خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / داستان

چیزهایی که تو می‌دانی

۲۵ شهریور ۱۴۰۵
نویسنده:
جولین بارنز
مترجم:
سیمین میهن‌خواه
share
share
close
چیزهایی که تو می‌دانی

1

«خانوم‌ها قهوه میل دارن؟» 
هر دو نگاه‌شان رفت سمت پیشخدمت اما او دیگر فلاسک را برده بود طرف فنجان مریل. فنجان را که پُر کرد، نگاهش را گرداند به فنجان جنیس، نه به خود او. جنیس دستش را گرفت روی فنجان. بعدِ این‌همه سال هنوز نمی‌فهمید چرا آمریکایی‌ها به‌محض این‌که پیشخدمت سر می‌رسد قهوه می‌خواهند. قهوه‌ی داغ می‌خوردند، بعد آب‌پرتقال خنک، و باز قهوه. خیلی بی‌معنی بود.
«قهوه میل ندارین؟»
جوری این را پرسید انگار حرکت جنیس هیچ معنایی نداشت. یک پیش‌بند لینن سبز بسته بود و موهایش را چنان غرق ژل کرده بود که می توانستی رد تک‌تک دانه‌های شانه را ببینی. 
«یه‌کم بعد چایی می‌خورم.» 
«چای انگلیسی، چای سیاه، چای عطری؟»
«چای انگلیسی، اما نه حالا.»
پیشخدمت انگار به‌اش برخورده باشد، ناگهان از او فاصله گرفت، بدون این‌که نگاهش کند. جنیس تعجب هم نکرد، چه برسد به این‌که ناراحت شود. آن‌ها دو بانوی سالخورده بودند و او احتمالاً یک جوان هم‌خواه. به نظرش پیشخدمت‌های آمریکایی روز‌به‌روز هم‌خواه‌تر می‌شدند یا دست‌کم بیش‌تر نشان می‌دادند که هستند. شاید هم همیشه بوده‌اند. به‌هرحال این‌ شغل لابد راه خوبی برا ملاقات با بیزنس‌مَن‌های تنهاست. البته به‌فرض‌این‌که بیزنس‌من‌های تنها خودشان هم هم‌خواه باشند؛ که جنیس قبول داشت لزوماً هم این‌جور نیست. 
مریل گفت: «از ظاهرِ نیمروی عسلی آب‌پزش که خوشم اومد.» 
«نیمروی عسلی خوب‌فکریه.» اما تأیید جنیس به این معنی نبود که سفارش هم می‌دهد. فکر کرد نیمروی عسلی ناهاره، نه صبحونه. توی این مِنو خیلی‌چیزها بودند که به نظرش صبحانه نبودند: وافل، پن‌کیک خونگی، ماهی هالیبوت قطبی. آخه ماهی برای صبحونه؟ سَر در نمی‌آورد. بیل ماهی‌دودی دوست داشت، اما جنیس فقط اجازه می‌داد در تعطیلات که توی هتل بودند، ماهی‌‌دودی بخورد. به‌اش می‌گفت ماهی آشپزخانه را به گَند می‌کشد و بویش تمامِ روز در خانه می‌مانَد و تقصیرش نه به کُل ولی تا حدی گردن بیل بود. این موضوعِ یکی از بگومگوهای‌شان بود. 
با محبت گفت: «بیل ماهی‌دودی دوست داشت.» 
مریل نگاهی به‌اش انداخت و فکر کرد چی شد که بحث به این‌جا کشیده شد.
«البته، تو هیچ‌وقت بیل رو ندیده‌ی.»                                                       
جنیس جوری این را گفت انگار تقصیر بیل بوده که قبلِ آشنایی با مریل مرده است و حالا او دارد به جایش عذرخواهی می‌کند. 
مریل گفت: «عزیز من، من هم همه‌ش فکر می‌کنم تام این‌جوری، تام اون‌جوری؛ تو باید جلوم رو بگیری وگرنه همین‌جور ادامه می‌دم.»
حالا که درباره‌ی تعریف کلمه‌ی صبحانه تا حدی به توافق رسیده بودند دوباره مشغول مِنو شدند.
جنیس گفت: «ما رفتیم خط باریک قرمز رو دیدیم. خیلی خوش‌مون اومد.»
مریل با خودش گفت: «ما» کی می‌تونه باشه. «ما» یه زمانی «بیل» و «من» بودیم. اما حالا چی؟ صرفاً عادته؟ شاید جنیس بعدِ سه سال که از بیوه شدنش می‌گذره هنوز نتونسته به «من» عادت کنه.
مریل گفت: «من خوشم نیومد.»    
