
زنبور ورونیکا هورست را نیش زد. ماجرا باید با یک سوزش مختصر و درد گزیدگی فیصله پیدا میکرد اما یکدفعه معلوم شد ورونیکای جوان و شادابِ بیستونه ساله به نیش زنبور حساسیت دارد. بر اثر شوک ناشی از نیش، مرگ را به چشم دید. از بخت خوش گرگور آنجا بود و زنِ بیهوشش را پرت کرد توی ماشین و دیوانهوار راند تا به بیمارستان برساندش. آنجا بود که ورونیکا را از مرگ حتمی نجات دادند.
لِس میلر ماجرا را از زنش لیزا شنید. لیزا رفته بود برای تمرین تنیس با زنان خوشحال و روپا مثل خودش و آنجا در گرماگرم از کی چه خبر ماجرا را شنیده بود. موقع شنیدن خبر، حسی گنگ شبیه حسادت سراغ لِس آمد. تابستان قبل به ورونیکا خیلی نزدیک شده بود، پای یکجور عشق هم در میان بود. حالا داشت فکر میکرد حقِ او بود که در نقش قهرمان ظاهر شود و جان ورونیکا را نجات بدهد.
البته گرگور آنقدر حواسجمع بود که بعد از ختم به خیر شدن ماجرا خودش را به اولین کلانتری برساند و برای چراغقرمزهایی که رد کرده و سرعت دیوانهوارش گواهی بگیرد و برای پلیس توضیح بدهد مشغول چه عملیات نجاتی بوده.
لیزا با حیرتی واقعی گفت: «باورم نمیشه یعنی تا سی سالگی هیچ زنبوری نیشش نزده بوده؟ هیچکس هم نفهمیده حساسیت داره؟ تو بچگی صد دفعه زنبور من رو که نیش زده.»
«فکر کنم ورونیکا بزرگشدهی شهر باشه.»
لیزا از حاضرجوابی لس در دفاع از ورونیکا حرص خورد و گفت: «این هم شد دلیل؟ توی شهر مگه پارک نیست؟»
لس داشت ورونیکا را در خانهاش تخیل میکرد، توی رختخوابش، احتمالاً در اتاقخوابی با دیوارهای صورتیِ پریدهرنگ، شبیه نقاشیهای مودیلیانی یا فراگونار لای ملافههای چروکخورده دراز کشیده است. دوباره گفت: «اون خیلی اهل بیرون رفتن نیست.»
برعکسِ لیزا همهی سال را داشت در زمینهای تنیس و گلف و اسکی و دومیدانی میگذراند و برای همین هم صورتش پر از ککمک آفتاب میشد. خیلی که به چشمهایش از نزدیک نگاه میکردی، میدیدی آبیِ عنبیهی چشمهایش هم خالخالی شده است.
به نظر لیزا اینطور میآمد که لس هنوز اصل قضیه را نگرفته، پس گفت: «هر چی که هست تا دم مرگ رفته و برگشته.»
لس نمیتوانست تصورش را هم بکند، ورونیکا با آن بَر و روی زیبا و روح بلندنظر یک روز بمیرد، آن هم بر اثر یک حساسیت شیمیایی بیاهمیت و احمقانه. لابد وقتی ورونیکا مرگ را به چشم دیده یاد لِس افتاده، موقع بدحالی به عاشق سابقش در تابستان گذشته فکر کرده. البته لابد هم میدانسته گرگور با آن قد کوتاه و قیافهی داغان و صورت سیهچرده از لِس فرزتر است.
اگر لس آنجا بود حتماً دستوپایش را گم میکرد و نمیتوانست مثل گرگور تروفرز باشد. گرگور با آن لهجهی ساختگی که آنقدر روی ادای درست کلمه وقت تلف میکرد که حس هر کلمهای را از بین میبرد. شاید حکمتی در کار بوده، با تمام شدن رابطهشان آخر تابستان گذشته او یکجورهایی بیآنکه خودش بداند جان ورونیکا را نجات داده. اگر او جای گرگور بود نمیدانست باید آن لحظه چهکار کند و ممکن بود آنقدر دستدست کند تا فاجعهی مرگباری بیافریند. اما گرگور سرضرب عمل کرده بود.
