خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / داستان

لجن‌کِش

۸ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
ویکتور ارافیف
مترجم:
زینب یونسی
share
share
close
لجن‌کِش

بهار اطراف مسکو خوب است! وحشتناک خوب است! همه‌چیز می‌لولد، می‌جنبد، می‌‌جهد. پاییز هم وصف‌ناپذیر زیباست. جنگل انگار در آتشی زرین گرفتار است؛ و چه سکوتی! گوش‌ را کر می‌کند. تنها صدایی که این سکوت را می‌شکند تق‌تق چکش‌ها و زوزه‌ی ارّه‌برقی‌ها‌ست که خاک‌ارّه‌ی خوش‌‌عطری را به هوا می‌پراکند، و البته هرازگاه، آواز محو پرندگان کم‌شمار پاییزی. پشت جنگل، همین نزدیکی‌ها، رود مسکو جاری‌ست؛ رودخانه‌ای تند و سرکش با خلق و خوی رودهای کوهستان. این رود در نیم‌روزهای ماه ژوئیه، مردهای گردن باریکی را که رد عرق‌گیر بر شانه‌هاشان افتاده، زن‌های عصبی چشم‌گود‌افتاده‌ای را که انگار چشم‌های‌شان را ته حفره‌ای کار گذاشته‌اند و پیشاهنگ‌ها و دانش‌آموزان فضول را اغوا می‌کند و موفق می‌شود برخی از آن‌ها را به غریق بدل کند و اجساد بی‌اختیارشان را تا خود زْوِنی‌گورود   بکشاند‌ تا آن‌جا پای صومعه‌ای پلشت، یکباره چون زیردریایی سر از آب درآورند و مایه‌ی عبرت گناهکاران شوند. زمانی هرتسِن  جوان همین حوالی زندگی می‌کرد و موقع گشت‌و‌گذار تارهای عنکبوت چون نقابی نازک به چهره‌ی لطیف حرامزاده‌‌اش می‌چسبید. حالا کمی آن‌طرف‌تر یک فرودگاه نظامی پهن شده است. پیکرهای نقره‌ای هواپیماها با ستاره‌های سرخ یکی پس از دیگری به هوا بلند می‌شوند.
 صدای چکش‌ها می‌افتد. عمله‌های فصلی، زیر کلاه‌های ایمنی رنگ‌رنگ‌شان سرها را عقب می‌برند و با نفس‌های سنگین زل می‌زنند به آسمان:
«خودی‌ان، جنگنده‌های خودمونن.»
«همینا بودن که هواپیمای کره‌ای‌ رو زدن.»
سوپ قارچ تو سطل حلبی قل‌قل می‌کند و خونی آبکی در چشم‌ها می‌جوشد.
«حقش بود! توله‌حروم‌زاده‌ی امریکایی!»
چیزی به وقتِ ناهار نمانده. جوان‌ترین‌شان را برای مأموریتِ خرید فرستاده‌اند. از پاراه جنگلی می‌رود و دهانِ قورباغه‌ای‌اش تا بناگوش باز است. دست‌هایی بزرگ و کارگری دارد. ناگهان تنش منقبض می‌شود و می‌جهد تو جنگل. زیرِ کاجی کوتاه‌قد چندک می‌زند و خرخرکنان میان برگ‌هایِ پوسیده را می‌جورد و قارچ سفید بزرگ و سفتی بیرون می‌کشد و در دست‌هایش می‌چرخاند و با رضایت‌ قورقوری می‌کند و بااحتیاط در گرمکن کارگری‌اش جاساز می‌کند.
وقت ناهار که می‌شود باران می‌گیرد. کارگرها در بنای نیمه‌ساز نشسته‌اند. به درک که می‌بارد، بالای سرشان سقف دارند. می‌نشینند به عرق‌خوری، مزه بالا می‌اندازند و سوپ‌شان را هورت می‌کشند. باسوادترین‌شان ویکتور است. یک سال کاردانی خلبانی خوانده و پس از اخراج از دانشگاه در آلمان شرقی خدمت کرده. در سال 1968 هم در آزادسازی پراگ از دست «اراذل و اوباش» شرکت داشته و حالا به یاد خدمت در هنگ زره‌‌ای کلاه تانک‌ران‌ها را سر می‌کند. ولی