جنیس گفت: «آهان.» و زیرچشمی نگاهی انداخت به مِنوی او یعنی خودش آماده‌ است سفارش بدهد. «به نظر ما خیلی خوب ساخته بودنش.»
مریل گفت: «آره، ولی خب، حوصله‌سربر بود.»
جنیس برای این‌که حرف را عوض کند گفت: «ما  لیتل وویس رو دوست نداشتیم.»
«من عاشقش بودم.»
«راستش رو بخوای، ما فقط به خاطر مایکل کین رفتیم.» 
«وای، عاشقشم.»
«فکر می‌کنی اسکار گرفته؟»
«مایکل کین؟ برا لیتل وویس؟»
«نه، کلاً.»
«کلاً؟ فکر کنم گرفته باشه بعدِ این‌همه سال.»
«بعد این‌همه سال، آره. الآن باید هم‌سن‌و‌سال ما باشه.»
«واقعاً این‌جوری فکر می‌کنی؟»
به نظر مریلْ جنیس زیادی درباره‌ی پیر شدن یا دست‌کم پیرتر شدن حرف می‌زد. حتماً به خاطر اروپایی بودنش بود.
جنیس گفت: «اگه الآن هم نباشه، به‌زودی می‌شه.» هر دو به‌اش فکر کردند و بعد خندیدند. نه این‌که مریل موافق باشد، هر چند خودش اجازه داده بود این شوخی راه بیفتد. یک ‌چیزی درباره‌ی ستاره‌های سینما بود؛ این‌‌که انگار پیر نمی‌شدند. ربطی هم به عمل جراحی نداشت. یک‌جورهایی انگار توی همان سنی که بار اول دیده بودی‌شان می‌ماندند. حتی وقتی شروع می‌کردند به بازی در نقش‌های جاافتاده‌تر هم باور نمی‌کردی؛ همچنان تصور می‌کردی جوان‌اند اما نقش سالخورده‌ها را بازی می‌کنند، و اغلب هم نه آن‌جور که بشود باور کرد.
مریلْ جنیس را دوست داشت، اما به ‌نظرش او بدلباس بود. اصرار داشت «خاکستری و سبز مُرده و بژ بپوشه و گذاشته موهاش پر بشه از رگه‌های خاکستری که وضع رو بدتر می‌کنه. خیلی طبیعیه که این‌قدر ناجور به نظر برسه. حتی اون روسری بزرگی هم که با ادا و اطوار روی شونه سنجاق کرده سبز مایل به خاکستریه، وای خدایا. هیچ‌جوره به شلوارش نمی‌آد، یا دست‌کم به شلوار اون‌شکلی نمی‌آد. حیف. احتمالاً یه زمانی قشنگ بوده. البته زیبا نه، اما قشنگ. چشم‌های گیرا. خب، تاحدی گیرا. نه اون‌قدری که توجه کسی رو به خودش جلب کنه.»
جنیس گفت: «اتفاقی که تو بالکان افتاده وحشتناکه.»
«آره.» مریل خیلی‌وقت بود از خواندن آن صفحه‌های سان‌تایمز دست برداشته بود. 
«میلوسویچ باید یه درسی بگیره.»
«چی بگم.»
«صرب‌ها هیچ‌وقت موضع‌شون رو عوض نمی‌کنن.»
مریل تکرار کرد: «چی بگم.»
«من مونیخ رو یادمه.»
انگار بحث یکهو تمام شد. جنیس قبلاً بارها گفته بود «من مونیخ رو یادمه.» گرچه در حقیقت آن‌چه جنیس به‌اش اشاره می‌کرد چیزی بود که در کودکی درباره‌ی خیانت شرم‌آوری که همان‌وقت رخ داده بود از بزرگ‌ترها شنیده بود. اما قضیه ارزش توضیح دادن نداشت، فقط کمک می‌کرد وقتی اوضاع به نفعش نبود، دست بالا را داشته باشد. 
«من گرانولا می خورم با یه کم تُست گندم سبوس‌دار.»
مریل به کنایه گفت: «این رو که همیشه می‌خوری.» لحنش بیش‌تر از سرِ دلسوزی بود تا کلافگی. 
«آره، ولی خوشم می‌آد فکر کنم ممکنه یه چیز دیگه بخورم.» هر بار هم که گرانولا می‌خورد ناخواسته یاد دندان لقش می‌افتاد. 
«خب، من فکر کنم همون نیمروی عسلی آب‌پز بخورم.»
جنیس جواب داد: «این رو که همیشه می‌خوری.» تخم‌مرغ یُبسَت می‌کرد، با ماهی‌دودی تُرش می‌کردی، وافل که اصلاً صبحانه نبود. 