لس دوباره تصور کرد که این ماجرای ساده بعدها در زندگی خانوادهی هورست از آن لحظههای تاریخی میشود. همان روزی که مامان (بعدها هم مامانبزرگ) را زنبور گزید و این بابابزرگ خارجی با این لهجهی قشنگش او را از مرگ نجات داد.
حسادت به جان لس چنگ میانداخت، آنقدر که عضلههای معدهاش درد گرفت و مجبور شد جور مچالهای بنشیند. وای اگر آن لحظه بهجای گرگور اخمو و دستبهنقد، لسِ شیدا آنجا بود، از دل همین ماجرا اتفاقی شاعرانه درست میشد. یک تراژدی و ورونیکا با زندگی وداع میکرد. این یکی با آن رابطهی بیسرانجام حاصل از عشق تابستانی بیشتر همخوانی داشت.
لس با خودش گفت چیزی بهجز مرگ هست که حتی از نزدیکی و رختخواب هم صمیمیت بیشتری ایجاد کند؟ پیکر بیجان و صورت بیرنگ ورونیکا را که در آغوشش غنوده بود مجسم کرد، او توی دستهای لس آرام گرفته بود.
یکی از آن پیراهنهای تابستانی که خیلی دوستشان داشت تن ورونیکا بود، با یقهی کشیده و آستینهای سهربع، پیراهنی نارنجی که از کمرنگترین طیف این رنگ در پایین دامن شروع میشد و بالاتنهاش پرتقالی بود.از آن رنگهای تندی که زنها زیاد نمیپوشند اما به ورونیکا میآمد و به آن حالت آشفته و بیخیال موها و چشمهای سبزش جان میبخشید. لس هر بار به آن تابستان فکر میکرد همین رنگ جلوِ چشمش میآمد. هر چند وقتی داشتند جدا میشدند آخرهای سپتامبر بود و دیگر چمنها زرد شده بود و هوا زود تاریک میشد و صدای جیرجیرکها همهجا را پر میکرد. آنشب وقت بههمزدن رابطه، چشمهای سبز ورنیکا چندبار موقع گوش دادن به حرفهای لس تر شده بود، لب پایینش هم لرزیده بود. لس برایش گفته بود نمیتواند لیزا را با بچههایی که هنوز نوپا هستند ترک کند، گفته بود بهتر است تا گندش درنیامده و زندگی خانوادگیشان از بین نرفته خداحافظی کنند. ورونیکا گریه کرده بود و گفته بود مطمئن است اینقدر ارزشش را نداشته که لس بخواهد برای نجات او از زندگی با گرگور کاری کند. لس گفته بود درستترش این است که بگوید به اندازهی کافی دستوبالش باز نیست که دست به چنین کاری بزند. هر دو گریه کرده بودند، اشکهای لس روی سرشانههای باز ورونیکا ریخته بود، قرار شده بود هر چه بوده همینجا پیش خودشان دو نفر بماند و به کسی فاشش نکنند.
گرچه پاییز و زمستان گذشته بود و تابستانی دیگر داشت تمام میشد، اما لس پشیمان شده بود که چرا چنین وعدهای کرده بودند. خاطرههای خوشی داشت که گاهی دلش میخواست برای این و آن ذکرش را بگوید. سعی کرد دوباره توجه ورونیکا را جلب کند، اما به عمد نادیدهاش میگرفت و یکیدو بار هم توی شکمش رفت، یکبار که گوشهای تنها گیرش آورده بود، ورونیکا با آن ابروهای پرپشت که پوست زیرش به قرمزی میزد چشمهای سبزش را بُراق کرده بود توی صورت لس و گفته بود: «لس عزیز، شنیدی که میگن یا بِرین یا از مستراح بزن به چاک؟»
لس گفته بود: «نشنیده بودم، اما الآن شنیدم.» باورش نمیشد اینجوری به او توهین کرده، لیزا هیچوقت اینجوری با او حرف نزده بود. البته پیراهنهای تابستانی درهم و جیغ هم نمیپوشید.»
