
تصویر جنگ رنج را پیش چشم ما میآورد، بیآنکه فاصلهی امن ما را خدشهدار کند: در صفحات روزنامه یا قاب تلویزیون یا زیر روشنایی تلفن همراه. جسدی بر خاک افتاده، کودکی میان ویرانهها خشکش زده، زنی بر بالین عزیزی مویه میکند و ما، برای چند ثانیه، متأثر میشویم. بعد صفحه را ورق میزنیم، کانال را عوض میکنیم یا با حرکت انگشت تصویر بعدی را تماشا میکنیم. رنج میماند؛ این ماییم که میگذریم.
«تماشای رنج دیگران» کتابی دربارهی همین گذشتن است؛ دربارهی اختیارِ تماشاگر در دیدن مصیبت دیگری و رویگرداندن از آن. سانتاگ نمیپرسد آیا تصاویر جنگ دردناکاند؛ پاسخ بیش از حد آشکار است. پرسش او نیش دیگری دارد: این درد چه چیزی را در ما تغییر میدهد؟ و اگر پاسخ صادقانه «تقریباً هیچ» باشد، پس این همه تماشا به چه کار میآید؟
ما دوست داریم تأثر را فضیلت بدانیم. رنج دیگری را میبینیم، اندوهگین میشویم و همین اندوه را گواه بیگناهی خود میگیریم؛ گویی چند قطره اشک میتواند حساب ما را با جهانی که قساوت را ترویج میکند، صاف کند. قربانی همچنان قربانی میماند و تماشاگر، در عوض، از وجدانی آسوده نصیب میبرد: انسانی رئوف که درد جهان را دیده و از دیدنش آزرده شده است. چه معاملهی اخلاقی ارزان و دلپذیری! سانتاگ همین آرامش را به هم میزند. موضوع او تنها عکس جنگ نیست؛ اخلاق نگاه کردن است و موقعیت امنِ کسی که مصیبت را میبیند بیآنکه در معرض آن باشد. تصویر رنج را نزدیک میکند، اما این نزدیکی بصری میتواند فاصلهی واقعی ما را محکمتر کند. بمباران تصویر تلویزیون را پر میکند، اما خاموشش میکنیم. صدای انفجار میآید، ولی آن را کم میکنیم. ما اینجاییم و قربانی آنجا!
تماشای جنگ گرفتار تناقضی اخلاقی است: تصویر ما را به شاهد بدل میکند و همزمان تماشاگر نگه میدارد. شاهد، بالقوه مسئول است؛ تماشاگر مصرف میکند. ممکن است عکسی ما را از بیخبری بیرون بکشد، اما همان عکس با هر تکرار به انبار ذهن ما اضافه میشود. آنچه دیروز تحملناپذیر بود امروز آشناست؛ و آنچه آشنا شد، دیگر راهگشا نیست.
کتاب«تماشای رنج دیگران» در سال 2003، همزمان با حملهی آمریکا به عراق منتشر شد؛ همزمانیای که به آن فوریتی هولناک بخشید، هرچند اندیشهی کتاب واکنشی شتابزده به آن جنگ نبود. پشت این نوشته، دههها تأمل سانتاگ دربارهی عکاسی و بازنمایی و نیز تجربهی زیستهی او در سارایوو قرار داشت. سانتاگ در سالهای محاصرهی آن شهر بارها به بوسنی رفت و در میان مردمی زندگی کرد که جنگ برایشان نه موضوع اخبار، بلکه وضعیت روزمرهی بدن و روان بود: صدای خمپاره، دود و خفگی، فرار و خوابیدن کنار مرگی که شاید تا صبح مجال ندهد. او در سارایوو «در انتظار گودو»ی بکت را به صحنه برد. در نگاه نخست، اجرای تئاتر در شهری زیر آتش شاید از فاصلهی امن ما کاری نامتناسب یا حتی تجملی به نظر برسد. اما پاسخ مردم شهر معنای دیگری داشت: ما موجوداتی نیستیم که فقط در زیرزمین پناه بگیریم و در صف آب و نان منتظر بمانیم. جنگ میکوشد انسان را به بدنِ هراسان و محتاج تقلیل دهد؛ هنر، حتی در ناتوانی خود، در برابر این تقلیل مقاومت میکند. تئاتر نه خمپارهها را متوقف کرد و نه محاصره را شکست؛ اما نگذاشت انسان فقط با آنچه جنگ از او باقی گذاشته بود تعریف شود .همین مقاومت در برابر تقلیل انسان است که میان نگاه سانتاگ و نگاه تماشاگر دوردست شکاف ایجاد میکند. او در گفتوگویی با بیل مویرز1 ، هنگام تماشای تصاویر بمباران بغداد، میگوید جنگ پیش از هر چیز «صدا» است؛ صدایی که تلویزیون قادر به انتقال واقعیت جسمانیاش نیست. برای کسی که زیر آتش زیسته، انفجار فقط خبر نیست. بدن آن را به خاطر میسپارد. وحشت، اضطرابی بیبدیل و انتظار ضربهای است که شاید این بار فرود آید. دوربین نور انفجار را ثبت میکند، نه ثانیههای کشداری را که میان صدا و اصابت، زندگی را میبلعند.