«یه دستی برا پسره تکون می‌دی؟»
این خودِ خود مریل بود. همیشه اول می‌رسید و صندلی‌ای را انتخاب می‌کرد که بدون گردن‌درد نشود با پیشخدمت چشم‌توچشم شد، تا جنیس مجبور شود هی دستش را برای پیشخدمت تکان دهد، و وقتی پسر به کارهای دیگرش می‌رسید و او را ندیده می‌گرفت، شرمنده نشود. قضیه به همان بدی تاکسی گرفتن بود. با خودش گفت این‌روزها تاکسی‌ها اصلاً به آدم توجهی نمی‌کنند.

2

این‌جا با هم قرار می‌گذاشتند، در اتاق صبحانه‌ی هاربرویو، میان رفت‌وآمد بیزنس‌من‌های شتاب‌زده و توریست‌های وِلو، اولین سه‌شنبه‌ی هر ماه. قرارشان این بود، چه باران باشد چه آفتاب. حتی اگر آسمان به زمین بیاید. حتی وقتی جنیس لگنش را جراحی  کرده بود یا مریل با دخترش رفته بود مکزیک برای سفرِ درمانی. با وجود همه‌چیز توانسته بودند در سه سال گذشته آن را به یک قرار ثابت تبدیل کنند. 
جنیس گفت: «حالا وقت چایی‌مه.»
«چای انگلیسی، چای دمی، چای عطری؟»
«چا‌ی انگلیسی.» این را چنان خشک و عصبی گفت که باعث شد پیشخدمت دست از مرتب کردن میز بکشد، همراه با حرکت مبهم سر که شبیه عذرخواهی بود.   
«همین الآن.» پیشخدمت این را گفت و از جا کنده شد.
«به نظرت اِواخواهره؟» جنیس به‌عمد کلمه‌ی به‌روزتری به کار نبرد، هر چند اتفاقاً تأثیر بیش‌تری گذاشت.  
مریل گفت: «برام اهمیتی نداره.»
جنیس گفت: «برا من هم اهمیتی نداره. به‌خصوص تو این سن. به‌هرحال پیشخدمت‌های خوبی می‌شن.» بعد حس کرد حرف خوبی نزده، برای همین اضافه کرد: «بیل همیشه این رو می‌گفت.» تا جایی که یادش می‌آمد بیل هرگز چنین چیزی نگفته بود، اما وقت‌هایی که سردرگم می‌شد تأیید آوردن از او که مُرده بود به کار می‌آمد. 
نگاهی انداخت به مریل که ژاکت شرابی پوشیده بود، روی دامن بنفش. به یقه‌اش گل‌سینه‌ی طلایی زده بود؛ آن‌قدر بزرگ بود که می‌توانست برای خودش مجسمه‌ای کوچک باشد.
موهاش کوتاه بود؛ یک‌جور کاهی روشن غیرعادی که انگار به‌اش نرسیده‌اند و مهم نیست چه‌طور به نظر برسد و صرفاً قرار است یادآوری کند که زمانی بلوند بوده‌ یا به هرحال یک‌جور بلوند. جنیس با خودش گفت: «بیش‌تر یه چیزی شبیه رنگ موئه البته.» چیزی درمورد مریل مایه‌ی تأسف بود: انگار متوجه نبود «بعدِ یه سنی زن‌ها نباید وانمود کنن همونی‌ان که یک زمانی بوده‌ان. باید تسلیم زمان بشن. لازمه خوددار باشن، ملاحظه و وقار داشته باشن. مقاومت مریل در پذیرش این موضوع یه ربطی به آمریکایی بودنش داشت.»
تنها چیز مشترکی که داشتند، گذشته از بیوگی‌شان، کفش‌های جیر تختی بود با نوعی کف عاج‌دار مخصوص. جنیس آن‌ها را در یک کاتالوگ سفارشِ ای‌میلی پیدا کرده بود و بعد مریل با سفارش یک جفت دیگر غافلگیرش کرد. آن‌طور که جنیس به شیوه‌ی خودش می‌گفت برای راه رفتن روی سطوح خیس خیلی خوب بودند و خب در شمال غرب اقیانوس آرام وحشتناک باران می‌بارید. مردم مدام به‌اش می‌گفتند حتماً این آب‌وهوا او را یاد انگلستان می‌اندازد و او هم همیشه می‌گفت بله که معنی‌اش همیشه نه بود. 
«منظورم اینه که معتقد بود نباید اجازه بدن اونا برن تو ارتش، البته تعصبی هم نداشت ها.»
مریل در جواب چنگال را فرو کرد توی زرده‌ی تخم‌مرغش. «من که جوون بودم، آدما درباره‌ی مسائل خصوصی‌شون خیلی تودارتر بودن.»