برای او این رابطهی پنهانی شده بود مثل زخمی که عفونت کرده و رویش بسته شده، بعد از گذر سالها، گاهی بهنظرش میرسید ورونیکا هم جای این زخم را توی وجودش دارد. بعد از آن نیش زنبور، ورونیکا دیگر هیچوقت روی پا نشد. وزن از دست داده و لاغر و شکننده شده بود و گاهی وقتها هم از عوارض همان نیش انگار پف میکرد و باد میآورد. مدام یک پایش بیمارستان بود، گرگور هم آبزیرکاه شده بود، دربارهی بیماری ورونیکا خودش را به آن راه میزد و خیلی وقتها که تنها به میهمانی میآمد از آن شوهرهای غرغرویی میشد که از گوشهگیری و خانه نشینی زنشان ناله میکنند. شاید اینطوری دیگر لازم نبود از بدحالی و بیماری ورونیکا حرفی بزند. لس در این لحظهها ورونیکا را تصور میکرد که در چنگال گرگور اسیر شده است و خودش را باخته. لس حتی خیلی وقتها به نظرش میرسید حساسیتی که ورونیکا پیدا کرده ناشی از تمام شدن رابطهشان است که دارد ذرهذره ورونیکا را از بین میبرد.
ضعف ورونیکا روی زیباییاش سایه نینداخته بود، بلکه جلوهگرترش هم کرده بود. صورت رنگپریدهاش هالهای شبحوار و تند و تلخ پیدا کرده بود. سالها حمام آفتاب میگرفت، مثل همهی زنها توی آن سالها، اما حالا دیگر به آفتابِ زیاد حساسیت پیدا کرده بود و برای همین تمام تابستان رنگپریده میماند. در آستانهی سی سالگی دندانهایش حسابی عیب پیدا کرده بود و برای همین مدام به درمانگاه دندانپزشکی شهر مجاور میرفت، ساختمان بلندی که دندانپزشکهایش کار ارتودنسی هم میکردند. محل کار لس که کارگزار بورس بود درست روبهروی همین ساختمان پزشکان بود.
یک بار از پنجرهی محل کارش چشمش به او در خیابان افتاد. گیج و توی خود از خیابان میگذشت. کُت کلفتی پوشیده بود و سرش پایین بود. بعد از آن مدام حواس لس به ساختمان روبهرو بود، چشمش به پنجره بود و یاد روزهای گذشته میافتاد و به ازدواج اشتباه هر دوشان با آدمهای غلط لعنت میفرستاد.
از این حجم بینهایت وقت گذراندن لیزا در زمینهای ورزش و ککومکهایش سردمزاج میشد. لیزا داشت شبیه مادرش میشد، موهایش زود خاکستری میشدند و همهی اینها حال لِس را بد میکرد. اینطرف و آنطرف میگفتند گرگور از زندگی زناشوییاش ناراضی است و با این و آن میپرد. خون لس به جوش میآمد و نمیتوانست فکرش را بکند که ورنیکا چهطور این خیانتها را تاب میآورد و به زندگی در زندان گرگور ادامه میدهد. گهگاه او را در مهمانیها میداد، هنوز سعی میکرد با او همکلام شود و ورونیکا هر بار پرهیز میکرد. در اوج رابطه هم جز رابطه حرفهای زیادی با هم داشتند، از ترسهای بزرگ کردن بچههایشان، از خاطرات نوجوانی و پدر و مادرهایشان حرف میزدند و این همان بخش معصومانهای بود که لس را سخت دلبسته میکرد و از روزمرگیِ دلمرده جدا. این بزرگترین چیزی بود که لس بعد از ورونیکا از دست داده بود. بخش دلنشینی که فشار جریانهای بیرونی از بین برده بودش.
