
توماس اِلوی مارتینث از آندست نویسندگانی است که در آثارشان مرز میان تاریخ و ادبیات، واقعیت و خیال، و خاطره و روایت چندان روشن و قطعی باقی نمیماند. او در سال 1934 در توکومان آرژانتین به دنیا آمد و علاوه بر نویسندگی و روزنامهنگاری به فعالیتهای دانشگاهی نیز پرداخت. تجربهی روزنامهنگاری برای او صرفاً حرفهای در کنار ادبیات نبود، بلکه به یکی از سرچشمههای اصلی شیوهی روایتش تبدیل شد. مارتینث در آثارش بارها
به سراغ رویدادها و شخصیتهای واقعی تاریخ آرژانتین رفت، اما آنها را نه به شیوهی یک مورخ بلکه با امکانات و آزادیهای یک رماننویس بازآفرینی کرد. حاصل نوعی از ادبیات است که در آن حقیقت تاریخی نه نقطهی پایان بلکه آغاز پرسش و جستوجو است.
نام مارتینث بیش از همه با دو رمان پرون و سانتااویتا گره خورده است؛ آثاری که جایگاه او را در ادبیات آرژانتین و امریکای لاتین تثبیت کردند، بهویژه سانتااویتا که با ترکیب پژوهش تاریخی، روزنامهنگاری، تخیل و روایت داستانی زندگی و اسطورهی اوا پرون و سرگذشت پیکر مومیاییشدهی او را به یکی از ماندگارترین روایتهای ادبی دربارهی تاریخ سیاسی آرژانتین تبدیل کرد. این رمان، که به اغلب زبانهای دنیا ترجمه شده، پیشتر به قلم نگارندهی این سطور به فارسی برگردانده شده و به همت نشرچشمه به چاپ رسیده و زمینهی معرفی مارتینث به خوانندهی فارسیزبان را فراهم کرده است.
اما برزخ، که نخستینبار در سال 2008 منتشر شد، آخرین رمان مارتینث است؛ رمانی که در پس یک داستان عاشقانه به یکی از هولناکترین دورههای تاریخ معاصر آرژانتین بازمیگردد: سالهای دیکتاتوری نظامی و سرکوب گستردهای که در دههی 1970 و اوایل دههی 1980 هزاران انسان را نابود و ناپدید کرد.
بااینحال برزخ را نمیتوان صرفاً رمانی تاریخی دربارهی دیکتاتوری آرژانتین دانست. نقطهی عزیمت داستان تجربهای شخصی و عاطفی است: زنی که سالها در جستوجوی همسر ناپدیدشدهی خود بوده با امری مواجه میشود که مرز میان خاطره، واقعیت و خیال را به لرزه درمیآورد. از همین جا، رمان به قلمروِ پرسشهایی بزرگتر وارد میشود: اگر کسی ناپدید شود، آیا تنها جسم اوست که از میان میرود؟ با خاطرهی او چه میکنیم؟ زمان با کسی که در انتظار مانده چه میکند؟ و آیا میتوان برای فقدانی که هیچ پایان قطعیای ندارد سوگواری کرد؟
مارتینث برای طرح این پرسشها به سراغ ترکیبی ظریف از عشق، تاریخ، حافظه و خیال میرود. عنوان برزخ نیز از همین منظر معنایی چندلایه پیدا میکند: فضایی میان بودن و نبودن، میان گذشته و حال، میان مرگ و زندگی و میان حقیقتی که میخواهیم بپذیریم و حقیقتی که از پذیرفتنش سر بازمیزنیم.
در برزخ تاریخ فقط مجموعهای از وقایع گذشته نیست؛ همچون نیرویی زنده در زمان حال حضور دارد. دیکتاتوری، حتی پس از پایان یافتن، در حافظهی آدمها ادامه پیدا میکند و ناپدیدشدگان همچنان در زندگی بازماندگان حضور دارند. از این منظر، رمان مارتینث تنها دربارهی آرژانتین نیست. تجربهی فقدان، انتظار، خاطره و تلاش انسان برای بازسازی گذشته تجربهای است که میتواند هر خوانندهای را در هر جغرافیا و هر زمان با خود همراه کند. مارتینث به جای ارائهی پاسخهای قطعی خواننده را در فضای پرسش نگه میدارد.
در جهانی که هنوز بسیاری از جوامع با مسئلهی خشونت سیاسی، ناپدید شدن انسانها، سانسور، فراموشی تاریخی و زخمهای بهجامانده از گذشته دستبهگریباناند، برزخ همچنان رمانی معاصر و زنده است؛ رمانی دربارهی انسانهایی که نمیخواهند آنچه بر آنها گذشته بهسادگی به «گذشته» تبدیل شود. شاید همین توانایی مارتینث در تبدیل یک زخم تاریخی به پرسشی انسانی و جهانشمول است که برزخ را به اثری ارزشمند برای خوانندهی امروزی تبدیل میکند.