خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / گفت‌وگو

انبوهِ صداها: گفت‌وگو با تریسی شوالیه

۲۰ آبان ۱۴۰۴
نویسنده:
فلیسیتی لیبری
مترجم:
تحریریه‌ی چشمه‌خوان
share
share
close
انبوهِ صداها: گفت‌وگو با تریسی شوالیه

در گفت‌وگوی فلیسیتی لیبری با  تریسی شوالیه‌ی رمان‌نویس، معلوم می‌شود که پژوهش چگونه فرایند توسعه‌ی شخصیت‌ها را بارور می‌کند،  گذشته چطور بر اکنون ما نور می‌اندازد، و چرا شوالیه هرگز از گم شدن در راه کشف و شهود خسته نمی‌شود.

وقتی«دختری با گوشواره‌ی مروارید» در سال 2000 منتشر شد، من هم مثل خیلی‌های دیگر، غرق موج شور و هیجان آن شدم. شیفته‌ی این شده بودم که رمان چگونه جهان خشک و بی‌رحم دِلفتِ قرن هفده و آشوب خانه‌ی ورمیر را تصویر می‌کند و دختر زیبایِ نقاشی را به متن زندگی می‌آورد. از طرفی هم، خویشتنداریِ رمان در نظرم جذاب بود؛ این‌که تنش جنسی میان ورمیر و گریت آرام‌آرام شکل می‌گیرد، اما هرگز عملی نمی‌شود. با این حال، صحنه‌ای که ورمیر گوش گریت را سوراخ می‌کند، سال‌هاست که در گوشه‌ی ذهنم جا خوش کرده است.
وقتی چند سالی به هلند رفتم، یکی از اولین مقصدهایم موریس‌هویس (نگارخانه‌ی سلطنتی) بود، جایی که تابلوی شگفت‌انگیز ورمیر را در آن نگه می‌دارند. از میان آثار استادان هلندی گذشتم: گاوهایی که با وسواسِ تمام نقاشی شده بودند، طبیعت‌بی‌جان‌هایی با خرگوش‌های شکارشده و میوه‌ها، و منظره‌های ابری و صاف. تا این‌که به او رسیدم. دیدنش مثل این بود که عکس دوستی را روی دیواری دیده باشم؛ شوالیه شخصیت‌ها و جهان رمانش را چنان به‌غایت جان بخشیده بود که انگار واقعاً زنده بودند. 
سپس با لذت به سراغ رمان‌های بعدی‌اش رفتم: «فرشتگان سقوط‌کرده»، «بانو و تک‌شاخ»، «نور شعله‌ور» و تازه‌ترین آن‌ها، رمان جذاب «موجودات استثنایی». خواندن این آخری، دوباره یادم آورد که در ساحل چیزی بی‌زمان وجود دارد؛ چون جست‌وجوی فسیل یکی از معدود کارهایی است که امروزه دقیقاً به همان شیوه‌ای انجام می‌شود که مری اَنینگ و الیزابت فیلپات 150 سال پیش انجام می‌دادند. کافی است به تریسی شوالیه اعتماد کنیم تا جهان‌شان را برایمان زنده کند. ژوئن 2009 بود که در خانه‌ی تریسی شوالیه با او به گفت‌وگو نشستم. در خانه‌ی ویکتوریایی، دنج و انباشته از کتابش در شمال لندن نشسته بودم؛ کنار زنی آگاه به جهان اطرافش، حساس به ظرافت‌ها و درام انسانیِ گذشته، و توانا در  احضار همه‌ی این‌ها به اکنون.