پس وقتی دوباره از پنجرهی محل کارش در طبقهی دهم ورونیکا را در خیابان دید، بیلحظهای تردید و مکث برای برداشتن کت و کلاه، به خیابان زد. باد سرد زمستانی باعث شده بود ورونیکا توی خودش جمع بشود، حالا لس بدون پالتو سر راهش سبز شده بود و از پشت ساختمان زده بود بیرون و جلوِ مطب دندانپزشکی راهش را سد کرده بود.
ورونیکا با غضب گفت: «لستر اینجایی؟»
دستش را گذاشت پرِ کمرش که عصبانیتش را بیشتر نشان بدهد. هنوز چراغهای کریسمس را از توی ویترین فروشگاهها جمع نکرده بودند، درختهای کریسمس براق توی ویترینها را انگار لایهیی از غبار پوشانده بود.
لس با ظاهری پر از تمنا گفت: «بریم ناهار؟ یا اینکه هنوز دهنت از دواهای دندونپزشکی بیحسه؟»
ورونیکا خیلی سرسری گفت: «امروز بیحس نکرد، فقط میخواست پانسمان دندونم رو عوض کنه.»
این جزئیات کماهمیت باعث شد لس از ورونیکا بترسد. به گرمای کافهای که لستر هر روز آنجا ناهار میخورد، پناه بردند. لس هنوز باور نمیکرد که ورونیکا را آن سوی میز دارد. ورونیکا با اکراه و قیافهی گرفته پالتویش را درآورد، ژاکت بافتنی قرمز و گردنبند مروارید بَدلی بدی انداخته بود. لس پرسید: «خوب برام بگو تو این سالها اوضاعت چهجوری بوده؟»
ورونیکا گفت: «چرا اینجوری نشستیم اینجا؟ مگه همه اینجا نمیشناسنت؟»
زود آمده بودند، اما کافه داشت کمکم شلوغ میشد و در مدام باز و بسته میشد و صدا میداد.
لس گفت: «یه سری میشناسن و یه سری هم نمیشناسن. به جهنم، چه ترسی دارم؟ تو میتونی مشتری باشی یا یه دوست قدیمی که البته هستی. بگو ببینم اوضاع سلامتیت چهطوره؟»
گفت: «خوبم.» میدانست که دروغ میگوید.
اما گذشت و حرف دیگری پیش کشید و پرسید: «بچههات چهطورن؟ دلم برای وقتهایی که از اونها حرف میزدی تنگ شده، یادمه یکیشون شر بود و یکیشون خجالتی و زودرنج و حرصت رو در میآورد.»
«خیلی از اون موقع گذشته، الآن جانِت اذیتم میکنه. البته هر دوتا شون مدرسهی شبانهروزی میرن.»
«یادته با چه مصیبتی هم رو میدیدیم؟ یهبار هری تب داشت و مجبور شدی همون جوری بفرستیش مدرسه.»
«همهی اینا رو فراموش کردم. یعنی ترجیح میدم یادم نیاد. الآن از اون روزها شرمندهام. چهقدر بیکله بودیم. تو حق داشتی که تمومش کنی، اون موقع نمیفهمیدم، طول کشید تا بفهمم.»
«خوب، نه.»
«نه من اینجور فکر نمیکنم. الآن بچههام نوجوون شدن و گاهی فکر میکنم شاید به پاشون سوختن ارزشش رو نداشت.»
«حتماً داشت، لستر.»
دستهایش را دورِ لیوان چای داغش حلقه کرده بود، تن به پیشنهاد همراهی برای نوشیدنی لس نداده بود و خیره به لیوانش گفت: «کارت درست بود، دوست ندارم دوباره این حرف رو بزنم.»
«به نظرم احمقانهترین کاری بود که کردم.»
«اگه ادامه بدی پا میشم و میرم ها.»
ورونیکا مکثی کرد و گفت: «من و گرگور داریم طلاق میگیریم.»
لس احساس کرد بالشی را روی صورتش فشار میدهند، گفت: «وای، نه! چرا؟»
شانههایش را بالا انداخت، هنوز چشمش به لیوان چای بود، انگار وسط بازی ورق نخواهد دستش را برای حریف رو کند، نگاهش نمیکرد و زیر لب گفت: «میگه تو در سطح من نیستی.»
