خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

دولت، قدرت و مبارزه‌ی طبقاتی در اندیشه‌ی پولانزاس

گفت‌وگوی پوریا گل‌شناس با حمیدرضا یوسفی دربار‌ه‌ی کتاب «دولت، قدرت و سوسیالسم»
۸ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
پوریا گل‌شناس
share
share
close
دولت، قدرت و مبارزه‌ی طبقاتی در اندیشه‌ی پولانزاس

مسئله مرکزی «دولت، قدرت، سوسیالیسم» این است که چگونه باید دولت را در رابطه با مناسبات طبقاتی و مبارزه طبقاتی فهمید، بی‌آنکه دولت را یا به یک «ابزار» منفعل طبقه مسلط تقلیل دهیم یا آن را به سوژه‌ای مستقل و خودمختار تبدیل کنیم.


1. مشهور است که «دولت، قدرت، سوسیالیسم» از متون بنیادی نظریه سیاسی چپ در سده بیستم است. پولانزاس در این کتاب هم‌زمان با سنت مارکسیستی، نظریه آلتوسر و برخی نظریه‌های رقیب دولت درگیر می‌شود. به نظر شما مسئله مرکزی کتاب چیست و پولانزاس می‌خواهد چه چیزی را در نظریه دولت تغییر دهد؟
به گمان من، مسئله مرکزی «دولت، قدرت، سوسیالیسم» این است که چگونه باید دولت را در رابطه با مناسبات طبقاتی و مبارزه طبقاتی فهمید، بی‌آنکه دولت را یا به یک «ابزار» منفعل طبقه مسلط تقلیل دهیم یا آن را به سوژه‌ای مستقل و خودمختار تبدیل کنیم. پولانزاس می‌خواهد از دو تلقی‌ای که در بسیاری از برداشت‌های مارکسیستی از دولت وجود داشت فاصله بگیرد: از یک سو، تلقی ابزارگرایانه‌ای که دولت را چیزی در اختیار بورژوازی می‌داند که می‌توان آن را از صاحبان فعلی‌اش گرفت و در اختیار طبقه دیگری گذاشت؛ و از سوی دیگر، تلقی‌هایی که برای دولت نوعی استقلال ذاتی و قدرت مستقل از روابط اجتماعی قائل می‌شوند. در مقابل، او دولت را درون روابط اجتماعی و به‌ویژه روابط طبقاتی قرار می‌دهد. به همین دلیل، این کتاب صرفاً نظریه‌ای درباره «دولت سرمایه‌داری» نیست؛ بلکه تلاشی است برای بازاندیشی رابطه میان دولت، قدرت و طبقات اجتماعی. پولانزاس می‌خواهد نشان دهد که دولت چگونه همزمان عرصه‌ای برای سازمان‌یابی سلطه طبقاتی و عرصه‌ای برای مبارزه طبقاتی است. به همین دلیل، در کتاب او دولت چیزی بیرون از جامعه نیست که صرفاً بر جامعه اعمال قدرت کند؛ بلکه خودِ روابط اجتماعی و مبارزات طبقاتی در شکل نهادی دولت رسوب می‌کنند و درون آن به شکلی مشخص سازمان می‌یابند. این تغییر زاویه دید، به نظرم مهم‌ترین نوآوری نظری کتاب است.

2. پولانزاس تأکید می‌کند که دولت را نه یک «شیء» یا ابزار در دست طبقه مسلط، بلکه «تراکم مادی رابطه نیروها» می‌داند. منظور پولانزاس از این تعبیر چیست و این جابه‌جایی مفهومی چه پیامدی برای فهم قدرت سیاسی و مبارزه طبقاتی دارد؟
«تراکم مادی رابطه نیروها» شاید مشهورترین و در عین حال یکی از دشوارترین فرمول‌بندی‌های پولانزاس باشد. منظور او این نیست که دولت صرفاً بازتاب مکانیکی توازن نیروهای اجتماعی بیرون از خود است. دولت دارای ساختارها، نهادها، رویه‌ها و سازوکارهای مادی خاص خود است؛ اما این ساختارها در خلأ شکل نگرفته‌اند. آنها حاصل تاریخ مبارزات اجتماعی و طبقاتی‌اند و به شیوه‌ای مشخص توازن نیروها را در خود متراکم می‌کنند. خود پولانزاس دولت را «رابطه اجتماعی» می‌داند و قدرت دولتی را تراکمی نهادمند از توازن متغیر نیروها تلقی می‌کند. اهمیت این دیدگاه در آن است که مبارزه سیاسی دیگر صرفاً مبارزه برای «تصرف» یک شیء به نام دولت نیست. اگر دولت یک چیز بود، می‌توانستیم تصور کنیم که یک طبقه آن را از طبقه دیگر بگیرد و همان دستگاه را برای اهداف خود به کار اندازد. اما اگر دولت تراکم مادی روابط نیروها باشد، تغییر دولت مستلزم تغییر همین روابط و همچنین دگرگونی نهادهایی است که این روابط در آنها متبلور شده‌اند. بنابراین، مبارزه سیاسی هم درون دولت جریان دارد و هم بیرون از دولت؛ و هیچ‌یک را نمی‌توان به دیگری فروکاست.