ماهرترین‌شان یِوگنی ایوانویچ است. سرکارگر واقعی اوست، هر چند روی کاغذ ریاست با پاول است. شهرت پاوِل در امور دیگری‌ست. شب‌ها به خوابگاهی در همین نزدیکی‌ها ناخنک می‌زند. از تنبلی دنبال شکارهای راحت و بی‌دردسر می‌رود؛ زن‌های بالای چهل‌پنجاه سال و بیش‌تر. ولی جوان‌ترها، این نُنُر‌های تُنُک‌مو، خوشبو و چسان‌فسان‌کرده، گاهی‌اوقات خودشان می‌آیند سر ساختمان تا میخ‌کوبیدن یِوگنی را تماشا ‌کنند، کنارش وقت بگذرانند یا از او بخواهند به مهمانی‌شان برود. اما خب، یوگنی ایوانویچ کاری به کار این دخترک‌ها ندارد. شیطانی‌هایش را کرده و دورهایش را زده و حالا بیش‌تر سرش به کارش گرم است. تازه، پروژه‌ی ساختمانی سختی‌ هم دارند. قرار است عمارتی رؤیایی از کار دربیاید، از آن‌ها که گویا در کوهستان‌های سوئیس می‌سازند؛ بام‌های پرشیبی که از یک‌سو خرپاهایش تا خود زمین می‌رسد و از سوی دیگر پنجره‌‌ای رو به آسمان دارد. چیز جالبی‌ست. ویکتور می‌گوید: «آلمان که بودم از این بام‌ها زیاد دیدم... و زن‌هاای آلمانی...آخ نگو، چه‌قدر راحت و بی‌اطوارند، زن‌های آلمانی...»
یوگنی ایوانویچ عصبانی می‌شود و حرفش را می‌برد: «بس کن دیگه، داشتی از بام خونه‌ها زر می‌زدی.»
چشم‌های ویکتور رنگ شیشه‌ای مات گرفته. دیگر نمی‌تواند درست‌و‌حسابی عرق‌خوری کند. پیری و هزار درد! «آهان! بام... می‌گفتم... صاحب این ویلا هم عقلش پریده. فضای به این عجیبی‌ رو واسه چی می‌خواد؟ مثلاً همین که دستور داده پله‌های طبقه دوم ‌رو خراب کنیم و از نو بسازیم، اصلاً گیریم از پاگردش خوشش نیومده، حالا اگه یهودی بود یه چیزی، ولی این‌که یه روس اصیله، چرا عین سگ‌پدرا ادا و اصول درمیاره؟ کاش می‌تونستم آتیش بزنم به هست‌و‌نیست این ساختمون تا حساب دستش بیاد...»
 یوگنی ایوانویچ از عصبانیت چرتش گرفته بود. بقیه راضی از بارش باران ته بطری دوم را هم درآوردند. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست از جا بلند شود و تکانی به خود بدهد. ژنیا گفت که دیگر در این هوا جایی نمی‌رود. باران داشت زور می‌گرفت. طوری شلاق می‌زد که انگار هواپیماها آسمان را می‌درند. آن ‌وقت افتادند به راضی ‌کردن بوریس؛ جوان بود و تازه، موتور هم داشت. بوریس از همه‌شان امروزی‌تر بود؛ شیک می‌پوشید و کارش هم تمیز بود، هر چند آن‌قدرها مدرن نبود: در فرهنگسرای آن‌سوی مسکو آکاردئون روسی می‌زد. همین چند روز پیش ازدواج کرده بود، اما ظاهرش بروز نمی‌داد تازه‌داماد باشد. ویکتور هم به «دلایل خانوادگی» سه روزی غیبش زده بود. از قیافه‌ی او هم نمی‌شد حدس زد پدرش تازه مرده است. بچه‌های ما خوب بلدند احساسات گوناگون‌شان را در اعماق دل‌شان پنهان کنند!
صاحب ویلا یکشنبه‌ها برای سرکشی می‌آمد. کارگرها از پیش برای آمدنش آماده می‌شدند، هر چند، نه آن‌قدرها که خود را به زحمت بیندازند. در طبقه‌ی دوم، در اتاقی که قرار بود بعدها دفتر کار صاحب‌خانه باشد، ژنیا خشکیده‌ی استفراغِ سه ‌روز پیشش را می‌تراشید. یوگنی ایوانوویچ هم عینکش را زده بود و فحش می‌داد و راه‌پله را طبق نقشه از نو سرهم می‌کرد. بوریس هم زیر این باران با موتورش رفت تا بطری سوم را بخرد.