«واقعاً؟ چه ازخودراضی شده. یادمه تو از سرد بودنش شکایت میکردی.»
دوباره شانه بالا انداخت و با صدای یکنواختش گفت: «شبیه باقی مردهاست دیگه، منتها یهکمی صادقتر.»
متلکی بود به لس؟ نگران شد. تازه داشت یخها آب میشد، نمیخواست بازی را خراب کند، جای جواب دادن گفت: «زمستون رنگوروت از تابستون بهتره. هنوز آفتاب اذیتت میکنه؟»
«الآن دردم رو یادم انداختی، آره هنوز کمی اذیتم. تشخیص سل مزمن دادن، درست نمیدونم یعنی تو چه مرحلهای میتونه باشه.»
«بازم خوبه که حاد نیست. اما هنوز هم معرکهای.»
پیشخدمت برگشت و خیلی زود سفارششان را گفتند. باقی وقت ناهار کم حرف زدند. خبری از آن گفتوگوهای معمولی و درددلهایی که لس عاشقش بود، نشد. حرفهایی که آنوقتها بعد از اوج و خلسهی پشتبند نزدیکی ردوبدل میکردند. لس احساس کرد ورونیکا دیگر آن حسوحال قدیمی را از خودش دور کرده، سیمی که انگار جریانش قطع شده بود و نمودش در هیکل تکیدهاش به چشم میآمد. قبل از اینکه پیشخدمت برای پیشنهاد دسر سر میزشان بیاید ورونیکا شالوکلاه کرد و موقع رفتن گفت: « فعلاً حرفی از قضیهی طلاق من و گرگور به لیزا نزن، هنوز خیلی علنی نشده.»
لس زیر لب گفت: «هیچوقت حرفی به اون نمیزنم.»
اما به لیزا گفت. شاید همان وقتی بود که احساس کرد باید از هم جدا بشوند. دوباره داشت به ورونیکایی که اینبار بیمار و شکننده بود نزدیک میشد. مدام به او فکر میکرد. صورت بیرنگ و نحیف ورونیکا دروازهی موعود خوشبختی او شده بود. صورتی شبحوار که فکر کردن به آن لس را آرام میکرد. گمان میکرد هرگز از ورونیکا جدا نشده، میخواست تا آخر عمر از معشوق بیمارش مراقبت کند. توی خیال برایش سوپ میپخت، میبردش به بیمارستان و دکتر و اصلاً خودش طبیب او شده بود.
هنوز قرار خاصی نمیگذاشتند، همان دیدارهای بعد از دندانپزشکی بود. ورونیکا نمیخواست بازی بردبرد زنِ طردشده را به ضرر خودش تمام کند و برای همین مراقب بود. اما در این دیدارهای ناهار او رفتهرفته به ورنیکای سابقی که لس در خاطر داشت نزدیکتر میشد. با نشاط و سرزنده و با همان زبان تندوتیز که نشان از غوغای درونش داشت. همان چیزی که لس در زندگی زناشویی با لیزا از آن بیبهره بود.
لس سربسته حرف طلاق را زد. لیزا گفت: «آخه برای چی؟» لس نمیخواست از ورونیکا حرفی بزند، گفت: «به اندازهی کافی با هم بودهیم. تو هم که زندگی خودت رو داری و سرت به ورزشت گرمه. شاید باید زودتر این کار رو میکردیم، الآن هم نمیگم همین فردا. بهش فکر کن.»
لیزا احمق نبود، چشمهای آبیاش با آن خالخالهای طلایی ملانینی که وقتی اشک تویشان جمع میشد، درشتتر به نظر میآمدند به لس خیره شدند. گفت: «ربطی به ماجرای ورونیکا و گرگور داره؟»
«نه اصلاً چهجوری باید ربط داشته باشه؟ شاید درسی باشه که ما با علاقه و احترام رفتار کنیم.»
«من که حرفی از علاقه و احترام بین اونها تا حالا به گوشم نخورده. همه میگن بیوجدانیه که گرگور با این حال مریض ترکش کنه.»
