خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

درد کجا اتفاق می‌افتد؟

درباره‌ی «چون می‌درخشد ماه هنوز» امین مِدی
۱ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
محسن باقری اصل
share
share
close
درد کجا اتفاق می‌افتد؟

چرا انسانی با بدنی امروزی، در بیمارستانی امروزی، زیر دستگاه‌هایی امروزی، هنوز برای فهم آنچه بر او می‌گذرد به خدایان مرده احتیاج دارد. قابی که مِدی برای تجربه‌ای که انتخابش کرده ــ یا شاید تجربه‌ای که او را انتخاب کرده ــ برمی‌گزیند جستار نان‌فیکشن است؛ جایی میان خاطره و اسطوره، تن و تأمل. او از همان آغاز، با تمییز درد از رنج، درد را از قداست بیرون می‌کشد. تهوع فضیلت نیست، پرتودرمانی شرافت ندارد و بیمار سربازی نیست که اگر مُرد جنگ را باخته باشد. با خلع سلاح این استعاره‌های باشکوه، حقیقتی دشوارتر آشکار می‌شود: درد، پیش از آنکه معنا داشته باشد، اتفاق می‌افتد.

اما درد کجا اتفاق می‌افتد؟ پاسخ پزشکی روشن است: جایی در بدن. پاسخ ادبیات به این سادگی نیست. درد در تن آغاز می‌شود و بعد مرزهایش را می‌شکند؛ به ساعت می‌رسد، به دیوار، به نور، به فاصله‌ی تخت تا در، به خط‌های رنگی کف بیمارستان. مِدی جایی می‌نویسد «هر ثانیه خطی از تقدیر است» و از آن پس دشوار است خطوط کف بیمارستان را فقط راهنمای رسیدن به آزمایشگاه یا رادیولوژی دید. تقدیر زیر پای آدم افتاده است. درد هندسه دارد. راهرو را دراز می‌کند، اتاق را تنگ، ثانیه را سنگین و آینده را کوتاه. بدن سالم اغلب از توجه ما کنار می‌رود؛ آن‌قدر که فراموش می‌کنیم جهان را از کجا تجربه می‌کنیم. درد بدن را دوباره به مرکز آگاهی پرتاب می‌کند. ناگهان بدن از وسیله‌ی بودن در جهان به خودِ مسئله‌ی بودن در جهان تبدیل می‌شود. شاید پدیدارشناسی درد از همین لحظه آغاز شود: وقتی دیگر نمی‌توانی بدنت را فراموش کنی.

