
«پاییزهایی که خواهند آمد» نخستین داستان بلند منتشرشدهی مجید برزگر است؛ نوولایی که در مجموعهی «هزاردستان» نشرچشمه منتشر شده است. شهر همدان در این داستان صرفاً محل وقوع ماجرا نیست، بلکه به بخشی از تجربهی نیمتاج و به یکی از عناصر اصلی روایت تبدیل میشود. کوچههای قدیمی، میدانها، نانوایی، کافه، لوناپارک و دیگر نشانههای شهر در مسیر جستوجوی نیمتاج ظاهر میشوند و هر کدام بخشی از خاطرهی داوود و زندگی گذشتهی او را در خود دارند. اما شهری که زمانی محل زندگی روزمره بوده، اکنون به فضایی ناشناس و هراسآور بدل شده است. نیمتاج از خیابانها و کوچهها میگذرد و دنبال نشانی از مردش میگردد، اما هرچه پیشتر میرود و پرسوجو میکند، بیشتر گم میشود.
نویسنده این جستوجو را در فضایی سرد و سنگین روایت میکند. پاییز در این کتاب صرفاً فصلی نیست که داستان در آن میگذرد، بلکه وضعیتی است که بر جهان اثر سایه انداخته است. آسمان همدان «سربی» است، باد پاییزی در کوچهها میپیچد و شهر زیر لایهای از سنگینی و اضطراب فرو رفته است. طبیعت و فضای شهری در این داستان به شکل پسزمینهای خنثی عمل نمیکنند؛ سرما، باد، تاریکی و سایهها با وضعیت درونی نیمتاج پیوند میخورند و جهان بیرونی را به امتداد ترس و سرگشتگی او تبدیل میکنند.
همدان، دههی شصت. صبحی نمدار و سرد، مشتهایی بر در خانهی داوود و نیمتاج کوبیده میشود. داوود میرود در را باز کند و دیگر بازنمیگردد. از همان لحظه، زندگی نیمتاج وارد وضعیتی تازه میشود: جستوجویی بیوقفه برای یافتن مردی که ناگهان ناپدید شده است؛ جستوجو در شهری که هرچه بیشتر در آن پیش میرود، کمتر نشانی از داوود به دست میآید. آدمها نگاهشان را میدزدند، شانه بالا میاندازند و گویی با نامی روبهرو شدهاند که نباید آن را به یاد بیاورند یا هیچگاه نشنیدهاند: «کدام داوود؟!»
روایت از همین راه فقدان را به تجربهای ملموس بدل میکند. داوود نهتنها غایب است، بلکه نشانههای حضورش نیز بهتدریج از جهان اطراف محو میشوند. نیمتاج به جاهایی سر میزند که داوود در آنها رفتوآمد داشته و از آدمهایی سراغش را میگیرد که او را میشناختهاند، اما پاسخها یا سکوتاند یا انکار. حتی «کدام داوود؟» هاشمآقای شاطر، که هر روز داوود را میدیده، بیش از یک پرسش ساده است؛ گویی در فاصلهی کوتاهی که از ناپدیدشدن او گذشته یکسره از حافظهی شهر پاک شده است.
زبان داستان نیز با همین فضای روایی همراه است. نویسنده در توصیف شهر و تجربهی نیمتاج به جزئیات حسی و تصویری تکیه میکند: بوی خاک خیس، باد سردی که زیر روسری نیمتاج میخزد، نور لرزان چراغها، سایههای کشدار بر دیوارها و صدای کوبیدن مشت بر در. این جزئیات فضای داستان را شکل میدهند و در عین حال، خاطره و زمان حال را به یکدیگر پیوند میدهند. حرکت روایت میان اکنونِ جستوجوی نیمتاج و خاطرات زندگی با داوود، تصویری از فقدان را ارائه میدهد که در آن غیاب و حضور در هم میآمیزند. از سوی دیگر، نگاه تصویرمدار داستان با پیشینهی مجید برزگر در سینما بیارتباط نیست؛ با این حال، «پاییزهایی که خواهند آمد» صرفاً انتقال تجربهی سینمایی به ادبیات نیست. این بار مجید برزگر در مقام نویسندهای ظاهر میشود که با زبان داستانی، شهر، آدمها، خاطره و تنهاییشان را توصیف میکند. ادبیات برای او ادامهی همان جستوجویی است که پیشتر در قاب تصویر دنبال کرده است؛ تلاشی برای نزدیک شدن به جهان آدمها.
در «پاییزهایی که خواهند آمد» داستان گمشدن یک مرد را میخوانیم که زنی در جستوجوی اوست، اما این جستوجو بهتدریج ابعاد گستردهتری پیدا میکند: جستوجوی نشانهای از گذشته، تلاش برای حفظ خاطرهی کسی که دیگر حضور ندارد و مقاومت در برابر شهری که میکوشد غیاب او را به امری عادی تبدیل کند. نیمتاج در میان کوچههای همدان حرکت میکند، میپرسد و پاسخی نمیگیرد؛ و هرچه بیشتر در شهر پیش میرود، مرز میان خاطره، ترس و واقعیت باریکتر میشود. داستان از همین نقطه، به تجربهای از سکوت و فقدان بدل میشود؛ فقدانی که نه با یک پاسخ روشن، بلکه با پرسشهای بیپاسخ و فضایی سنگین و ناآرام پیش میرود. صدای بازجویی که در متن با پرسشهایی چون «میدونی چرا هنوز اینجایی؟» قطع میشود، سویهی دیگری از همین جهان خاموش را آشکار میکند: جهانی که در آن آدمها نه فقط ناپدید میشوند، بلکه دربارهی ناپدیدشدنشان نیز سکوت میکنند. این داستان شهری است که در آن پاییز تمام نمیشود و داستان زنی است که در پی مردی گمشده، در میان خیابانها و خاطرات شهر سرگردان میشود.