
این یک داستان نیست. قرار نیست فقط قصهای بخوانی از چهار غریبه که دلشان را زدهاند به جنگل و فقط آمدهاند خستگی روزها و هفتهها کار و زندگی را بگذارند کنار و استراحت کنند. این یک نقشهی راه است، برای گم شدن و پیدا شدن. گم شدن در دل روایت دیگری و پیدا شدن در ابتدای لحظهی امروزِ زندگی خودت.
«در این جنگل بخواب» نوشتهی علیرضا محمودی ایرانمهر، در ابتدا شبیه به یک دستورالعمل ساده است که میتوان قدم به قدم از روی آن پیش رفت. از برگبرگ درختان جنگلهای تالش لذت برد، املت آتشی پخت و طعم پنیر سیامزگیِ پیتزای کوهی را زیر زبان چشید. اما هرچه پیشتر میرویم، به نقشهی راهی پیچیده نزدیک میشویم که طراحی شده تا ما را با چیزهایی مواجه کند که شاید جرات مواجه شدن با آنها را نداشته باشیم.
شخصیتهای داستان، هرچه بیشتر پیش میروند، بیشتر گره میخورند به چیزی که انگار جایی در اعماق وجود خودشان است و از اینجاست که جنگل هم دیگر تنها یک جنگل زیبا و سرسبز با آبوهوای بیمثال نیست. سرزمینی است که به محض ورود به آن، پوستین و نقاب زندگی روزمره را از تنت درمیآورد. مثل شال رها شدهی نیلوفر که افتاده وسط جنگل و حتی معلوم نیست که آیا واقعا به او تعلق دارد یا نه. اینجاست که قرار است با عریانی خودت مواجه شوی، با چیزهایی که ازشان میترسی، با چیزهایی که شجاعت رودررویی با آنها را نداری و هیچ جای دیگری هم فرصت این رودررویی را نداشتهای.
ماجرا این است؛ آدمهای «در این جنگل بخواب» لازم دارند کارهایی بکنند، حرفهایی بزنند یا چیزهایی را بشنوند که جایی جز این جنگل جایش نیست. باید بپرند توی دریاچهی تاریک و چیزی را تجربه کنند که هیچ جای دیگری دستیافتنی نیست.
داریوش و فریبا و محمدرضا و نیکی، از ابتدای داستان، مسیری را طی میکنند که به نظر میرسد انتهایی مشخص و از پیشتعیین شده دارد، انتهایی قابل پیشبینی؛ اما هر قدم رو به جلو این جنگلگردی را به سرنوشت آدمی شبیهتر میکند، به نوعی از پیشتعیین شده اما در عینحال غیرقابل پیشبینی و گریزناپذیر. حتی گاهی بر سر دوراهیها اختیار دارند و حق انتخاب مسیر، اما همین انتخابها هم انگار از پیش تعیین شدهاند.
تویی که خوانندهی این کتابی، نفر پنجم این گروهی و این مسیر پر پیچ و خم و پر از بالا و پائینی را پشت سر این چهار نفر طی میکنی و با اعتماد به داریوش و فریبا که مسیر را به خوبی میشناسند جلو میروی. سوالهایی را از خودت میپرسی که آن چهار نفر از یکدیگر میپرسند و برای هم تکرارشان میکنند، و درست شبیه به آنها،ا آنجایی که آنها دچار شک و ابهامند در مسائل شخصی خودشان، تو هم دچار آشوب میشوی، دچار ابهام، و دچار شک. در انتهای کتاب تو هم میفهمی که این جنگل استعارهای از واقعیت زندگی است و باید از هر لحظهی تابش آفتابش بر روی پوستت لذت ببری بیآنکه به بعد و بعدها فکر کنی.
در این جنگل نیروی خارقالعادهای وجود دارد که با تو حرف میزند و دقیقا دست روی باور تو از یک نیروی ماورایی میگذارد، نیرویی که برای هرکس شکلی منحصر به فرد دارد. نیرویی که فارغ از مسیر تو و تصمیماتت، مسیر را شکل میدهد، اوست که مراقب قدم به قدم توست و انگار نویسندهی تمام داستان زندگی توست.
این چهار آدم، چهار جهانند؛ و در عین حال تصویری فشرده از همهی آدمها. هرکدام با جهانبینی و انتخابهای خود، گاهی آنقدر در سطح میمانند که شبیه به کلیشهاند؛ فیلمنامهنویسی که همهچیز را از دریچه سینما میبیند یا عاشقی که همهچیزش عشق است و بس. اما جنگل اجازه نمیدهد این سطح دوام بیاورد. هرچه پیشتر میرویم، جنگل آرامآرام آنها را پایین میکشد، عمیقترشان میکند و وادارشان میکند با وجوهی از خودشان را ببینند که شاید ترجیح میدادند نبینند.
اما شاید مهمترین نکتهی کتاب، از بین رفتن مرز بین رؤیا و واقعیت و ترس گم شدن در ناآگاهی خواب و بیداری است. گم شدن به نظر مهمترین ترس همهی آدمهاست. گم شدن و گم کردن. مثل اینکه وقتی کسی را از دست میدهی، هویت خودت را هم گم میکنی، چون چشمهایی که تو را میدیدند و تعریف میکردند را از دست میدهی. و این دقیقا اتفاق اصلی «در این جنگل بخواب» است. مرز بین خیال و واقعیت از دست میرود، تو مدام گم میشوی، خطوط بین وهم و واقعیت را گم میکنی ، و ترس میشود حس غالب وجودت.
پس شاید راهی نیست. در این جنگل که وارد شدی، دل به سکوتش بسپار، بخواب و اجازه بده تمام مرزها برایت از بین بروند، از آنچه بر تو میگذرد لذت ببر و تجربهاش کن؛ هر لحظه را، حتی لحظههای گمشدن در میان این مرزهای فروریخته را.