برای همین است که در این کتاب بیماری‌ها گاهی با آدم‌هایشان قدم می‌زنند، نه آدم‌ها با بیماری‌هایشان. جابه‌جایی کوچکی در نحو است و کودتایی بزرگ در نسبت انسان و تن. مرض آرام‌آرام فاعل می‌شود؛ برنامه می‌چیند، مسیر عوض می‌کند، انتظار تحمیل می‌کند. هولناک‌ترین صورت این سلطه شاید خود درد نباشد، تکرارش باشد. رنج وقتی بازمی‌گردد کم‌کم آیین می‌شود و آیین، اگر به قدر کافی تکرار شود، شکل صاحبش را می‌گیرد. سیسیفوس را سنگ مجازات نمی‌کند؛ «دوباره» مجازات می‌کند. خدایان مرده‌اند، اما مجازات‌هایشان هنوز زنده‌اند؛ نام‌ها عوض شده‌اند، «دوباره» باقی مانده است. درد نیز وقتی به عادت بدل شود، مرز میان آنچه بر من گذشته و آنچه من هستم را مخدوش می‌کند. آدم ممکن است روزی بیدار شود و ببیند به شکل زخمش درآمده است.
و درست همین‌جا، میان خدایان و مرگ و تقدیر، یک شیشه خیارشور ظاهر می‌شود. برای من جان کتاب همین‌جاست. مردی ید رادیواکتیو نوشیده، از بیمارستان بیرون آمده، از سوپرمارکت شیشه‌ای را انتخاب کرده که خیارهای مرتب‌تر و حبه‌های سیر بیشتری دارد و کنار پیاده‌رو نشسته است و با دست خیارشور می‌خورد. اگر قرار باشد از این کتاب فقط یک قاب بردارم، همین را برمی‌دارم. زندگی، برخلاف مرگ، اغلب فاقد شکوه است. با شیپور بازنمی‌گردد؛ شور است، سیر دارد، با دست از شیشه بیرون می‌آید. رنج هم برای واقعی‌بودن محتاج شکوه نیست. کسی که تهوع دارد قهرمان نیست؛ تهوع دارد. کسی که پرتودرمانی می‌شود در نبردی استعاری نجنگیده است؛ درمان شده و تاب آورده است. رنج برای واقعی‌بودن محتاج فضیلت نیست و زندگی برای بازگشت محتاج پیروزی نیست. گاهی کافی است هنوز بتوان میان دو شیشه یکی را خواست. آسمان همان آسمان پیشین است، فقط کسی که زیر آن نشسته دیگر همان آدم پیشین نیست. شاید رنج هیچ فضیلتی تولید نکند، اما مقیاس چیزها را تغییر می‌دهد. کسی که مدتی در راهروی تنگ بیمارستان بوده، وسعت آسمان را جور دیگری اندازه می‌گیرد.
از اینجا قاب کتاب آرام‌آرام باز می‌شود: زیرزمین، راهرو، اتاق، پیاده‌رو، ساحل، دریا. پزشکی در بدن فرومی‌رود و هرچه دقیق‌تر می‌شود نجات‌بخش‌تر است؛ اما دریا دقیقاً به این دلیل اهمیت پیدا می‌کند که کاری نمی‌کند. نسخه نمی‌نویسد، چیزی را اندازه نمی‌گیرد، امید نمی‌دهد، درمان نمی‌کند. فقط هست. انسانی که مدتی طولانی «موضوع درمان» بوده، شاید بیش از هر چیز محتاج جایی باشد که در آن هیچ‌کس نخواهد تعمیرش کند.
پزشکی و دریا دو نسبت متفاوت با بدن می‌سازند: پزشکی ناچار است بدن را موضوع کند تا بتواند درمانش کند؛ دریا هیچ کاری با بدن ندارد و درست از همین راه امکان دیگری برای بودن در آن فراهم می‌کند. پزشکی باید بدن را درمان کند؛ دریا اجازه می‌دهد انسان دوباره صاحب بدنش باشد.
و ماه بالای همین دریاست. حالا گمان می‌کنم مهم‌ترین کلمه‌ی عنوان کتاب نه «ماه» است و نه «می‌درخشد»؛ «هنوز» است. هنوز، کلمه‌ی کوچکِ باقی‌ماندن است. نمی‌گوید تاریکی تمام شده، بیمار پیروز شده یا فردا بهتر خواهد بود. فقط می‌گوید تاریکی نتوانسته تمام جهان را تصرف کند. در آغاز کتاب، تاریکی راهروی زیرزمین بیمارستان است: سرد، تنگ، بی‌رمق. در پایان، تاریکی پهنه‌ی دریاست: وسیع، ناشناخته، گشوده. کتاب از تاریکی به روشنایی نمی‌رود؛ از یک تاریکی به تاریکی دیگری می‌رود. تفاوت در نوری است که حالا می‌توان در آن دید. «هنوز» خوش‌بینی نیست؛ حدی است که بر قدرت تاریکی گذاشته می‌شود. تاریکی هست، اما همه‌چیز نیست.
شاید به همین دلیل مِدی به اسطوره احتیاج دارد. نه برای آنکه دردش را بزرگ کند، برای آنکه امر خصوصی را قابل انتقال کند. هیچ‌کس نمی‌تواند درد دیگری را درد بکشد؛ بدن آخرین مرز میان من و دیگری است. روایت این مرز را برنمی‌دارد، فقط ما را تا نزدیک‌ترین نقطه‌ی آن می‌برد. اسطوره نیز درد خصوصی را عمومی نمی‌کند؛ برای تجربه‌ای که انتقال‌ناپذیر است صورتی مشترک فراهم می‌کند. من ید او را نمی‌نوشم، شب‌های او را بیدار نمی‌مانم، اما می‌توانم برای لحظه‌ای مردی را ببینم که کنار پیاده‌رو خیارشور می‌خورد و بفهمم انسان همیشه چیزی بیشتر از آن چیزی است که بر او گذشته است. شاید ادبیات همین مراقبت از آن «چیزِ بیشتر» باشد. و شاید برای همین، پس از تاناتوس و هادس و تارتاروس، آنچه از کتاب برای من باقی می‌ماند مرگ نیست: تاریکی هست، دریا هست، بدن زخمی هست، و ماه ــ بی‌آنکه وعده‌ای بدهد ــ هنوز می‌درخشد.
 

مطالب مشابه