خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

جا ماندن از کشتی نوح

درباره‌ی «اگر برف از باریدن بازنایستد»
۱۱ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
نغمه وثوق
share
share
close
جا ماندن از کشتی نوح

برف که می‌بارد، بروی همه‌چیز می‌نشیند و می‌پوشاند روی کوچه‌ها، خانه‌ها، ردپاها و چیزهایی که بوده‌اند. انگار گذشته را زیر خودش پنهان می‌کند.
خواندن این کتاب شبیه دیدار با یک آدم است، دوستی قدیمی که سال‌ها از او بی‌خبر بوده‌ای و حال با او به کافه‌ای می‌روی و در گوشه‌ای دنج رو به رویش می‌نشینی تا برایت بگوید از هرآن‌چه بر او گذشته است، از تمام روزهایی که بوده‌ای و نبوده‌ای، از تمام تلخی‌های این سال‌ها دورافتاده و روزهایی که پشت سر گذاشته و فشارهایی که تحمل کرده است. و با هر خاطره غمگین او غمگین می‌شوی و با هر دردی که او تجربه می‌کند رنج می‌کشی. از خانواده‌اش می‌گوید و مایی که انگار با تک‌تک آن‌ها زندگی کرده‌ایم دلتنگ آن‌ها می‌شویم و از پیر شدن‌شان دلگیر. از تک‌تک کوچه‌ها و خانه‌های کودکی می‌گوید و خشت به خشتش را باهم مرور می‌کنید. از زبانش می‌شنویم کدورت‌هایی که داشت و با آن‌ها زندگی کرد تا نهایت از او، اویی دیگری ساخت.
از خاطرات و روزهای خوب کودکی می‌گذرد و می‌رسد به تعصبات نوجوانی و عشق‌های ممنوعه، به آن‌جایی که در نهایت باورها و اعتقادات کار خودشان را می‌کنند و مرزشان را میان‌مان می‌کشند و از ما انسانی دیگری می‌سازند و هرکدام‌مان را به سمتی پرتاب می‌کند.
به پایان داستان که می‌رسد گویی دوستی که پس از سال‌ها دوباره پیدا کرده‌ایم برمی‌خیزد تا برود، دلگیر و ناخشنود می‌شویم، دوست داریم قرار بعدی گذاشته شود تا دوباره فاصله نیفتد تا دوباره این گفتگو از سر گرفته شود تا دوباره قدیم برایمان زنده شود و زنده بماند. چقدر این دیدار و گفتگو برایمان دلچسب بود و باورپذیر.
وقتی کتاب «اگر برف از باریدن بازنایستد» را بخوانی، برای لحظاتی با مردمانی هم‌مسیر و هم‌سرنوشت می‌شوی؛ مردمانی که شاید هرگز ندیده باشی و هرگز نبینی، اما پس از خواندن این کتاب، دیگر نمی‌توانی سرنوشت‌شان را بیگانه با خودت بدانی و شاید همین ترس بزرگ نویسنده است تا او را ترغیب به نوشتن این کتاب می‌کند؛ نوشتن علیه فراموشی. کاش برف بایستد، پیش از آن‌که همه‌چیز را بپوشاند.
کتاب «اگر برف از باریدن بازنایستد» نوشته روبرت صفاریان در ظاهر داستان دو خانواده‌ی ارمنی و آدم‌هایی است که زندگی‌شان پیش و پس از انقلاب 57 دستخوش تغییر می‌شود؛ داستان زاون، سارو و آناهید، دوستی‌ای که از کودکی شکل گرفته و عشقی که در همان سال‌ها جوانه می‌زند این روایت تنها داستان سه آدم نیست؛ داستان کودکی‌ای است که آرام‌آرام مانند ریزش برف زیر فشار مذهب، تعصب، عشق، خانواده و زمان تغییر شکل می‌دهد. آدم‌هایی که روزی در یک حیاط، در کوچه‌های خاکی کنار هم بزرگ می‌شدند، کم‌کم با باورها و انتخاب‌هایشان از هم فاصله می‌گیرند. داستان با جهان زاون آغاز می‌شود؛ پسری که با مادرش در خانه‌ای در سراشیبی یک تپه‌ی خاکی زندگی می‌کند. پسری که هیچ‌گاه پدرش را ندید و هیچ‌گاه پدری کردن را نیاموخت و در نهایت برای فرزندش هم نتوانست پدری کند.