شب همگی مست و پاتیل با لباس‌های تن‌شان روی زمین خوابیدند. ویکتور با همان کلاه تانکی‌اش خوابید. در طول شب بلند می‌شدند، آب می‌خوردند و از پنجره به بیرون می‌شاشیدند. نزدیکی‌های صبح پاول سراپا خیس و هراسان از بیرون برگشت و همه را با لگد بیدار کرد. تلو‌تلو‌ پله‌ها را پایین رفتند و بیرون ساختمان خشک‌شان زد. خواب که بودند آب و گِل زیرزمین را تا لبه پر کرده بود. سیگار روشن کردند. همه‌شان می‌دانستند که آب می‌تواند پی ماسه‌ای را بشوید و ببرد و آ‌ن‌وقت ستون‌های فلزی و بتونی مثل شمع کج می‌شود و کثافت سوئیسی از پا در‌می‌آید. پیدا بود مقصر خودشان‌اند. چاله را کنده بودند و این‌جایش را نخوانده بودند که سیلاب به آن سرازیر شود. خانه با آن سقف فلزی نو برق تهدیدآمیزی داشت و همراه باد به‌آرامی زوزه می‌کشید. 
در خیابان گورکی صاحب‌خانه هنوز در خواب خوش بود که تلفن نابهنگامِ صبح یکشنبه غافل‌گیرش کرد. یک ‌ساعت‌ و ‌نیم بعد با «ولگا»ی آلبالویی‌اش سر ساختمان بود. پاول با آب‌و‌تاب حرف‌هایی بی‌سروته از دیوار‌ه‌ای گفت که باران دیشب ویرانش کرده بود. صورت زرد و پژمرده‌ی صاحب‌خانه، که از پشتِ ‌میزنشینی خسته و بیمار می‌نمود، در هم رفت و گفت: «خب حالا چرا دست‌رو‌دست گذاشتین؟ با سطل خالیش کنین.»
پاول گفت: «با سطل سه روز طول می‌کشه؛ لجن‌کِش لازم داریم.»
صاحب‌خانه با واژه‌های زندگی بی‌سر‌و‌سامان دیگران بیگانه بود. پرسید: «لجن‌کِش دیگه چیه؟»
برایش توضیح دادند.
«خب، حالا از کجا می‌تونیم گیر بیاریم؟»
جواب دادند باید از عمو کولیای نگهبان سراغ بگیرند. صاحب‌خانه به‌خشکی گفت: «برویم،» و پاول را هم با خودش برد. 
یکی از یکشنبه‌های قبل، وقتی کار ساختمان به لب بام رسیده بود، صاحب‌خانه طبق رسم معمول کارگرها را مهمان کرد. پای ساختمان میز بزرگی تدارک دیدند و نیمکت چیدند. صحبت کشیده بود به هواپیمای کره‌ای. ژنیا پرسیده بود: «راست می‌گن بمب اتم داشته؟» ویکتور که از هواپیما همه‌چیز سرش می‌شد با عصبانیت فریاد زده بود: «صد‌بار به‌ت گفتم اون هواپیما نمی‌تونه بمب اتم حمل کنه!» اما ژنیا قانع نشده بود. صاحب‌خانه از این بچه‌ها خوشش می‌آمد. هر چند مدام از کمبودها شکایت می‌کردند ولی کشورشان را دوست داشتند. البته خب، مصرف مشروب‌شان قدری بالا بود. در همان مهمانی، ویکتور زیر گوشش پچ‌پچ ‌کرده بود: «می‌دونین، می‌خوام به‌تون هشدار بدم که حواس‌تون رو جمع کنین!» سرش را با کلاه تانکی‌اش به این‌سو‌آن‌سو چرخانده بود و ادامه داده بود: «پاول لمبه‌های چوب شما‌ رو یواشکی می‌فروشه؛ برای همینه کم میاد.» هوا که تاریک شده بود و دور آتش نشسته بودند، ژنیا برای‌شان ماجرای دادگاهی شدنش را در میتیشچی  