رسانه خلأ تجربه را با نمایش پُر میکند. موشکهایی که آسمان شب را روشن میکنند، موسیقی حماسی، نقشههای متحرک، تیترهای درشت و گزارشهای لحظهبهلحظه، ویرانی را به رویدادی تماشایی تبدیل میکنند. جنگ از واقعیتی که بدنها را میدرد و خانهها را به گور بدل میکند، به روایتی با آغاز، اوج، قهرمان و ضدقهرمان فروکاسته میشود. مرگ دیگر فقط مرگ نیست؛ «محتوا»ست. در این اقتصاد تصویر، حتی بدن قربانی باید قواعد بازار را رعایت کند. جسد باید تکاندهنده باشد، اما نه آنقدر که مخاطب روی برگرداند. کودک زخمی، مادر گریان و خانهی ویران به نشانههایی آمادهی مصرف بدل میشوند. قربانی، با نام و آرزوها و فردایی که ناگهان پوچ شده، محو میشود و به نمادی آمادهی مصرف بدل میگردد: سند سبعیت دشمن، توجیه مداخله یا سرمایهی مظلومیت یک ملت. بدن مرده دیگر از آنِ صاحبش نیست؛ روایت آن را مصادره کرده است.
از همینجا بدگمانی سانتاگ به معنای ظاهراً روشن تصاویر آغاز میشود. عکس ممکن است مدرک باشد، اما تفسیر نیست. آنچه درون قاب دیده میشود، دربارهی بیرون قاب سکوت میکند. تصویر نمیگوید کدام تصمیمها این منظره را ساخته، چه کسی فرمان داده و چه کسی باید پاسخگو باشد. حتی صادقانهترین عکس لحظهای کندهشده از تاریخ است که هر لحظه برای تصاحب آماده است.
از این منظر، درس اصلی «تماشای رنج دیگران» ساده و سنگین است: دیدن، فهمیدن نیست. فراوانی تصاویر نیز لزوماً از جهل ما نمیکاهد. میتوان چیزی را صد بار دید و همچنان ندانست چه دیدهایم. چهبسا تکرار، کوری مقاومتری بسازد: کوری کسانی که همهچیز را دیدهاند و دیگر هیچ چیز نگاهشان را زخمی نمیکند.
امروز این خطر از یک احتمال به عادت روزانهی ادراک ما تبدیل شده است. تصویر مصیبت بیدرنگ از میدان جنگ به صفحهی شخصی ما میرسد. الگوریتم میان کودکی زیر آوار، تبلیغ کفش و تصویر شام فرقی نمیگذارد؛ همهچیز کالایی در بازار توجه است و ارزش هر چیز با تواناییاش در متوقف کردن انگشت سنجیده میشود. کودک مرده و کالای مصرفی، بیهیچ شرمی، در یک صف میایستند: دیده شو، واکنش بگیر و برو. هشدار سانتاگ دربارهی ناپایداری شفقت اینجا معنای تلخاش را نشان میدهد. شفقت اگر به اندیشه و عمل راه نبرد، میپژمرد. تصویری که امروز ما را میلرزاند، فردا برای ایجاد همان تأثیر باید نزدیکتر و خونینتر باشد. حتی انزجار ما از خشونت تابع منطق خشونت میشود: برای آنکه دوباره چیزی احساس کنیم، منظرهای هولناکتر میخواهیم. ما، بیآنکه بدانیم، مصرفکنندههایی حریصیم.