3. پولانزاس در مسیر رسیدن به این نظریه، از ساختارگرایی آلتوسری فاصله می‌گیرد و در «دولت، قدرت، سوسیالیسم» به مباحثی نزدیک می‌شود که در آثار میشل فوکو نیز دیده می‌شود. رابطه پولانزاس با آلتوسر و فوکو را چگونه می‌توان فهمید؟
پولانزاس در این کتاب دیگر همان نظریه‌پرداز ساختارگرای آثار اولیه‌اش نیست. در آثار اولیه، به‌ویژه «قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی» تأکید بیشتری بر ساختارها، سطوح و سازوکارهای نسبتاً تثبیت‌شده اجتماعی وجود دارد. اما در «دولت، قدرت، سوسیالیسم» توجه او بیشتر به رابطه، مبارزه، استراتژی و فرایندهای متغیر قدرت معطوف می‌شود. این تحول به او امکان می‌دهد مفهوم دولت را کمتر به‌عنوان یک ساختار بسته و بیشتر به‌عنوان یک میدان متناقض روابط اجتماعی بررسی کند. در اینجا تأثیر فوکو نیز مهم است. پولانزاس از فوکو ایده‌هایی مانند پراکندگی قدرت، وجود قدرت‌های خرد و نقش شبکه‌های انضباطی را جدی می‌گیرد، اما در نهایت با او اختلاف دارد. او نمی‌خواهد تحلیل قدرت را از ساختارهای طبقاتی جدا کند. به عبارت دیگر، نزد پولانزاس، قدرت فقط در شبکه‌ای بی‌مرکز از روابط خرد پراکنده نیست؛ این روابط درون مناسبات طبقاتی و ساختارهای دولت سرمایه‌داری نیز سازمان می‌یابند. از این رو می‌توان گفت پولانزاس در کتاب آخر خود تلاش می‌کند نوعی پیوند میان تحلیل ساختاری مارکسیستی و تحلیل رابطه‌ای و میکروفیزیکی قدرت برقرار کند.

4. اگر دولت یک رابطه اجتماعی است، آیا می‌توان آن را «میدان مبارزه» نیز دانست؟ این برداشت چه تفاوتی با تصور دولت به‌عنوان ابزار طبقه حاکم دارد؟
دقیقاً یکی از نتایج مهم نظریه پولانزاس همین است. دولت برای او نه یک ابزار بی‌طرف است و نه یک دستگاه کاملاً یکپارچه که فقط از بالا فرمان می‌دهد. دستگاه دولت مجموعه‌ای متکثر و متناقض از نهادهاست: پارلمان، قوه‌ی مجریه، دستگاه اداری، دادگاه‌ها، نیروهای نظامی و انتظامی و دیگر سازوکارهای دولتی. روابط نیروهای اجتماعی و طبقاتی در این مجموعه به شکل‌های متفاوت و گاه متعارض متراکم می‌شوند. به همین دلیل، پولانزاس دولت را یک میدان استراتژیک می‌بیند. مبارزه طبقاتی درون این میدان جریان دارد، اما این بدان معنا نیست که دولت بی‌طرف است. خود ساختارهای دولت دارای محدودیت‌ها و جهت‌گیری‌های خاصی هستند و به نیروهای مختلف فرصت‌های یکسانی نمی‌دهند. در نتیجه، مبارزه سیاسی فقط تلاش برای به دست آوردن دولت نیست؛ بلکه مبارزه بر سر تغییر رابطه نیروها درون دستگاه‌های دولت و تغییر خودِ دستگاه‌ها نیز هست. این همان چیزی است که بعدها در ادبیات «گزینش‌گری راهبردی دولت» اهمیت پیدا کرد.