فلیسیتی لیبری: کی بود که تصمیم گرفتید نویسنده بشوید؟
تریسی شوالیه: می‌دانید، پاسخ دادن به این سوال واقعاً دشوار است. شاید با خودتان فکر کنید که جواب سرراستی دارد، اما این‌طور نیست. فکر می‌کنم فقط وقتی باورم شد نویسنده‌ام که اولین کتابم درآمد؛ حتی آن موقع هم کمی احساس تقلب می‌کردم. با خودم می‌گفتم بالاخره یک‌روز دستم رو می‌شود. اما از همان کودکی خیال نویسنده شدن در سر داشتم، چون عاشق کتاب بودم و معتاد به خواندن. اهل ورزش نبودم، چاق بودم، تمام روز روی تخت دراز می‌کشیدم و فقط می‌خواندم، و خب دلم می‌خواست یک‌جوری وارد دنیای کتاب‌ها بشوم. بنابراین با خودم می‌گفتم یا نویسنده می‌شوم یا کتابدار، چون آن‌وقت‌ها تنها منبع دسترسی‌ام به کتاب، کتابخانه بود. هنوز چیزی درباره‌ی نشر نمی‌دانستم. یا نویسنده یا کتابدار!
در نوجوانی هم کمی نوشتم، همزمان سردبیری یک مجله‌ی ادبی را هم در مدرسه به عهده گرفتم. همان‌جا بود که فهمیدم چیزی به نام سردبیر و نشر وجود دارد. به خودم گفتم خب، این کاری است که من می‌خواهم انجام بدهم. چون مثل خیلی از دختران نوجوان اعتمادبه‌نفس نداشتم و فکر نمی‌کردم نویسنده‌ی خوبی از من دربیاید، اما این‌طوری می‌توانستم روی آثار دیگران کار کنم. پس وقتی پایم به دانشگاه اوبرلین باز شد، زبان انگلیسی خواندم و چند سالی را در نشر گذراندم. اما هنوز گوشه‌ی ذهنم یک حس کم‌رمق بود، یک‌جور خارخار: این‌که شاید یک داستان کوتاه بنویسم. هیچ ایده‌ای برای نوشتن رمان نداشتم (همیشه قرار بود چیز کوچکی باشد) و حتی یادم هست بعد از فارغ‌التحصیلی یک کارت‌پستال برای یکی از استادانم فرستادم و رویش نوشتم: «ایده‌ای برای یک داستان کوتاه دارم. می‌خواهم آن را بنویسم.» نمی‌دانم اصلاْ چرا این کار را کردم، شاید به این خاطر که خودش هم نویسنده بود و با نوشتن و فرستادن این کارت‌پستال، داشتم خودم را مجبور می‌کردم که بالاخره بنشینم و بنویسمش. کارِ تمام وقت داشتم اما آرام‌آرام شروع کردم که کنار کار اصلی‌ام داستان‌ها را هم جمع‌وجور کنم. این میل از کجا آمد؟ نمی‌دانم. حتی آن موقع هم خودم را نویسنده نمی‌دانستم. تنها وقتی داستان‌ها طی سال‌ها کنار هم قرار گرفتند، مسیر برایم روشن شد.