ترس، از همان ابتدا با او همراه است؛ ترس از صدای رعدوبرق، ترس از باران، ترس از برد تیله‌بازی که برایش بی‌شباهت به قمار ممنوعه کلیسا نبود و ترس از جاماندن از کشتی نوح و این ترس در تمام دوران کودکی‌اش همچون یاری وفادار در گوشه‌ای از قلب و ذهن او جاخوش کرده و لحظه‌ای از زل زدن به او دست نمی‌کشد و در نهایت هردو باهم قد می‌کشند و بزرگ می‌شوند با همین ترس عاشق می‌شود و با ترسی عظیم‌تر در مکانی مقدس و ممنوعه اولین تجربه هم‌بستری را می‌چشد و پا به فرار می‌گذارد فراری که سال‌ها به طول می‌انجامد.
زاون عاشق آناهید است، اما ترس از نزدیک شدن به معشوقه، او را به انتخابی عجیب وادار می‌کند: ماندن در سایه و دنبال کردن آناهید از دور. انگار برای زاون، حتی عشق نیز ترسی است که باید از آن فاصله گرفت؛ چیزی که می‌توان دوستش داشت، اما جرئت نزدیک شدن به آن را نداشت.
دوستی زاون و سارو از همان کودکی با تضادهای هردو جان می‌گیرد در واقع همین تفاوت‌ها پیوندشان را محکم می‌کند آن‌جایی که زاون بهترینه کلاس است و سارو با نداشتن کمترین هوش درسی کنار او می‌ماند و از ذکاوت دوستش لذت می‌برد. زاون باهوش و اهل شعر است و سارو سرکش و مقاوم؛ یکی در درس می‌درخشد و دیگری در برابر تنبیه و نظم تحمیل‌شده می‌ایستد. انگار هرکدام چیزی را در دیگری می‌یابند که خود ندارند و همین ناتمامی، آن‌ها را به هم نزدیک می‌کند.
سارو پسری با توانایی و مهارت‌های جسمانی چشمگیر، آماده و مستعد برای تبدیل شدن به یک ورزشکار حرفه‌ای است اما سارو در زمانه‌ای بزرگ می‌شود که مهارت و توانایی جسمانی، در مقایسه با هوش و موفقیت درسی، ارزش چندانی ندارد. همین نگاه، استعداد او را نادیده می‌گیرد؛ استعدادی که شاید می‌توانست مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. زندگی برای سارو راه دیگری در نظر گرفته است.
او زیر سایه‌ی همیشگی تنبیه‌های پدر و فشار و سخت‌گیری مسئولان مدرسه، رفته‌رفته به نوجوانی آسیب‌دیده و خشمگین تبدیل می‌شود؛ نوجوانی که خشمش راهی برای دیده شدن می‌خواهد، اما کسی زبان آن را نمی‌فهمد.
اولین حضورش در یک تیم ورزشی نیز به جای آنکه آغاز راهی تازه باشد، به پایانی زودهنگام تبدیل می‌شود. مشاجره با مربی، آخرین فرصت سارو برای ماندن در میدان را از او می‌گیرد و پس از آن، ورزش حرفه‌ای برای همیشه از زندگی‌اش کنار می‌رود. رؤیای ورزشکار شدن، به چند پوستر از ورزشکاران محبوبش روی دیوار اتاق محدود می‌شود؛ تصویری از زندگی‌ای که می‌توانست داشته باشد و هرگز نصیبش نشد و او را بیش از پیش خشمگین و در انزوا فرو می‌برد. او با همین خشم و کینه دوران کودکی را رها و وارد دنیای نوجوانی می‌شود تا اینکه یک روز، از بام کلیسا محل زندگی سارو دودی بلند می‌شود؛ دودی که از آتش خشم سارو به بی‌پروایی و رهایی خواهرانش برخاسته است. سارو تاب دیدن تغییری را که در اطرافش در حال شکل گرفتن است ندارد؛ گویی گشوده‌تر شدن فضای فرهنگی و تغییر پوشش خواهرانش، فقط یک انتخاب شخصی نیست، بلکه تهدیدی است علیه نظمی که سال‌ها به آن پناه برده و هویت خود را در آن ساخته است. لباس‌ها در اینجا دیگر فقط لباس نیستند؛ به نمادی از بدن، انتخاب و اختیار خواهرانش بدل می‌شوند و سارو با به آتش کشیدن‌شان، می‌کوشد چیزی را که دیگر نمی‌تواند کنترل کند، دوباره تحت سلطه‌ی خود درآورد. آتش، بیش از آنکه لباس‌ها را بسوزاند، تلاشی است برای خاموش کردن تغییری که از پذیرفتنش عاجز است.