جنیس دستپاچه گفت: «من هم همین‌طور،... منظورم اینه که وقتی من هم جوون بودم همین‌جور بود، که خب همون موقع‌ها هم بوده دیگه.» مریل نگاه تندی به‌اش انداخت و جنیس که سرزنشش را گرفته بود اضافه کرد: «هر چند دوتا جای مختلف دنیا بوده.»
مریل گفت: «تام همیشه می‌گفت از طرز راه رفتن‌شون می‌تونی بفهمی. نه این‌که خودم به‌اش توجه کرده باشم ها.» درحالی‌که کاملاً پیدا بود توجه کرده است. 
«مگه چه‌جوری راه می‌رن؟» جنیس این را که گفت انگار پرت شد به گذشته، دوران جوانی، قبلِ ازدواج. 
مریل گفت: «وای، خودت می‌دونی دیگه.»
جنیس تماشا کرد که مریل لقمه‌ی بزرگ تخم‌مرغ را چپاند توی دهنش. با این‌که به‌اش اشاره کرده بود، باز نمی‌توانست بفهمد منظورش چیست. اصلاً متوجه نشده بود پیشخدمت‌شان چه‌طور راه می‌رود. گفت: «نمی‌دونم.» درحالی‌که به شکلی کودکانه بابت بی‌اطلاعی‌اش احساس تقصیر می‌کرد.
مریل می‌خواست بگوید: «دست‌هاشون رو باز نگه می‌دارن.» اما در عوض خیلی غیرمنتظره سرش را گرداند و داد کشید: «قهوه»، جوری که هم جنیس و هم پیشخدمت جا خوردند. شاید دنبال این بود که جلب توجه کند. 
وقتی چرخید سرجایش، باز موقر شده بود. گفت: «تام کُره بود، اون برگ‌ها و خوشه‌های بلوط روی سردوشی‌های لباس نظامی‌ش...»
«بیلِ من هم سربازی‌شو رفت. خب، همه باید می‌رفتن.»
«خیلی سرد بود، اگه لیوان چایی‌ت رو می‌ذاشتی زمین، می‌شد یه تیکه یخ قهوه‌ای.»  
«اون نرفت سوئز. تو لیست انتظار بود ولی صداش نزدن.»
«اون‌قدر سرد بود که تیغت رو که از جا‌ش درمی‌آوردی قبلِ این‌که بکشی به صورت باید می‌زدیش تو آب گرم.» 
«بیل به‌اش خوش گذشت. خیلی خون‌گرم بود.»
«خیلی سرد بود، اون‌قدر که اگه دستت رو می‌ذاشتی رو بدنه‌ی تانک پوستت ور می‌اومد.»
«احتمالاً خیلی خون‌‌گرم‌تر از من، اگه راستش رو بخوای.»
«حتی گاز جامد می‌شد، گاز.»
«قدیم هم یه زمستون خیلی سردی تو انگلیس داشتیم. درست بعدِ جنگ. گمون کنم سال چهل‌وشیش بود یا شاید هم چهل‌وهفت.»
مریل ناگهان احساس بی‌قراری کرد. درد و رنج تام بی‌نوایش چه ربطی داشت به دوره‌ی سرما تو اروپا؟ واقعاً که. پرسید: «گرانولات چطوره؟»
«سفته. دندون آسیام مشکل داره.» جنیس این را گفت و یک فندق از کاسه‌ش بیرون آورد و انداختش کنار. «یه‌کم شبیه دندونه، نه؟» و ریز خندید، جوری که مریل خوشش نیامد. «نظرت در مورد ایمپلنت چیه؟» 
«تام که مُرد همه‌ی دندون‌هاش رو داشت.»
«بیل هم همین‌جور.» این حرف دور از واقعیت بود، ولی گفتن واقعیت برایش اُفت داشت.
«حتی نمی‌تونستن واسه دفن مرده‌ها بیل رو فرو کنن تو زمین.»
«کی‌ها نمی‌تونستن؟» زیر نگاه خیره‌ی مریل جنیس موضوع را گرفت. «آهان، آره، البته.» و احساس کرد همین الآن است که پنیک کند. «خب، منظورم اینه که از یه‌ نظر می‌شه گفت اهمیتی نداشته.»
«از چه نظر؟»
«اِه، هیچی.»
«از چه نظر؟»
مریل دوست داشت بگوید -به خودش و به دیگران- وقتی پای اختلاف‌نظر و دلخوری در میان باشد، اهل صراحت و مستقیم حرف زدن است.
«این‌ که ... خب ... اون‌هایی که منتظر دفن کردن بودن... اگه اون‌قدر سرد بود... می‌فهمی منظورم چیه.»
مریل می‌فهمید ولی تصمیم گرفته بود پافشاری کند. «یه سرباز واقعی حتماً مرده‌ش رو دفن می‌کنه. تو که این رو می‌دونی.»