فلیسیتی لیبری: شما قبلاً درباره‌ی شخصیت‌های واقعی نوشته‌اید، مثل یوهانس ورمیر و ویلیام بلیک. اما آن‌ها شخصیت‌های فرعیِ رمان‌هایتان بودند. مری آنینگِ «موجودات استثنایی» کاملاً در مرکز داستان است. نوشتن درباره‌ی شخص واقعی‌ای که اطلاعات زیادی درباره‌ی او وجود دارد، دست و پایتان را نمی‌بندد؟
تریسی شوالیه: مزیت‌ها و محدودیت‌های خودش را دارد. مزیتش این است که لازم نیست همه‌چیز را خودتان بسازید، این فوق‌العاده است، چون خیال‌پردازی من محدود است! ساختار اصلی زندگی‌اش را داشتم، اینکه تقریباً در هر دوره‌ی زمانی کجا بوده. زیاد جابه‌جا نمی‌شده و تمام عمرش را در لایم ریجیس گذرانده. نقاط اوج زندگی‌اش مشخص بودند، پس نقاط اوج‌ داستان از پیش معلوم بود و همین عالی است. اما محدودیتش هم در این است که این اوج‌ها همیشه همان‌طور اتفاق نمی‌افتند که ما خوشمان می‌آید. بنابراین مجبور شدم کمی ترتیب زمانی را در این کتاب عوض کنم، حتی چه‌بسا بیشتر از کتاب‌های دیگرم.
ورمیر و بلیک اگرچه هر دو در مرکز مفاهیم کتاب‌هایشان می‌ایستند، اما شخصیت اصلی نیستند و  به همین خاطر هم بدون اینکه ترتیب زمانی‌شان مخدوش شود خیلی راحت‌ می‌توان درباره‌ی آن‌ها چیزهایی ساخت. اما در مورد مری آنینگ، بین دو اتفاق مهم زندگی‌اش سه سال فاصله بود. با خودم می‌گفتم: «سه سال؟ محال است!» مسئله این است که زندگی مردم آن روزگار بسیار از زندگی ما متفاوت بوده. او هر روز به ساحل می‌رفت و همان چیزها سال به سال تکرار می‌شد. زندگی ما خیلی متنوع‌تر است و از همین بابت به خواندن درباره‌‌ی زندگی‌های متنوع عادت کرده‌ایم.
تکرارِ هرروزه چندان به کار روایت نمی‌آید. در پیش‌نویس اول، همه‌ی تاریخ‌ها را نگه داشتم، اما وقتی آن‌ها را کنار هم گذاشتم، دیدم آه، آدم را کلافه می‌کند. چه کسی می‌خواهد بداند که این اتفاق افتاد و بعد سه یا چهار سال گذشت تا اتفاق بعدی سر برسد؟ به خودم گفتم: چرا همه‌ی تاریخ‌ها را حذف نکنم؟ این کار دستم را خیلی باز گذاشت. تقریباً در همه‌ی رمان‌های دیگرم، تاریخ‌ها بخش‌هایی را از هم جدا می‌کند و از این نظر خیلی روشن است که اتفاقات کی رخ می‌دهند. این بار اما همه‌ی تاریخ‌ها را حذف کردم و همین آزادی بزرگی به من داد. تنها سه تاریخ در کتاب ذکر شده: یکی وقتی که یک حراج برگزار می‌شود، دیگری وقتی که او یک ایکتیوسور پیدا می‌کند، و یکی هم وقتی که یک پلسیوسور کشف می‌کند. فکر می‌کنم کتاب همین سه تاریخ را داشته باشد. بقیه‌ی داستان درهم و برهم است. خوانندگان هم اصلاً مشکلی با این نداشتند. هیچ‌کس به من نگفت «این را نمی‌فهمم، می‌دانی که سه سال گذشته؟» وقتی به چیزها از نقطه‌نظر دیگری نگاه می‌کنید و به خودتان این آزادی را می‌دهید، کار خیلی آسان‌تر می‌شود.

همیشه قبل از نوشتن تحقیق می‌کنید؟
کم و بیش. معمولاْ درباره‌ی دوره‌ای که داستان در آن رخ می‌دهد مطالعه می‌کنم و به مکان‌ها سر می‌زنم تا ببینم صحنه‌ها قرار است کجا اتفاق بیفتند. سرِ اولین رمانم «آبی باکره» ایده‌ای داشتم و کمی تحقیق کردم، بعد به جنوب فرانسه رفتم تا شهری برای شخصیت معاصر داستان پیدا کنم. در واقع از فرودگاه تولوز یک ماشین کرایه کردم و با نقشه به سمت شهرهای کوچک رفتم. سومین یا چهارمین شهر را که دیدم، به خودم  گفتم: «بله، او قرار است همین‌جا زندگی کند.» و این واقعاً وقت‌گیر است، چون می‌دانید که همه‌چیز با تحقیق و یادداشت‌برداری شروع می‌شود. البته من پیش از این‌که تحقیقات به پایان برسد، نوشتن را شروع می‌کنم، چون وقتی نوشتن را آغاز می‌کنید، سؤال‌های جدید زیادی سر می‌رسند که خودشان نیاز به تحقیق دارند. بنابراین به‌نوعی روند تحقیق برای من هرگز کامل نمی‌شود. راستش، از هر رمانی که نوشته‌ام، هنوز کتاب‌هایی روی قفسه‌ دارم که علی‌القاعده باید می‌خواندم! (می‌خندد)

