خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

احضار روح گمشدگان

درباره‌ی رمان «برزخ» نوشته‌ی توماس الوی مارتینث
۱۱ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
آلبرتو مانگوئل
مترجم:
پارمیدا کریمان
share
share
close
احضار روح گمشدگان

آخرین‌باری که توماس الوی مارتینث را دیدم چندین ماه قبل از مرگش در سال 2009، در بوئنوس آیرس بود؛ او به من گفت که سعی دارد رمانی درباره‌ی دیکتاتوری آرژانتین که از سال‌های 1976 تا 1982 کشور را به خاک و خون کشیده بود بنویسد، اما قصد داشت که رمان را بدون توصیف جنایات وبدون به تصویر کشیدن تجاوز و شکنجه‌ها بنویسد، و آن را به گونه‌ای بازسازی کند که نشان دهد نفس کشیدن در آن هوای آلوده در آن زمان چه حسی داشته؟
او گفت: با زندگی در دل تاریخ بدیهیات را از دست می‌دهیم و برای بازیگران تاریخ، بدیهیات همیشه غایب هستند. کاش می‌توانستم آن را بنویسم. که در برزخ آخرین آرزوی او برآورده شد. کسانی که تجربه‌ی چنین دوران‌هایی را داشتند؛ می‌دانند فقدان، به‌خصوص در دوران دیکتاتوری، بیشتر آشکار می‌شود.
 سکوت تحمیلی و حرکات ممنوعه، ترس فراگیر و خودسانسوری، تهدید به تبعید و مرگ از ویژگی‌های زندگی، تحت رژیم نظامی در آرژانتین بود؛ کشوری نسبتاً دموکراتیک که تصور می‌کرد از وحشت‌های تمامیت‌خواهانه قرن بیستم در امان مانده است و به مدرکی تبدیل شد که نشان داد هیچ جامعه‌ای در برابر آن‌ها مصون نیست.
 فقدان حقیقت، فقدان آزادی، فقدان کرامت و... کشور در تسخیر فقدان‌ها قرار گرفته بود به ویژه حالتی که به عنوان «ناپدید شدن» شناخته می‌شد؛ دلهره‌آور بود. مردم ناپدید می‌شدند و هیچ‌کس نمی‌دانست چه بر سرشان آمده است؛ آیا هنوز زنده‌اند، دستگیر و شکنجه شده‌اند، به قتل رسیده‌اند، یا توانسته‌اند فرار کنند و مخفیانه در خارج از کشور زندگی کنند؟
امیلیا دوپوی، شخصیت اصلی داستان«برزخ» معتقد بود که همسرش ، سیمون کاردوسو یکی از ناپدیدشدگان است، آخرین بار از سیمون زمانی خبر داشت که برای نقشه‌برداری از یک جاده روستایی به بیابان‌های برهوت آرژانتین رفته بود. شاهدان عینی می‌گفتند که سیمون کاردوسو توسط مقامات نظامی دستگیر و کشته شده است؛ اما امیلیا آن‌ها را باور نمی‌کرد و به مدت سی سال علیرغم موانعی که پدرش( حامی ارتش و همدست در جنایات) ایجاد کرده بود در آرژانتین، برزیل، ونزوئلا و ایالات متحده به دنبال سیمون گشت و سرنخ‌های غیرقابل اعتماد را یکی پس از دیگری دنبال ‌کرد.سپس یک روز در رستورانی واقع در نیوجرسی او را پیدا کرد، اما آیا سیمون واقعی است ، یا روحی می‌باشد که امیلیا با امتناع از پذیرفتن مرگ او ، احضارش کرده است؟
از اولیس تا مارتن گِر، داستانِ بازگشتِ دیرهنگام، از این آرزوی بی‌فایده حکایت دارد که داستان‌های ما همگی پایانی غم‌انگیز نخواهند داشت، با این امید که ناپدید شدن فقط یک غیبت طولانی باشد، ما همواره انتظار معجزاتی را داریم که در ذهن‌های وحشت‌زده‌مان حتی از مرگ نامعلوم هم غیرممکن‌تر بنظر می‌رسند. برای امیلیا، سیمون زنده است یا بهتر بگوییم «در حاشیه زندگی، ایستاده درحال تماشای تغییر، ناپدید شدن و دوباره متولد شدن چیزها»