جنیس گفت: «آره.» درحالی‌که یاد خط باریک قرمز افتاده بود ولی دلش نمی‌خواست به‌اش اشاره‌ای بکند. عجیب بود که مریل حاضر شده بود خودش را در نقش بیوه‌ی متظاهر یک نظامی جا بیندازد. جنیس می‌دانست که تام به خدمت احضار شده است. جنیس یکی‌دو چیز بیش‌تر هم از همین ‌دست درباره‌ی او می‌دانست. چیزهایی که در دانشگاه درباره‌اش می‌گفتند. چیزهایی که به چشم خودش دیده بود. 
«البته، من هیچ‌وقت با شوهرت آشنا نشدم، اما همه خیلی علنی درباره‌ش حرف می‌زدن.»
مریل گفت: «تام فوق العاده بود. ما جفتِ عشقی هم بودیم.»  
«خیلی پرطرفدار بود، همه می‌گفتن.»
«پرطرفدار؟» مریل جوری این را تکرار کرد که انگار برای توصیف این وضعیت کلمه‌ی خیلی نامناسبی است. 
«این چیزی بود که همه می‌گفتن.»
مریل گفت: «فقط باید با آینده مواجه شی. با شجاعت باهاش روبه‌رو شو. این تنها راهه.» این‌ها را تام وقتی داشت می‌مُرد به‌اش گفته بود. 
جنیس فکر کرد بهتره آدم با آینده روبه‌رو شه تا با گذشته. یعنی واقعاً مریل این رو نمی‌فهمید؟ جنیس یاد خاطره‌ای افتاد از اتفاقی که از پنجره‌ی دستشویی دیده بود. پایین پشت پرچین، مرد سرخ‌رویی با زیپ شلوارِ باز، زنی دست‌هایش را جلو آورده، مرد دست‌های زن را می‌کِشد سمت خودش، زن مقاومت می‌کند، کش‌مکشی بی‌صدا در ازدحام مهمانی‌ای که طبقه‌ی پایین در جریان بود، مرد دست‌هایش را بر گردن زن می‌فشارد، او را به زیر می‌کشد، زن تف می‌اندازد به آن‌جای مرد، مرد به صورت زن سیلی می‌زند، همه‌ی این‌ها در بیست ثانیه یا همین حدود. نمایشی از شهوت و خشم، کَنده شدن آن‌ها از هم، قهرمان جنگ و جفت عشقی و انگولکیِ معروف دانشگاه زیپش را بالا می‌کشد، کسی دستگیره‌ی درِ دستشویی را تکان می‌دهد، جنیس راهش را به طبقه‌ی پایین پیدا می‌کند و از بیل می‌خواهد که فوراً او را بِبَرد خانه. بیل به رنگ چهره‌اش اشاره می‌کند و گمان می‌کند حتماً وقتی حواسش نبوده جنیس یکی دو گیلاس زیادی بالا انداخته است. جنیس توی ماشین به او پرخاش می‌کند و بعد هم عذرخواهی. در طول سال‌ها، خودش را وادار کرده بود این صحنه را فراموش کند، هُلش بدهد به پسِ ذهنش، چون این داستان می‌توانست در مورد خودش و بیل هم باشد.  بعد هم که بیل مُرد و با مریل آشنا شد، دلیل دیگری داشت تا سعی کند فراموشش کند.
«مردم می‌گفتن ‌هیچ‌وقت نمی‌تونم فراموشش کنم.» لحن مریل جور تکان‌دهنده‌ای ازخودراضی بود. «درست هم بود. هیچ‌وقت نمی‌تونم فراموشش کنم. ما جفت عشقی هم بودیم.»
جنیس کَره مالید روی نان تُست. دست‌کم این‌جا مثل جاهای دیگر نانی را که تازه کَره زده بودی از جلوت برنمی‌داشتند. سعی کرد درِ ظرف کوچک عسل را باز کند، اما مچش به اندازه‌ی کافی زور نداشت. بعد ظرف مربا را امتحان کرد که باز ناموفق بود. به نظر می‌رسید مریل توجهی نمی‌کند. جنیس تکه‌ی نان تُست مثلثی خالی را گذاشت توی دهانش. 
«بیل توی سی سال زندگی هیچ‌وقت به یه زن دیگه حتی نگاه هم نکرد.» خشم مثل  آروغ  تو وجودش بالا آمده بود. ترجیح می‌داد در گفت‌وگو با آدم‌ها همراهی‌شان کند و سعی می‌کرد دل‌شان را به دست بیاورد، ولی گاهی اوقات فشار این کار باعث می‌شد ناگهان حرفی بزند که خودش را هم غافلگیر کند. نه خود آن حرف، بلکه این واقعیت که آن را به زبان آورده است. و این‌که مریل هیچ پاسخی نداد وادارش کرد پافشاری کند. 