5. پولانزاس در این کتاب از مفهوم «دولت‌گرایی اقتدارگرا» برای توضیح دگرگونی دولت سرمایه‌داری استفاده می‌کند و آن را فقط یک وضعیت استثنایی و موقت نمی‌داند. این مفهوم امروز چه اهمیتی دارد؟
پولانزاس «دولت‌گرایی اقتدارگرا» را به‌عنوان شکلی از تحول دولت سرمایه‌داری مطرح می‌کند که با افزایش کنترل دولت بر حوزه‌های مختلف زندگی اجتماعی و اقتصادی، تمرکز قدرت در قوه مجریه، کاهش نقش نهادهای نمایندگی و محدود شدن برخی آزادی‌های سیاسی همراه است. او تأکید می‌کند که این تحول الزاماً به معنای پیدایش یک دیکتاتوری کلاسیک نیست؛ بلکه می‌تواند درون نهادهای رسمی دولت‌های نمایندگی و در کنار استمرار ظاهری برخی نهادهای دموکراتیک رخ دهد. جسوپ نیز در تحلیل خود از پولانزاس، انتقال قدرت از قوه مقننه به قوه مجریه، کاهش نقش احزاب و رشد شبکه‌های موازی قدرت را از عناصر اصلی این روند برمی‌شمارد. اهمیت امروزی این مفهوم دقیقاً در همین نکته است. اگر دولت‌گرایی اقتدارگرا را صرفاً مترادف با دیکتاتوری بدانیم، دامنه‌ی تحلیلی آن بسیار محدود می‌شود. اما اگر آن را به‌عنوان روندی برای بازآرایی رابطه میان دولت، جامعه، نهادهای نمایندگی و قدرت اجرایی در نظر بگیریم، می‌تواند ابزار مفهومی مهمی برای مطالعه تحول دولت‌های سرمایه‌داری باشد. البته نباید تصور کرد که مفهوم پولانزاس بدون هیچ تغییری می‌تواند تمام تحولات سرمایه‌داری امروز را توضیح دهد. جهانی‌شدن، تحول دولت‌های رفاه، نئولیبرالیسم، تغییر ساختار احزاب و پیدایش اشکال جدید حکمرانی مسائلی هستند که باید در کنار چارچوب پولانزاس تحلیل شوند.

6. یکی از بحث‌های مهم کتاب، رابطه میان دولت‌گرایی اقتدارگرا و دموکراسی نمایندگی است. چرا پولانزاس تصور می‌کند که تمرکز قدرت در دستگاه اجرایی و اداری می‌تواند خودِ سازوکارهای دموکراتیک را دگرگون کند؟
برای پولانزاس، دموکراسی نمایندگی صرفاً به معنای وجود انتخابات و تعدد احزاب نیست. نهادهای نمایندگی باید امکان انتقال مطالبات اجتماعی، سازمان‌یابی نیروهای مختلف و اعمال فشار بر دستگاه دولت را فراهم کنند. اگر احزاب سیاسی و پارلمان به تدریج از فرایند واقعی تصمیم‌گیری کنار گذاشته شوند و تصمیم‌گیری به دستگاه‌های اجرایی و اداری منتقل شود، حتی اگر انتخابات و تعدد احزاب همچنان وجود داشته باشند، کیفیت رابطه میان دولت و جامعه تغییر می‌کند. در اینجا یکی از نکات ظریف پولانزاس این است که اقتدارگرایی الزاماً با حذف کامل نهادهای دموکراتیک پدیدار نمی‌شود. ممکن است نهادها همچنان وجود داشته باشند، اما کارکردشان تغییر کند. او به‌ویژه به تحول احزاب اشاره می‌کند: احزاب به‌جای آنکه کانال‌هایی برای انتقال مطالبات اجتماعی به مرکز تصمیم‌گیری باشند، می‌توانند بیش از پیش به شبکه‌هایی برای انتقال سیاست‌های دستگاه اجرایی به جامعه تبدیل شوند. از این منظر، مسئله اصلی فقط «تعدد احزاب» نیست، بلکه نحوه کارکرد واقعی آنها در ساختار قدرت است.

7. پولانزاس در پایان کار خود از «راه دموکراتیک به سوسیالیسم» دفاع می‌کند. این ایده چه تفاوتی با تصور کلاسیک تسخیر دولت از سوی نیروهای سوسیالیستی دارد؟
تفاوت اساسی این است که پولانزاس «گرفتن قدرت دولتی» را با تصرف ساده دستگاه موجود یکی نمی‌گیرد. در استراتژی قدرت دوگانه، دولت موجود همچون یک دستگاه خارجی در برابر توده‌ها قرار می‌گیرد و هدف، ایجاد یک قدرت جایگزین در بیرون از آن است. پولانزاس این برداشت را نمی‌پذیرد. از نظر او، اگر دولت خود تراکم مادی رابطه نیروها باشد، تغییر این رابطه نیروها باید درون خود دستگاه‌های دولت نیز اتفاق بیفتد. بنابراین راه دموکراتیک به سوسیالیسم نه صرفاً یک راه پارلمانی و انتخاباتی است و نه تصرف یک‌باره دولت. پولانزاس از فرایندی طولانی سخن می‌گوید که طی آن نیروهای مردمی، هم در خارج از دولت و هم درون شبکه‌های دولتی، توازن نیروها را تغییر می‌دهند. در نتیجه، دگرگونی دستگاه دولت همزمان با دگرگونی رابطه نیروها رخ می‌دهد. او صراحتاً تأکید می‌کند که پیروزی انتخاباتی به خودی خود نقطه پایان این فرایند نیست؛ مسئله، دگرگونی گسترده دستگاه‌ها و سازوکارهای دولت است.