تعریف کرده بود، که در جلسه‌ی دادگاه بازی درآورده بود و بنا کرده بود لباس‌هایش را کندن و قبل از این‌که شرتش را هم درآورد پلیس‌ها ریخته بودند سرش و محکمه هم عقب افتاده بود. یوگنی ایوانوویچ که مست بود صاف از صاحب‌خانه پرسیده بود ویلای به سبک خارجی‌ها به چه دردش می‌خورد و صاحب‌خانه هم جوابش را داده بود. اما فردا صبحش یوگنی ایوانوویچ  یادش نمی‌آمد چه جوابی شنیده و هر چه ‌قدر زور می‌زد به خاطر بیاورد موفق نمی‌شد. حالا هم با این‌که دوباره ویکتور گوش صاحب‌خانه را پر کرده بود که پاول همه را از خودش درآورده و اصلاً دیواره و سدّی در کار نبوده... او را با خودش برد. 
عمو کولیا سر ناشتایی کمی عرق زده بود. سرخوشانه با هیاهوی زیاد از مهمانانش استقبال کرد؛ مشت می‌کوبید روی میز و ترانه‌ای روسی می‌خواند. عمو کولیا از خودش تعریف می‌کرد و می‌گفت که در جوانی مهندس بوده، اما قبل از جنگ بی‌هیچ‌ دلیلی او را به اتهام دشمنی با دولت شوروی محکوم کرده بودند و فرستاده بودندش اردوگاه. صاحب‌خانه پیش خودش گفت لابد همین عمو کولیاست که مصالح ساختمانی‌اش را می‌دزدد، شاید هم با هم‌دستی پاول. ولی از کجا ملت دیگری پیدا می‌کرد؟  
پای عمو کولیا را در اردوگاه شکسته بودند و حالا پرگاری راه می‌رفت. برای همین شلپ‌پا صدایش می‌کردند‌. سر صف‌ها شلپ‌پا خودش را جان‌باز جنگی جا می‌زد. به فکر فرو رفت: «لجن‌کِش... لجن‌کِش... » و با خوشحالی فریاد کشید: «آهان!‌ پیداش کردم!‌ بزن بریم!‌» به طرف ماشین که می‌رفتند عمو کولیا گفت باید به روستا بروند. آن‌جا یک آشنای کوره‌ساز دارد که یک‌جورهایی خویشاوند محسوب می‌شود. شلپ‌پا نشست روی صندلی جلو . پاول، دست بر زانو با ژست یک شاگرد حرف‌گوش‌کن عقب نشست؛ با چشم‌های آبی و موهای بور و کم‌پشت. اگر چی‌چیکُف  با یکی از دخترهای رعیت خانه‌اش رابطه‌ای به هم زده بود، میوه‌ی عشق‌شان بی‌برو‌برگرد عین پاول می‌شد.
 پس از چند کیلومتر در میان جنگل پاییزی، حصارهای سبز‌رنگی نمایان شد که انگار پایان نداشت. عمو کولیا ملچ‌ملوچی کرد و بادی‌به‌غبغب گفت: «ما این‌جا آسایشگاه ویژه‌ی رهبران داریم؛ زیر نظر گارد نظامی وُخرا. »
صاحب‌خانه وانمود کرد چیزی نشنیده است. عمو کولیا رو به پاول ادامه داد: «اون‌جا تو هر اتاق یه گنجه‌ی عربی گذاشتن کیپ‌تاکیپ پر از ظرف‌های کریستال، و یه یخچال که صبح‌به‌صبح یه بطری ودکا، یه بطری کنیاک و یه شراب شِری مجانی توش میذارن؛ مجانیِ مجانی.»
زهرخندی زننده از چهره‌ی خسته‌ی صاحب‌خانه گذشت. عمو کولیا حرفش را پی گرفت: «روزی سه‌بار هم خاویار می‌دن؛ هر مدلی که بخوای. حتی پایوسنایا ...»
پاول با ساده‌لوحی گفت: «پایوسنایا خیلی شوره، نمی‌شه زیاد خورد.»
عمو کولیا با جدیت جواب داد: «این یه نوع مخصوصه که شوریش اندازه‌ست.»
پاول خوشحال شد: «دم‌شون گرم!» ولی صاحب‌خانه همچنان به سکوتش ادامه داد. عمو کولیا لب‌هایش را لیسید و ادامه داد: «تازه! با تیربار ازش نگهبانی می‌دن؛ حتی یه توپ هم دارن ،یک‌جوری شلیک می‌کنه که...!»