بااینهمه، بدگمانی سانتاگ دعوتی به ندیدن نیست. ندیدن نیز امتیاز کسانی است که میتوانند روی بگردانند. بعضی تصاویر آنچه را قدرت میخواهد انکار کند در حافظه ثبت میکنند و نمیگذارند جنایت به عدد یا عبارتی بیجان فروکاسته شود. شهادت میدهند که این بدن وجود داشته، این خانه ویران شده و این زندگی پایان یافته است. مشکل ناتوانی تصویر نیست؛ انتظار رستگاری از آن است، تا خود مجبور نباشیم کاری بیش از نگاه کردن انجام دهیم. اما پرسش از تصویر، سرانجام به پرسش از مسئولیت سیاسی میرسد. یکی از تیزترین گفتههای سانتاگ این است که جنگ «وضعیت آبوهوا» نیست. جنگ از آسمان نازل نمیشود؛ به دقت انتخاب و ساخته میشود. پشت هر بمباران، تصمیمها، منافع، توجیهها، فرمانها و اطاعتها صف کشیدهاند. بااینحال، زبان سیاسی فاعل را پاک میکند: جنگ «آغاز میشود»، بمبها «فرود میآیند»، غیرنظامیان «کشته میشوند» و اشتباهها «رخ میدهند». همهچیز اتفاق میافتد، اما ظاهراً هیچکس کاری نکرده است. دستور زبانِ بیگناهی، ویرانی را به حادثهای طبیعی بدل میکند.
در برابر این بیگناهی سازمانیافته، مردگان سکوت میکنند. آنها برای آن نمردهاند که ما عمیقتر، اخلاقیتر یا فرهیختهتر شویم. از تأثر ما بهرهای نمیبرند. این ماییم که برای حفظ چیزی از انسانیت خود به آنان نیاز داریم. تصویر میماند، اما کسی که تصویر از او باقی مانده دیگر نمیتواند با تعبیرهای ما مخالفت کند. هر سخنی از جانب مردگان نوعی تصاحب محسوب میشود، حتی اگر نام محترمانهی همدردی بر آن بگذاریم.
اهمیت سانتاگ در این نیست که برای مصون ماندن از بیتفاوتی راهی یافته باشد؛ چنین مصونیتی وجود ندارد. بلکه هدف مورد نظرش این است که پناهگاهِ اخلاقی تماشاگر را بر هم زند. او نمیگذارد دیدن را با فهمیدن، اندوه را با فضیلت و بازنشر رنج را با عمل یکی بگیریم. تصویر ممکن است چشمها را باز کند، اما بار مسئولیت ما را به دوش نمیکشد. سانتاگ درمانی عرضه نمیکند؛ فقط بیماری را دقیق نشان میدهد.
«تماشای رنج دیگران» کتابی علیه تصویر نیست؛ کتابی علیه آسودگیِ تماشاگر و توهمِ بیگناهی اوست. پس از خواندن کتاب شاید همچنان به تصاویر جنگ نگاه کنیم، متأثر شویم و از فهم کامل واقعیت ناتوان بمانیم؛ اما دیگر بهآسانی نمیتوانیم بیرون قاب بایستیم و خود را مبرا از هر مسئولیتی بدانیم. پرسش نهایی کتاب این نیست که تصاویر با ما چه میکنند؛ این است که ما پس از دیدن آنها چه میکنیم و چگونه، در محاصرهی این همه تصویر، همچنان راهی برای ندیدن پیدا میکنیم!
____
1. بیل مویرز (Bill Moyers)، روزنامهنگار، مفسر سیاسی و مجری تلویزیونی آمریکایی و از چهرههای برجستهی رسانهی عمومی ایالات متحده است. او از 1965 تا 1967 سخنگوی کاخ سفید در دولت لیندون بی. جانسون بود. گفتوگوی مورد اشاره با سوزان سانتاگ در 4 آوریل 2003، همزمان با انتشار «تماشای رنج دیگران» و آغاز جنگ عراق، در برنامهی NOW with Bill Moyers از شبکهی PBS پخش شد.