8. بر همین اساس، ایده «سوسیالیسم دموکراتیک» پولانزاس چه نسبتی با دموکراسی مستقیم، جنبش‌های اجتماعی و نهادهای نمایندگی دارد؟
سوسیالیسم دموکراتیک پولانزاس را نباید صرفاً به معنای افزودن انتخابات به یک پروژه سوسیالیستی فهمید. مسئله‌ی او ایجاد شکلی از دموکراسی است که در آن سازمان‌های توده‌ای، جنبش‌های اجتماعی و نهادهای نمایندگی بتوانند همزمان در فرایند دگرگونی اجتماعی حضور داشته باشند. از نظر او، نباید به نام دموکراسی نمایندگی، مبارزات اجتماعی بیرون از دولت را کنار گذاشت؛ اما در مقابل، نباید به نام خودسازمان‌یابی توده‌ها، نهادهای نمایندگی و آزادی‌های دموکراتیک را بی‌اهمیت دانست. این نکته به‌خصوص در بحث او درباره انتقال به سوسیالیسم اهمیت دارد. او می‌خواهد از دو خطر فاصله بگیرد: از یک سو، خطر تقلیل سوسیالیسم به مدیریت اصلاح‌طلبانه دولت موجود؛ و از سوی دیگر، خطر جایگزین کردن دموکراسی با یک قدرت انقلابی متمرکز که به‌تدریج خودمختاری نیروهای اجتماعی را از بین می‌برد. بنابراین، مسئله برای او نوعی دگرگونی همزمان دولت و جامعه است؛ دگرگونی‌ای که در آن آزادی‌های دموکراتیک و سازمان‌یابی مستقل توده‌ها حفظ و تقویت شوند. این همان چیزی است که بحث او را از بسیاری از برداشت‌های کلاسیک از گذار به سوسیالیسم متمایز می‌کند.

9. با توجه به اینکه «دولت، قدرت، سوسیالیسم» در سال 1978 منتشر شد، به نظر شما چرا این کتاب همچنان اهمیت دارد؟ مهم‌ترین میراث نظری پولانزاس برای فهم دولت و سیاست امروز چیست؟
به نظر من، مهم‌ترین میراث کتاب در یک مفهوم یا فرمول منفرد خلاصه نمی‌شود، بلکه در شیوه‌ای است که پولانزاس رابطه دولت و جامعه را دوباره صورت‌بندی می‌کند. او به ما اجازه می‌دهد از دوگانه ساده «دولت در برابر جامعه» عبور کنیم. دولت هم محصول روابط اجتماعی است و هم آنها را سازمان می‌دهد؛ هم ابزار اعمال قدرت است و هم عرصه‌ای که مبارزه بر سر قدرت در آن جریان دارد. این نگاه هنوز برای فهم بسیاری از مسائل معاصر سودمند است. از سوی دیگر، تحلیل او از تحول دولت سرمایه‌داری و به‌ویژه دولت‌گرایی اقتدارگرا، یکی از دلایلی است که «دولت، قدرت، سوسیالیسم» همچنان مورد توجه قرار می‌گیرد. باب جسوپ نیز در ارزیابی خود از کتاب بر همین نکته تأکید کرده و معتقد است تحلیل پولانزاس از شکل معاصر دولت سرمایه‌داری از جهاتی پیش‌بینانه بوده است؛ در عین حال، جسوپ محدودیت‌های نظری پولانزاس را نیز یادآور می‌شود و کتاب را نه «آخرین کلام» درباره نظریه دولت مارکسیستی، بلکه یک اثر کلاسیک مدرن می‌داند. شاید مهم‌تر از همه این باشد که پولانزاس ما را وادار می‌کند هنگام فکر کردن به تغییر سیاسی، از این پرسش ساده که «چه کسی دولت را در اختیار دارد؟» فراتر برویم و بپرسیم خودِ دولت چگونه ساخته شده است، روابط نیروها چگونه در نهادهای آن رسوب کرده‌اند، چه نیروهایی درون آن امکان مداخله دارند و چگونه می‌توان همزمان نهادهای دولت و روابط اجتماعی را دگرگون کرد؟ به همین دلیل است که کتاب، با وجود تعلقش به یک لحظه تاریخی مشخص در دهه 1970، هنوز می‌تواند برای بحث درباره دولت، قدرت و امکان دگرگونی دموکراتیک نقطه عزیمت مهمی باشد.

 

مطالب مشابه