صاحب‌خانه به‌آرامی گفت: «دست بردار عمو! »
عمو کولیا فریاد کشید: «من خودم با جفت چشمام دیدم! لای بوته‌های کنار در ورودی پنهونش کردن.»
در همان لحظه یک خرمن‌کوب بزرگ سرخ‌رنگ از پیچ جاده به طرف آن‌ها سرازیر شد. عمو کولیا فریاد کشید: «وایسا! نگهش دارین!»
صاحب‌خانه چراغ زد و ماشین خرمن‌کوب ترمز کرد. عمو کولیا پایش را از «ولگا» بیرون کشید و با حلقه‌های پرگاری به سمت ماشین رفت؛ به راننده‌ی جوان نزدیک شد و گفت: «گوش کن، رفیق، یه سؤال دارم. از کجا می‌تونم یه لجن‌کِش پیدا کنم؟ شاید بتونم از آتش‌نشانی قرض بگیرم؟ ها؟»
راننده جواب داد: «اونا دارن، ولی نمی‌دن.»
عمو کولیا پذیرفت اما گفت: «خودم می‌دونم نمی‌دن، پس از کجا گیر بیارم، میخاییل؟»
«راستش نمی‌دونم، از واوْکا بپرس.»
«کدوم واوکا؟»
«واوکای پرچم‌دار.»
ولادیمیر ساروکینِ  کامسامول (عضو جوانان کمونیست)، چهار سال پیش که خدمتش تمام شده بود، به روستای مادری‌اش برگشته بود و، بی‌آنکه عارش بیاید، به کار کثیف دامداری مشغول شده بود. حالا در تمامِ منطقه به پرچم‌دار خدمت به مردم می‌شناختنش. 
«خب، واوکا الآن کجا‌ست؟»
میخاییل تعجب کرد: «کجا می‌خوای باشه؟ با بچه‌خوک‌ها تو طویله‌ست.»
عمو کولیا با لحنی جدی گفت: «‌باشه، خداحافظ، میخاییل!‌»
 راننده هم دست کولیا را فشرد و گفت: «خیلی وقته این‌طرف‌ها پیداتون نبود، عمو واسیا!‌»
«سرم خیلی شلوغ بود. در ‌ضمن من عمو کولیا هستم نه عمو واسیا!‌»
جوان لبخند گشادی زد و دندان‌های سفید چون‌حبه‌قندش نمایان شد: «اوه، راست می‌گی ها. منم میخاییل نیستم. بادونوفم، الکساندر بادونوف.»
 عمو کولیا با دقت او را ورانداز کرد و گفت: «بادونوف؟ اِ ، راست می‌گی‌ها، خود بادونوفی.»
دو مرد چند‌ دقیقه‌ی دیگر از چیزهای مهم حرف زدند و بالاخره از هم جدا شدند. عمو کولیا فرمان ‌داد: «مزرعه! پیش پرچم‌دار. می‌دونم یه لجن‌کِش نو داره که عین آینه برق می‌زنه!»
صاحب‌خانه‌ی پکر که کمی امیدوار شده بود، پدال گاز را فشرد. پاول صمیمانه گفت: «عمو کولیا، می‌شه بازم از اون آسایشگاه برامون بگی؟»
عمو کولیا کمی فکر کرد و عاقبت گفت: «خب باشه… در کل، مقرراتِ اون‌جا این‌طوریه که میانگین واسه هر بیمار دو پزشکِ متخصص، یه پرستار و چند تا بهیار هست. داروها هم فقط آمریکایی‌ان و..»
پاول وسط حرفش پرید: «لابد پرستاراش خیلی خوشگلن.»
«معلومه، معرکه‌ان! »
پاول موذیانه گفت: «برام جالبه بدونم کجا زندگی می‌کنن.»
عمو کولیا با تشری او را سر جایش نشاند: «تند نرو، پسر! اونا تو محوطه‌ی حفاظت‌شده زندگی می‌کنن؛ پشت سیم‌های خاردار.»
پاول فکرش را زیرلبی بیرون ریخت: «عین راهبه‌ها... »
عمو کولیا دستش را تکان داد: «پرستارها به کنار، مهم‌ترین چیز اون‌جا وجود بخش ویژه‌ست.»
 پاول خشکش زد: «اون دیگه چیه؟!»