«بیل توی سی سال زندگی هیچ‌وقت به یه زن دیگه حتی نگاه هم نکرد.»
«مطمئنم که همین‌طور بوده عزیزم.»
«وقتی مُرد من بی‌کَس شدم. کاملاً بی‌کَس. حس می‌کردم زندگیم دیگه تمومه. که خب تموم هم شد. سعی می‌کنم واسه خودم احساس تأسف نکنم، سعی می‌کنم سرِ خودم رو گرم کنم، یا نه، دقیق‌ترش اینه که حواس خودم رو پرت می‌کنم، ولی ‌می‌دونم که واقعاً این سرنوشتمه. من زندگیم رو کرده‌م و حالا دارم دفنش می‌کنم.»
«تام همیشه می‌گفت فقط دیدنِ من وقتی دارم از تو اتاق رد می‌شم قلبش رو می‌لرزونه.»
«بیل حتی یه سالگرد ازدواج‌مون رو هم یادش نرفت. حتی یه‌بار توی سی سال.»
«تام همیشه یه‌جور فوق‌العاده‌ای رمانتیکش می‌کرد. آخر هفته‌ش می‌رفتیم یه جای دوری، بالا تو کوهستان، و با یه اسم قلابی برامون جا رزرو می‌کرد. یه‌بار تام و مریل هامپریز می‌شدیم، یه‌بار تام و مریل کارپنتر یا تام و مریل دلیویو، و کل آخر هفته هم اسمه رو نگه می‌داشتیم. بعدش هم نقد حساب می‌کرد و برمی‌گشتیم. یه جورایی... هیجان انگیزش می‌کرد.»
«یه‌بار بیل وانمود کرد یادش رفته. صبحش گلی در کار نبود و به‌م گفت تا دیروقت کار داره و شام یه چیز کوچیکی پشت میزش می‌خوره. من سعی کردم به‌ش فکر نکنم، ولی خب یه‌کم حالم گرفته شد. بعد طرفای بعدازظهر بود که تلفن کردن. از یه مؤسسه‌ی ماشین‌کرایه‌ای بود. گفتن ساعت هفت‌ونیم می‌آن دنبالم که ببرنم فرنچ هاوس. باورت می‌شه؟ حتی فکر این‌جاش رو هم کرده بود که از چند ساعت قبل به‌م آمادگی بده و خودش هم بهترین کت‌وشلوارش رو بدون این‌که من بفهمم با خودش برده بود سرِ کار تا بتونه لباس عوض کنه. وای که چه شبی بود.»
«من همیشه قبلِ این‌که برم بیمارستان یه‌کم به خودم می‌رسیدم. پیش خودم می‌گفتم مریل، مهم نیست چه‌قدر ناراحتی و واسه خودت غصه می‌خوری، باید جوری به نظر برسی که وقتی اون می‌بیندت حس کنه ارزش داره به‌خاطرت زندگی کنه. حتی لباس نو می‌خریدم. اونم می‌گفت عزیزم، این رو قبلاً ندیده بودم، نه؟ و یه لبخند قشنگ تحویلم می‌داد.»
جنیس سر تکان می‌داد در حالی‌که صحنه را جور دیگری تصور می‌کرد: انگلوکی دانشگاه، تو بستر مرگ، می‌بینه که همسرش به خاطر چشم‌وهم‌چشمی سرِ خرید لباس چه ولخرجی‌ای می‌کنه. تا این ‌فکر به سراغش آمد، احساس شرمندگی کرد و فوری گفت: «بیل می‌گفت اگه امکانش باشه که بتونه برام پیغام بفرسته -بعدها- حتماً یه راهی پیدا می‌کنه. بالاخره یه‌جوری باهام ارتباط می‌گیره.»
«دکترها به‌م می‌گفتن تا حالا کسی رو ندیده‌ن که این‌همه ‌مدت دَووم بیاره. می‌گفتن چه شجاعتی داره این مَرد. من می‌گفتم اون برگ‌ها و خوشه‌های بلوط روی شونه‌هاش ...»
«اما گمونم حتی اگه تلاش می‌کرد یه پیغامی برام بفرسته، احتمالاً من متوجه نمی‌شدم. البته این‌جوری خیال خودم رو راحت می‌کنم ها. هر چند فکر این‌که بیل سعی‌کنه باهام حرف بزنه و من رو ببینه و من نفهمم، برام غیرقابل تحمله.»