چطور از این پژوهش‌ها، که ممکن است خشک و آکادمیک هم باشند، استفاده می‌کنید و آن‌ها را به گونه‌ای احیا می‌کنید که خواننده حس کند گذشته‌ی واقعی جلوی چشمش جان گرفته؟ مکانیزم تبدیل واقعیت‌ها به گذشته‌ای زنده و پویا چیست؟
برای من اول داستان و شخصیت‌ها مهم هستند. تاریخ همیشه در درجه‌ی دوم قرار می‌گیرد. نمی‌خواهم معلم باشم، می‌خواهم قصه‌گو باشم، و نوشته‌هایم را با چیزی پشتیبانی کنم که به آن اعتبار بدهد؛ اینجاست که تاریخ وارد می‌شود. من تحصیل‌کرده‌ی تاریخ نبودم و تا سی‌سالگی هم علاقه‌ی زیادی به آن نداشتم. حتی حالا هم تنها وقتی به تاریخ علاقه‌مند می‌شوم که دارم کتابی می‌نویسم. آن دوره‌ی زمانی برایم جذاب است و می‌خواهم همه‌چیز را درباره‌اش بدانم، همه‌ی منابع را بگردم و از میان انبوه مطالب بی‌ارزش، آن چیزهای کوچک و درخشان را پیدا کنم که به کارم می‌آید. همین گزینش است که به من اعتمادبه‌نفس می‌دهد تا داستانم را در یک دوره‌ی مشخص بنویسم. این کار باعث می‌شود وقتی شخصیت وارد خانه‌ای می‌شود، من بدانم ابعاد اتاق‌ها چگونه است، چه لباسی به تن دارد، هنگام ورود چه‌کار می‌کند؟ آیا کلاه و دستکش‌ خود را درمی‌آورد؟ چه کفشی دارد؟ چه می‌خورد؟ وقتی می‌نویسم، تاریخ برایم نه درباره‌ی نخست‌وزیر یا رئیس‌جمهور آن زمان، بلکه درباره‌ی زندگی روزمره‌ی مردم و تفاوتش با زندگی ماست که موضوعیت پیدا می‌کند.

جایی گفته‌‌اید که وقتی برای رمانی مشغول تحقیق می‌‌شوید، دوست دارید دست‌هایتان را به‌ آن آلوده کنید. مثلاً وقتی دختری با گوشواره‌ی مروارید را می‌نوشتید کلاس نقاشی رفتید و برای بانو و تک‌شاخ هم مدتی را در کارگاه بافندگی گذراندید. برای موجودات شگفت‌انگیز چه‌کار کردید؟ البته غیر از جست‌وجوی فسیل‌ها در ساحل؟
همین کار را کردم! مری و الیزابت عاشق فسیل بودند، و همین شیفتگی است که تمام زندگی‌شان را سر و شکل داده. من هم باید مدت‌های طولانی را توی ساحل می‌گذراندم و جست‌وجو می‌کردم. این کار صبر فراوان می‌خواهد؛ حالتی از حضور است که با یک‌بار بیرون رفتن به‌دست نمی‌آید. باید بارها و بارها می‌رفتم. این شد که رفته‌رفته در پیدا کردن فسیل‌ها بهتر شدم، آن‌هم فقط به‌خاطر زمانی که برایش گذاشتم. در موزه‌ی تاریخ طبیعی لندن، تالاری هست پر از ایکتیوسورها و پلسیوسورهایی که مری آنینگ پیدا کرده بود. ساعت‌های زیادی را صرف تماشای آن‌ها کردم. از این گذشته، الیزابت فیلپات مجموعه‌ی بزرگی از فسیل ماهی‌ها داشت که وقتی درگذشت، خواهرزاده‌اش آن را به موزه‌ی تاریخ طبیعی آکسفورد بخشید. فسیل‌های او را در سینی‌های بزرگ در اتاق‌های پشتی نگه می‌دارند. من یک روزِ تمام را با لذتی وصف‌ناشدنی  در آن‌جا گذراندم؛ سینی‌ها را بیرون می‌کشیدم و یکی‌یکی تماشاشان می‌کردم. جالب این‌که بعضی از برچسب‌ها هنوز به دستخط خودش است، کاملاً اصل. لمس‌کردنشان واقعاً حیرت‌برانگیز بود. لمس چیزهایی که او پیدا کرده، پاک کرده، آماده کرده و روی آن‌ها برچسب زده. برچسب‌ها هنوز سر جای خود هستند. من همیشه شیفته‌ی کارِ دستی‌ام؛ نه فقط انجام دادن، بلکه بیش از آن خود تجربه‌ی لمس کردن. مثل طلسم است؛ لمس چیزی که قبلاً شخصیت‌هایم به آن دست زده‌اند. ویلیام بلیک دفتری داشت که شعرهایش را توی آن می‌نوشت. آن دفتر حالا در کتابخانه‌ی بریتانیاست و وقتی برای نور شعله‌ور تحقیق می‌کردم، توانستم مسئولان کتابخانه را راضی کنم که بگذارند آن را ببینم، توی دست‌هام بگیرم و صفحاتش را ورق بزنم. تجربه‌ی عمیقاً شگفت‌انگیزی بود.