لس به نظرش میرسید نیش زنبور تنها شکنندگی او را بیشتر نشان داده است، یکجور ضعف عمومیِ زنانه که دوست داشتنش بین مردها از مد افتاده. گفت : «مگه مریضه؟»
«مریضه، اون هم حسابی. البته ورونیکا مثل همیشه خوب حفظ ظاهر میکنه.»
«تو خودت هم خوب حفظ ظاهر میکنی، اقلاً توی زندگی مشترک که تا اینجا فقط حفظ ظاهر کردهی.»
«اینها رو اولینباره که ازت میشنوم لس، من اینجوری نیستم و الآن باید به این حرفهات فکر کنم.»
«معلومه، عزیزم.»
عجلهیی در کار نبود. طلاق هورستها گرفتاری داشت، سر مسائل مالی کنار نمیآمدند. به نظر لیزای همیشه درحال ورزش هم دلودماغ نداشت. خانه بوی جدایی میداد. بچهها که برای تعطیلات به خانه آمدند خیلی زود اوضاع و تغییرات شرایط جدید خانه دستشان آمد و برای همین هم تور اسکی را بهانه کردند و از خانه زدند بیرون. لیزا اما بیشتر در خانه بود و کمتر و کمتر ورزش میکرد. هر بار لس از سر کار به خانه میآمد، لیزا در خانه بود و در جواب اینکه امروز اوضاع چطور بوده میشنید: «هیچی، حتی خونه رو هم تمیز نکردم. توان هیچ کاری رو ندارم.»
یکی از آخرهفتههای بارانی اوایل بهار، به جای رفتن سر قرار بازی تنیس در زمین سرپوشیده، لیزا توی خانه ماند. قرارش را به هم زده بود. توی اتاقخواب مانده بود، لس را که حالا توی اتاق مهمان میخوابید صدا زد و گفت : «نگران نباش، برنامهای برای اغوا کردنت ندارم.» بهپشت روی تخت دراز کشید. لبخند نگرانی روی لبش بود، دست لس را گرفت و گذاشت روی نقطهای از بالاتنهاش.
لس دستش را پس کشید، لیزا خجالتزده گفت: «ازت خواهش میکنم، نمیتونم از بچهها بخوام این کار رو بکنند، تو هم این بافت سفت رو احساس میکنی؟»
سالها ورزش کرده بود و بدنش همیشه سفت بود. لس را راهنمایی کرد: «نه خیلی زیر پوست، باید فشارش بدی.»
لس نمیدانست چیزی که احساس میکند، اصلاً کجاست؟ اما چیزی شبیه غده زیر دستش احساس میکرد، یکجور برآمدگی که از جنس عضله و رگ نبود.
لیزا به حرف آمد: «موقع حموم کرد احساسش کردم، ده روز پیش بود. امیدوار بودم توهم باشه.»
«مطمئن نیستم، لیزا. نمیدونم، اما یه چیز سفتی هست. شاید هم یه تیکه عضلهی طبیعی باشه.»
لیزا دستش را روی انگشتهای لس گذاشت و بیشتر فشار داد و گفت: «همینجاست، حس میکنی؟»
«درد داره؟»
«آره انگار.»
لس شوکه بود، میخواست با حملهی این تودهی سخت در تاریکی زیر پوست کنار بیاید و گفت: «جای دیگه شبیهاش رو حس نکردم. نمیدونم چیه. عزیزم، باید بری دکتر.»
لیزا گفت: «میترسم.» ترس داشت توی چشم های آبی با خالخالهای طلاییاش موج میزد. لس مستأصل بود و داشت دستش را فشار میداد. مثل نیش زنبور سفت بود، یک غدهی سفت مثل نیش زنبور، از جنس همان حساسیت کشندهای که یک عمر در آرزویش مانده بود، اما حالا همسر قانونیِ خودش این را داشت. دلش میخواست از لیزا از این پوستی که زیر دستش بود دور شود، اما می دانست حالا دیگر پاسوز خواهد شد، میدانست دیگر نمیتواند دور بشود، احساس گناه میکرد.