از لحظه‌ای که از عمه‌اش می‌شنود که سیمون در ریو دیده شده است ، تا  سی سال بعد، امیلیا هفت مرحله از برزخِ عشق و رنج خود را پشت سر می‌گذارد. همانطور که راوی تا حدودی با احساسات بیان می‌کند منظور البته، دانته است؛ چراکه هر یک از پنج بخش رمان، با یک نقل‌قول از «کمدی الهی» آغاز می‌شود، تماشاگرِ بی‌رحمی زمانه‌ی خود، باورمند به رستگاری از طریق عشق، استاد مواجهه با ارواح و امید بزرگ ادبیات.
داستان از زبان شخصیت نویسنده که خود نیز تبعیدی دوران دیکتاتوری است روایت می‌شود. مارتینث در نیوجرسی با امیلیا ملاقات می‌کند، با او آشنا می‌شود، به حقایقی که می‌گوید گوش می‌دهد و آن‌ها را برای خواننده بازگو می‌کند. در رژیمی که بر پایه‌ی دروغ و فریب بنا شده است و در سایه‌ی سنگین پیامدهای آن، هیچ داستانی را نمی‌توان کاملا باور کرد، و هیچ اعترافی نیز به‌تنهایی مدرکی قطعی به شمار نمی‌آید، تنها چیزی که درباره‌اش تردیدی نیست، خودِ جنایات است، با این حال، حتی آن‌ها نیز چنان باورنکردنی به نظر می‌رسند که گویی فراتر از توان و تصور انسان‌اند، در حالی که دردناک‌تر از همه این است که کاملاً انسانی هستند.
راوی از طریق جست‌و‌جوی امیلیا، پرسش‌های همیشگی یک کشور را بازتاب می‌دهد: چگونه چنین چیزی ممکن بود؟ چگونه می‌توانیم امروز به زندگی ادامه دهیم، درحالیکه همه‌ی این اتفاق‌ها دیروز و در برابر چشمان ما رخ داده است؟ چگونه می‌توانیم ناپدیدشدگان را دوباره به واقعیتی آشکار تبدیل کنیم و تاریخ شرم‌آور خود را بپذیریم؟ چگونه می‌توانیم ارواح زندگان را از ارواح مردگان تشخیص دهیم؟
مارتینث یک خبرنگار سیاسی برجسته بود که در رمان‌هایش ترکیب واقعیت‌های دقیق روزنامه‌نگاری را با ابزارهای داستان‌پردازی به کمال می‌رساند. او گفت: که این مهارت را زمانی یاد گرفته است که در اواخر دهه‌ی 60 میلادی، خوان دومینگو پرون، دیکتاتور تبعیدی، او را به اقامتگاهش در اسپانیا دعوت کرد تا در نوشتن خاطراتش به او کمک کند. خاطراتی که روزنامه‌نگار جوان متوجه شد عمدتا خیالی هستند. نتیجه‌ی این تجربه که در اواسط دهه‌ی 80 میلادی منتشر شد،رمان پرون بود. یک دهه بعد، شاهکار او، «سانتا اویتا»، منتشر شد و گابریل گارسیا مارکز که معمولاً در ستایش کردن آثار دیگران محتاط بود، درباره‌ی این کتاب گفت: این همان رمانی است که همیشه دوست داشتم بخوانم. انتشار رمان «برزخ» پس از مرگ مارتینث، نویسنده را در اوج هنر خود نشان می‌دهد و پایانی شایسته برای کار یکی از برجسته‌ترین رمان‌نویسان آمریکای لاتین است.

منبع: https://www.theguardian.com/books/2012/jan/13/purgatory-tomas-eloy-martinez-review 

 

مطالب مشابه