دو رمان آخرتان در شهرهایی در دورسِت (در ساحل جنوبی انگلستان) می‌گذرد؛ جایی که بخش زیادی از زمان‌تان را آنجا می‌گذرانید. پیدل‌ترنتهاید در نور شعله‌ور و لایم ریجیس در موجودات استثنایی. شناخت شما از دوران معاصر این مکان‌ها، چقدر به خلق نسخه‌های تاریخیِ آن‌ها کمک کرده؟
خیلی زیاد. خانواده‌ای که در نور شعله‌ور ساخته بودم می‌توانستند اهل هر جایی باشند. اگر پیدل‌ترنتهاید را نمی‌شناختم احتمالاً از آن‌جا استفاده نمی‌کردم. اما می‌خواستم خانواده‌ای روستایی باشند که به لندن نقل مکان می‌کنند و سرانجام همسایه‌ی ویلیام بلیک می‌شوند. و تنها جایی از روستاهای انگلستان که واقعاً خوب می‌شناسم، دورست است. درست همان زمانی که شروع به تحقیق برای نور شعله‌ور کردم، ما یک کلبه آنجا خریده بودیم. این شد که با خودم گفتم حالا که منطقه را می‌شناسم شاید داستان را همان حوالی بگذارم؛ و همین شد که کم‌کم به تاریخ پیدل‌ترنتهاید علاقه‌مند شدم.
اما لایم ریجیس هنوز خیلی شبیه روزگار مری آنینگ است. البته نه از نظر همه‌ی خانه‌ها و ساختمان‌ها، اما حسی در آن هست که انگار از زمان بیرون افتاده، و ساحل‌ها کاملاً همان‌اند که او می‌شناخت. هنوز هم وقتی آنجا قدم می‌زنید می‌توانید دنبال فسیل بگردید و چیزهایی را پیدا کنید که او پیدا می‌کرد. آن بخش هیچ تغییری نکرده. رانش زمین و مدهای بلند هنوز همان چالش‌هایی‌ است که او با آن‌ها می‌جنگید. ساختار شهر هم تغییر چندانی نکرده، چون جغرافیا چنین اجازه‌‌ای را نمی‌دهد. شهر نمی‌تواند خیلی گسترده شود؛ در دره‌ای نشسته با تپه‌هایی با شیب تند در دو طرف، و فقط تا اندازه‌‌ی مشخصی می‌توان در آن ساخت‌وساز کرد. هنوز هم حال‌وهوایی کوچک و فشرده دارد.