مریل پیش خودش گفت الآنه که جنیس دوباره بره سراغ چرندیات تناسخ. که چه‌طور همه‌مون برمی‌گردیم سرِ خونه‌ی اول. «گوش کن بچه‌جون، شوهرت نه‌تنها مُرده، بلکه وقتی زنده بود دست‌هاش رو باز نگه می‌داشت و راه می‌رفت، می‌فهمی منظورم چیه؟ نه، احتمالاً نمی‌گیره جریان چیه. شوهرت تو دانشگاه معروف بود به انگلیسی‌کوچولوی اُبنه‌ای. از این واضح‌تر؟ اُبنه‌ای بود. گرفتی؟» نه این‌که واقعاً این‌ها را به جنیس بگوید. او زیادی شکننده بود. به آنی خرد و نابود می‌شد.
عجیب بود. دانستن این موضوع به مریل حس برتری می‌داد، اما نه قدرت. این باعث شد گمان کند «حالا که اون شوهر کوچولوی اُبنه‌ایش مُرده، یکی باید هواش رو داشته باشه و به نظر می‌رسه تو داوطلب این کار شده‌ی مریل. ممکنه اون گاه‌وبی‌گاه بدجوری بره رو اعصابت، اما تام دلش می‌خواست پای این کار وایستی.»
«باز هم قهوه می‌خورین، خانوم‌ها؟»
«من یه چایی دیگه می‌خورم، لطفاً.»
جنیس انتظار داشت این‌بار هم به‌اش تعارف کنند بین چای انگلیسی، چای سیاه و چای عطری انتخاب کند. اما پیشخدمت فقط قوری یک‌نفره‌ی فسقلی‌ای‌ را که آمریکایی‌ها به شکل عجیبی برای چای صبح کافی می‌دیدند، از روی میز برداشت و برد.
مریل پرسید: «لگنت چطوره؟»
«اِه، الآن خیلی بهتر شده. خیلی خوب شد عملش کردم.»
پیشخدمت که برگشت جنیس به قوری نگاه کرد و با پرخاش گفت: «من یکی دیگه خواستم.»
«ببخشید؟»
«گفتم یه چایی دیگه می‌خوام. نخواستم باز آب‌جوش برام بیاری.»
«ببخشید؟»
جنیس برچسب زرد چای کیسه‌ای که از درِ قوری بیرون افتاده بود را گرفت و گفت: «این، همون تی‌بگ قبلیه‌س.» 
خشمگین به جوانک از خودراضی خیره شد. واقعاً مثل برج زهرمار بود. 
بعد، گیج از این‌که چرا این‌قدر به جوان بَرخورده و چرا مریل ناگهان ‌از خنده‌ای دیوانه‌وار منفجر شده، فنجان قهوه‌اش را بالا برد و گفت: «به سلامتی تو، عزیزم.»
جنیس فنجان خالی‌اش را بالا برد و با صدایی خفه و بی‌پژواک، به سلامتی همدیگر فنجان‌هایشان را به هم زدند.    

3

«برا عمل زانو باید رفت پیش این مَرد. زنه دو روز بعدش داشت رانندگی می‌کرد.»
مریل گفت: «خیلی زوده که.»
«اون روز استیو رو دیدم.»
«خب؟»
«خوب نبود.»
«قلبه، نه؟»
«آخه اضافه‌وزنش هم خیلیه.»
«خیلی ناجوره.»
«به نظرت بین قلبی که توی سینه‌ته و قلبی که عاشق می‌شه یه ربطی نیست؟»
مریل با پوزخند تکانی به سرش داد. جنیس واقعاً موجود نازِ بانمکی بود. هیچ‌وقت نمی‌توانستی بدانی چی ممکن است توی سرش بگذرد. «می‌دونی که باهات هم‌عقیده نیستم، جنیس.»
«آها، گمون می‌کنی آدم نمی‌تونه به‌خاطر عاشق شدن سکته‌ی قلبی کنه؟»
«نمی‌دونم.» بیش‌تر فکر کرد. «این رو می‌دونم که آدم می‌تونه به خاطر هر چیزی سکته کنه.»
جنیس انگار گیج شده بود. مریل گفت: «نلسون راکفلر.»
«اون چه ربطی به این موضوع داره؟»
«خب اون همین‌جوری مُرد.»
«این‌جوری مُرد؟»
«می‌گن داشته تا دیروقت روی یه کتاب هنری کار می‌کرده. خب، البته من که یه لحظه هم اینو باور نمی‌کنم.» منتظر شد تا مطمئن شود جنیس منظورش را فهمیده.
«یه چیزایی‌ان که تو می‌دونی، مریل.» و ‌چیزهایی هم هستن که من می‌دونم.
«آره، یه چیزایی‌ان که من می‌دونم.» 
