قدیس نیست. وقت‌هایی از کوره درمی‌رود و حتا یک بار از سرِ عجز در برابر این‌که زنه نه غذا می‌خورد نه مایعات توی گوش او می‌خواباند، از سر عجز در برابر این‌که تنهاست در تلاش برای زنده نگه داشتن زن. اما حتا یک بار هم پیش نمی‌آید تلاشش را نکند، مراقبتش را نکند. او هر کسی که برای زنه بوده و زنه هم هرچه برای او بوده، این قضیه بیش‌تر از پانزده سال ادامه می‌یابد. اگرچه این حقیقت که کارِ مرد غریزی است، جلوه‌ای از ذاتش، به این معنی نیست که به ستوهش نمی‌آورد یا نیازمند تلاشی عظیم نیست.
اواخرِ فیلم سوفی کم‌کم به فکر پدر و مادر خودش افتاد. این‌که به‌رغم واقعیتِ همه‌ی عمر دعوا کردن‌شان، همیشه مراقبِ همدیگر بودند. این‌که مراقبت کردن‌شان از همدیگر تا آخرِ آخر بروبرگرد نداشت، و سوفی بهم گفت خودش هم همیشه تا حدی در پناهِ این باور زندگی می‌کرده که نه‌فقط درباره‌ی پدر و مادرش بلکه درباره‌ی عشق، کلاً درباره‌ی مردم، همین است که مهم است. اما حالا خودش فهمیده انتخاب‌هایش چیزهای دیگری بوده‌اند. جوان‌تر که بوده چیزهای دیگری برایش مهم بوده‌اند و در نتیجه مَردی را انتخاب کرده که ــ اگرچه از خیلی نظرها برای او ارزش داشته ــ اما هیچ‌وقت توانایی مراقبت از او را در شرایطی که سوفی دیگر نمی‌توانست از خودش مراقبت کند، نداشته.
فیلمه که تمام شده و برگشته‌اند بیرون زیر آفتاب، همان موقع سوفی می‌دانسته که چیزی خیلی بزرگ‌تر هم تمام شده. و خیلی بعدِ آن نبود که به اِزرا گفت قضیه منتفی است و نمی‌تواند با او ازدواج کند.
سوفی حالا نیمچه‌لبخند کجی به لبش داشت و آن‌سوی سیم‌خاردار دریای خاکستری‌رنگ کثافت‌گرفته را نگاه می‌کرد. بعد شانه‌های استخوانی‌اش را بالا انداخت و کف دست‌های خالی‌اش را رو به آسمان بالا گرفت، جوری که انگار دارد اشاره به احمقانه بودن قضیه می‌کند ــ اگرچه من نمی‌توانستم تشخیص بدهم کدام جنبه‌ی قضیه مدِ نظرش است. احمقانه بودن باور به این‌که می‌توان به تصمیمی عقلانی رسید برای این‌که کی را دوست داشته باشیم و خودمان را با کی جفت کنیم؟ یا این فرض که توانایی مرگی معقول یا طبیعی بهمان داده می‌شود؟ یا منظورش احمقانه بودنِ این باورش بود که زمانی گمان می‌کرد شدنی است آدم عمرش را وقف چیزی غیرِ فردای خودش کند، غیرِ صرف زنده ماندن و جان در بردن؟ یا صرفاً احمقانه بودنِ این واقعیتِ ساده‌ی دیرپا که آغازی را زندگی کرده بود نه‌خیلی مرتبط با پایانش؟
مرگش که رسید من پیشش نبودم. جایی توی صفی ایستاده بودم، یا پیِ رابطه‌ای بودم، یا داشتم دنبالِ غذا می‌گشتم، یا منتظر بودم.


1.   معادل «برفرستادن» برای Send Back را مدیون سیف فرغانی‌ام: سعادت می‌کند سعیی که با شیرازم اندازد/ ولیکن خاک را نتوان به گردون برفرستادن.

مطالب مشابه