شلپ‌پا باطمأنینه توضیح داد: «توی زیرزمین مرده‌ها‌ تو تابوت‌های شیشه‌ای ضد‌گلوله دراز‌به‌دراز خوابیده‌ان! »
صاحب‌خانه با‌نگرانی عمو کولیا را نگاه کرد! عمو کولیا نگاه طولانی او را تاب آورد و گفت: «بله بله، شما خیال می‌کنید وقتی رهبرا می‌میرن زیر خاک چال‌شون می‌کنن؟  نَخیر! بدل‌شون رو جلوِ مردم دفن می‌کنن. اجساد واقعی ‌رو خوب منجمد می‌کنن و قایم می‌کنن. همه‌شون این‌جان؛ از مارشال‌ها با رئیس‌شون ژوکوف  گرفته تا مغز متفکر نظامی رفیق ژْدانوف،  همه‌ی ریش‌سفیدهای شوروی، مالنکوف  و مولوتوف  و میخاییل سوسلوف . تازه، دم‌درِ اتاق اصلی جنگجوی پرشور و همیشه‌آماده واروشیلوف  مثل یه بت یخی خشکش زده.»  عمو شلپ‌پا حرف‌هایش را جمع‌بندی کرد: «وقتی لازم بشه آب‌شون می‌کنن تا دوباره برگردن سر کار و به مملکت خدمت کنن.» پاول از هیجان دستش را جلوِ دهانش گرفته بود :«آهاان، فهمیدم ... برای روزهای جنگ!»
عمو کولیا حکیمانه افزود:« در کل برای اطمینان. واسه همینم این‌جا تیربار و توپ هم گذاشتن.»
صاحب‌خانه ناگهان از کوره در رفت: «گوش کنید، خواهش می‌کنم تو ماشین من از این خزعبلات نبافید!»
عمو کولیا رنجید: «کدوم خزعبلات؟ همه‌شون اون‌جا با لباس‌های رسمی و مدال‌های سینه‌ خوابیدن؛ حتی بِریا  هم هست. وقتی تو دادگاه محکومش کردن گفت من رو تیرباران نکنید. من مدیر زیرک و بااستعدادی هستم و یه ‌روزی به دردتون می‌خورم. نیکیتا  هم فکرهاش رو کرد و به دشمن خونی‌ش امان داد...»
پاول حرفش را برید: «وایستا ببینم! وقتی بیدار شدن چه‌طوری می‌تونن بجنگنن؟ آخه فناوری نظامی به سرعت برق داره پیشرفت می‌کنه.»
«شاید با یه روش خاصی آموزش می‌بینن...»
صاحب‌خانه که دیگر پاک عصبی شده بود گفت: «آخه مرده‌ها رو چطوری می‌شه تعلیم داد؟!»
عمو کولیا شانه‌هایش را بالا انداخت و سیگار بدبویی گیراند: «من از کجا بدونم؟ دروغ گفتن واسه‌ی من چه منفعتی داره؟» و با عصبانیت اضافه کرد: «آخه وقتی استالین از انجماد دربیاد اولین کسی که اعدام شه خود منم.»
پاول دو زاری‌اش نیفتاد: «آخه چرا؟»
«خب معلومه، تموم محکومین زمان خودش رو دوباره می‌ندازه تو هولوفدونی. »
پاول با نگرانی گفت: «اگه بگندن چی؟ یا زخم بستر بگیرن؟»
عمو کولیا متفکرانه سرش را تکان داد: «نمی‌گندن. سر هر تابوت یه پزشک ارتش با درجه‌ی سرهنگی مراقبه. گاهی هم سریع یخ‌شون ‌رو آب می‌کنن، می‌چرخونن‌شون روی اون‌یکی پهلو تا زخم بستر نگیرن.»
این قضیه‌ی زخم بستر صاحب‌خانه را پاک از کوره به در برد. فریاد کشید: «بس کن دیگه، کافیه! هیچ‌چیزی اون‌جا نیست؛ نه تیربار و نه تابوت. من خودم تابستان پارسال توی همین استراحتگاه بستری بودم! حالیت شد؟!»
عمو کولیا متفکرانه به جاده‌ی پیش‌رو چشم دوخته بود و پاپیروسش را دود می‌کرد. جنگل انگار در آتشی زرین گرفتار بود. ناگهان چشمانش را تنگ کرد و از صاحب‌خانه پرسید: «می‌گم ها!‌ راسته که اون‌جا تو هر اتاق یه بوفه‌ی عربی با ظروف کریستال گذاشتن؟»
1986