جنیس صبحانه‌اش را کنار زد تا جا برای آرنجش باز کند. نصف کاسه گرانولا و یک تکه نان. دو فنجان چای. این‌روزها مایعات خیلی توی بدنش نمی‌ماندند. با اخم نگاه کرد به مریل، به صورت دراز و تخت و آن موهای ناجورش. او دوستش بود. و به همین دلیل که دوستش بود، جنیس باید از او در برابر آن‌چیزهایی که از شوهر وحشتناکش می‌دانست، محافظت کند. چه خوب که وقت بیوگی‌شان باهم آشنا شده بودند؛ بیل حتماً از تام بیزار می‌شد.
بله، او یک دوست بود. اما ... بیش‌تر یک متحد نبود؟ انگار برگشته باشی به نقطه‌ی شروع. وقتی بچه بودی، گمان می‌کردی دوستانی داری، ولی در واقع فقط متحد‌هایی داشتی -کسانی که طرفِ تو بودند و همراه تو، تا وقتی بزرگ می‌شدی. بعد -درمورد خودش- از هم جدا شده و تبدیل شده بودند به آدم‌بزرگ، و بیل، و بچه‌ها، و بچه‌ها رفته بودند و بیل مُرده بود. و بعدش؟ بعد تو دوباره به آن متحد‌ها نیاز داری، کسانی که تو را تا آخر همراهی کنند. متحد‌هایی که مونیخ را به یاد می‌آورند، فیلم‌های قدیمی را به یاد می‌آورند، که هنوز هم بهترین‌اند، حتی اگر تلاش کنی جدیدی‌ها را هم دوست داشته باشی. متحد‌هایی که کمکت می‌کنند از یک فرم مالیاتی سر در بیاوری و درِ مربا را باز کنی. متحد‌هایی که به‌اندازه‌ی تو نگران پول‌اند، حتی اگر به گمان تو بعضی‌هاشان بیش‌تر از آنی که می‌گویند دارند.
مریل گفت: «شنیده‌ی پولِ پیشِ‌ استن‌هوپ دوبرابر شده؟»
«نه، آخه برا چی؟»
«هزارتا در سال. از پونصد شده هزار.»
«خب، جای خوبی که هست. ولی اتاق‌هاش خیلی کوچیک‌ان.»
«اتاق‌های همه‌جا کوچیک‌ان.»
«من که دوتا اتاق‌خواب لازم دارم. باید دوتا اتاق‌خواب داشته باشم.»
«همه دوتا اتاق‌خواب لازم دارن.»
«اتاق‌های نورتون بزرگ‌ان. و مرکز شهر هم هست.»
«ولی شنیده‌م آدم‌هاش حوصله‌سربرن.»
«من هم.»
«من از ولینگ‌فورد خوشم نمی‌آد.»
«من هم از ولینگ‌فورد خوشم نمی‌آد.»
«گمون کنم اِستن‌هوپ بهتره.»
«اگه این‌جوری پول رهن رو اضافه کرده‌ن، معلوم نیست بعدِ این‌که اسباب‌کشی کنی، اجاره‌ش رو هم دوبرابر نکنن.»
«جایی که استیو هست، برنامه‌های جالبی دارن. ازت می‌خوان یه چیزی بفرستی براشون و بگی چه کاری از دستت برمی‌آد. مثلاً می‌تونی یکی رو برسونی بیمارستان یا یه قفسه رو تعمیر کنی یا از فرم‌های اداره‌ی مالیات و دارایی سر در بیاری.»
«چه فکر جالبی.»
«البته تا جایی که خیلی به دیگرون وابسته‌ت نکنه.»
«اون که خیلی بده.»
«از ولینگ‌فورد خوشم نمی‌آد.»
«از ولینگ‌فورد خوشم نمی‌آد.»
هماهنگ باهم به‌هم نگاه کردند. 
«پیشخدمت، می‌شه صورت‌حساب رو برامون جدا حساب کنی؟»
«اِه، مریل، خودمون می‌تونیم این‌کار رو بکنیم.»
«آخه من تخم‌مرغ خوردم.» 
«وای، چرت‌وپرت نگو.» جنیس یک ده دلاری گذاشت روی صورت‌حساب. «درسته؟»
«خب اگه بخوایم نصف کنیم می‌شه دوازده‌تا.»
خودِ خود مریل. خودِ لعنتیِ مریل. با اون‌همه پولی که انگولکیِ دانشگاه براش گذاشته بود. «هزار دلار در سال فقط برا این‌که اسمش رو توی لیست انتظار نگه دارن، براش هیچ‌چی نیست. و در ضمن هم آب‌میوه خورده بود هم تخم‌مرغ.»  ولی جنیس فقط درِ کیف پولش را باز کرد، دو دلار درآورد و گذاشت روی صورت‌حساب. «آره، نصف می‌کنیم.»

مطالب مشابه