و زاون، که با این رفتار مخالفت می‌کند، در همان لحظه نه فقط از سارو، که از جهانی که دوستش را به این نقطه رسانده، فاصله می‌گیرد. دود از بام کلیسا بالا می‌رود و در چشم زاون، انگار مرز میان کودکی و بزرگسالی، میان دوستی و تعصب، و میان آن دو دوست قدیمی را برای همیشه ترسیم می‌کند. سارو لباس‌های خواهرانش را می‌سوزاند، اما چیزی که در آن آتش خاکستر می‌شود، آخرین بندِ رفاقت او و زاون است؛ رفاقتی که روزی از دل تفاوت‌هایشان شکل گرفته بود و حالا قربانی همان تفاوت‌ها و باورهایی می‌شود که دیگر نمی‌توانند کنار یکدیگر تحمل‌شان کنند.
در جهانی نه به سیاهی جهان این دو کودک، بزرگ‌شدن قرار است معنای تازه‌ای به همین تفاوت‌ها بدهد؛ آدم‌ها دیگر فقط دوستِ دوران کودکی نیستند، صاحب عقیده، خانواده، ترس، تعصب، عشق و انتخاب می‌شوند. شاید آزمون واقعی یک دوستی درست از همین‌جا آغاز شود: از جایی که دیگر نمی‌توان دوستت را صرفاً به‌خاطر شباهت‌های‌تان دوست داشته باشی و باید بتوانی او را در تمام تفاوت‌هایش به رسمیت بشناسی، اما تراژدی رابطه‌ی زاون و سارو همین‌جاست؛ آن‌ها در کودکی به‌واسطه‌ی تفاوت‌های‌شان به هم نزدیک می‌شوند، اما در بزرگسالی، به‌جای پذیرفتن تفاوت، می‌کوشند جهان را مطابق باور خودشان بسازند. در این‌جا دوستی دیگر پناهگاهی برای تفاوت نیست؛ به میدان آزمون عقیده تبدیل می‌شود. و شاید آنچه میان این دو از دست می‌رود، فقط یک رفاقت قدیمی نباشد، بلکه امکانِ زیستنِ دو انسان متفاوت در کنار یکدیگر باشد؛ امکانی که تعصب، پیش از آنکه دیگری را حذف کند، خودِ رابطه را از درون می‌سوزاند.
در این کتاب در ظاهر خیلی چیزها سرِ جایش نیست که شاید در نگاه اول مخاطب را بهت‌زده و کمی سردرگم کند، فاصله‌هایی که در زمان و روایت ایجاد می‌شود، گاهی به‌جای اینکه حسِ گذشت زمان و تکه‌تکه‌شدن خاطرات را عمیق‌تر کند، انسجام داستان را کم می‌کند.
از پرش‌های زمانی و پراکندگی روایت تا فاصله‌ی چشمگیر پرداخت‌های نیمه‌ی اول کتاب نسبت به نیمه‌ی دوم اما شاید بتوان همین پراکندگی را از زاویه‌ای دیگر هم دید. اگر قرار باشد کتاب را روایتی از حافظه و فراموشی بدانیم، خواهیم دید حافظه هم همیشه منظم و خطی نیست. زندگی آدم‌ها مانند یک جدول زمانی به یاد آورده نمی‌شود؛ یک خانه ناگهان آدم را به کودکی می‌برد، یک اسم او را به آدمی قدیمی وصل می‌کند و یک برف می‌تواند عشقی فراموش‌شده را دوباره زنده کند. راوی تعریف می‌کند تا آن‌چه زیر برف مانده، دوباره دیده شود تا شاید بتواند برای پرسش اصلی کتاب پاسخی بیاید:
چه چیزی از یک زندگی باقی می‌ماند، اگر کسی آن را به یاد نیاورد؟

 

مطالب مشابه