 


 Zvenigorod؛ شهری تاریخی در استان مسکو واقع بر کرانه‌ی رود ماسکوا، مشهور به آثار معماری و صومعه‌های تاریخی‌اش.
Aleksandr Ivanovich Herzen (1812-1870) 
 اشاره به جمله معروف استالین: از کجا نویسندگان دیگری پیدا کنم؟
پاول ایوانوویچ چیچیکوف، شخصیت اصلی رمان نفوس مرده گوگول.
وُخرا (Vokhra) مخفف «گارد نظامی»؛ در شوروی به یگان‌های مسلح نگهبانِ اردوگاه‌های کار اجباری (گولاگ) و زندان‌ها گفته می‌شد.
 نوعی خاویار سیاه شور کنسروی.
 واوکا تحبیب نام ولادیمیر. اشاره‌ی طنزآمیز به نام ولادیمیر ساروکین، در نقش یک خوک‌چرانِ انقلابی شوروی، ادای دِینی شوخ‌طبعانه از سوی ویکتور ارافیف به این نویسنده‌ی هم‌عصر و دوستِ خودش.
Georgy Zhukov مشهورترین مارشال اتحاد شوروی در جنگ جهانی دوم و فرمانده‌ی ارتش سرخ در تصرف برلین؛ نماد پیروزی نظامی شوروی.
Andrei Zhdanov ایدئولوگ و سیاست‌مدار برجسته‌ی دوران استالین، طراح «دکترین ژدانوفیسم» در اعمال سانسور شدید و کنترل ایدئولوژیک بر هنر و ادبیات شوروی.
 Georgy Malenkov سیاست‌مدار حزب کمونیست و از معتمدان حلقه‌ی اول استالین که پس از مرگ او مدت کوتاهی در رأس دولت شوروی (شورای وزیران) قرار گرفت.
Vyacheslav Molotovوزیر امور خارجه‌ی دیرپای شوروی در عصر استالین، امضاکننده‌ی پیمان مشهور عدم تجاوز با آلمان نازی (پیمان مولوتوف–ریبن‌تروپ).
 Mikhail Suslov سیاست‌مدار پرنفوذ، تئوریسین اصلی و «مغز متفکر خاکستری» حزب کمونیست شوروی در دوران خروشچف و برژنف که وظیفه‌ی حفظ انضباط ایدئولوژیک مارکسیستی را بر عهده داشت.
 Kliment Voroshilov مارشال و فرمانده‌ی نظامی بلندپایه‌ی شوروی، از یاران نزدیک استالین و صدر هیئت‌رئیسه‌ی شورای عالی اتحاد شوروی در دهه‌ی 1950.
 Lavrentiy Beria رئیس مخوف دستگاه امنیت داخلی و پلیس مخفی شوروی در عصر استالین و مجری اصلی سرکوب‌ها و پاک‌سازی‌های بزرگ که پس از مرگ استالین دستگیر و اعدام شد.
 Nikita Khrushchev رهبر اتحاد شوروی پس از استالین که با آغاز روند استالین‌زدایی، دوره‌ای از گشایش نسبی سیاسی و فرهنگی را رقم زد.

 

 

 

 

 

 

 

مطالب مشابه