موجودات استثنایی بر دوستیِ نامعمول مری آنینگ و الیزابت فیلپات استوار است. چه چیزی در تصویر کردن دوستیِ نزدیک میان دو زن برایتان جذاب بود؟
فکر می‌کنم بهترین رمان‌ها درباره‌ی روابطی هستند که در طول زمان تغییر می‌کنند. کسی یک‌بار رمان را این‌طور توصیف کرده بود: وضعیت عادی، تغییر، و بعد یک وضعیت عادیِ تازه. زندگیِ آدم‌ها در رابطه‌هایشان با دیگران است که تعریف می‌شود. شاید چون آدم چندان رمانتیکی نیستم، معمولاً درباره‌ی رابطه‌های عاشقانه نمی‌نویسم، اگرچه رابطه‌ی ورمیر و گریت قطعاً رنگ‌وبوی عاشقانه داشت. اما من بیشتر جذب رابطه‌های روزمره‌ می‌شوم. در مورد مری و الیزابت، دوستیِ آن‌ها به‌خاطر فاصله‌ی طبقاتی‌شان عجیب و استثنایی بود؛ مری زنی بود از طبقه‌ی کارگر و الیزابت زنی از طبقه‌ی متوسط. و این تفاوت در آن زمان شکافی بود بسیار عظیم. البته که امروز هم کم‌وبیش همین است. اگرچه وانمود می‌کنیم که همه‌چیز باز و آزاد شده، اما واقعاً آدم‌ها مگر چقدر از طبقات مختلف با هم دوست می‌شوند؟ چند نفر از ما واقعاً دوستِ طبقه‌ی کارگر داریم؟ خیلی کم. این مرزها هنوز وجود دارد، فقط دیگر مثل گذشته سخت و قانون‌مند نیست. در آن زمان اما این ساختارها بسیار سخت و قطعی بود.
علاوه بر این، الیزابت بیست سال از مری بزرگ‌تر بود، و همین هم نامعمول بود. بااین‌همه آن‌ها دوستان خوبی شدند. لایم ریجیس آن‌قدری دورافتاده بود که بتوان در آن رفتارهایی خارج از عرف داشت. گذشته از این، هیچ‌کدام از این زنان ازدواج نکردند. در زندگی‌شان خبری از آن عشق‌هایی نبود که من می‌توانستم روایت‌شان کنم؛ یا دست‌کم به‌صورت جزئی وجود داشت. آن‌ها یکدیگر را داشتند و همین برایشان کافی بود؛ حتی چه‌‌بسا بیشتر از کافی. خیلی خوب با هم کنار می‌آمدند و عشق مشترکشان به فسیل‌ها آن‌ها را به هم پیوند می‌داد. فکر می‌کنم بیشتر علاقه‌مندم تا فراتر از الگوی رمانتیکی که با آن بزرگ شده‌ایم، نگاه کنم. جین آستین درباره‌ی رابطه‌های عاشقانه می‌نوشت، البته که درباره‌ی خانواده و خواهران هم می‌نوشت، اما در نهایت الیزابت بنت با آقای دارسی ازدواج می‌کند و همان است که اهمیت دارد. با خودم فکر کردم، این در رمان خوب است، اما در زندگی واقعی که همیشه از این خبرها نیست. و از خودم پرسیدم: زن‌هایی که ازدواج نمی‌کنند چه می‌شوند؟ پاسخ این بود: آن‌ها دوستی‌هایی دارند که زندگی‌شان را نگه می‌دارد؛ دوستی‌هایی که پشتیبان و تکیه‌گاهشان می‌شود.

بیست‌وپنج سال است که بیرون از ایالات متحده زندگی می‌کنید و به‌خوبی می‌دانید بودن در جایی بیرون از محیط بومی چه حسی دارد. این مضمون در آثار شما بارها تکرار می‌شود: گریت وارد خانه‌ی ورمیر می‌شود، جم و خانواده‌اش دورست را ترک می‌کنند و به لندن می‌روند، الیزابت مجبور می‌شود به لایم ریجیس نقل‌مکان کند، جایی که چندان جایگاهی اجتماعی ندارد. آیا فکر می‌کنید تجربه‌های شخصی خودتان در این دخیل است؟ که این‌قدر جذب نوشتن درباره‌ی بیگانگان می‌شوید؟
بله. در جابه‌جایی همیشه درامی خوابیده است. همان ایده‌ی وضعیت عادی، تغییر، و رسیدن به وضعیت عادیِ تازه، که اغلب هم تغییر فیزیکی است. جامعه پر از حرکت شده؛ خیلی‌ها دیگر در شهر زادگاهشان نمی‌مانند. این وضعیت نوعی جهان‌شمولی جذاب دارد. و البته در اینکه خودم نیز نوعی «دیگری» هستم، بی‌تأثیر نیست. هرچند حالا در انگلستان خیلی  نسبت به ابتدای مهاجرتم راحت‌ترم ، اما هنوز آگاهم که یک بیگانه‌ام. و همین آگاهی به من نوعی تیزبینی می‌دهد؛ از این بابت خوشحالم.

جایی گفته‌اید: «دوست دارید درباره‌ی آن‌چه بنویسید که به آن علاقه دارید، نه صرفاً آن‌چه را که می‌دانید.» توصیه‌ی دیگری هم برای نویسندگان دارید؟
سعی کنید زمانی ثابت برای نوشتن داشته باشید، نه اینکه فقط لحظاتی بنویسید که الهام به سراغتان می‌آید. اگر من فقط در لحظات الهام‌بخش می‌نوشتم، هیچ‌وقت چیزی را تمام نمی‌کردم. تمامش کنید، تمامش کنید، تمامش کنید. تا کل کار را روی میز نداشته باشید نمی‌توانید بفهمید چیزی کار می‌کند یا نه. نوشته‌تان را به دیگران بدهید تا بخوانند. باید یک گروه نویسندگی یا یک کلاس پیدا کنید، چیزی که برایتان ضرب‌الاجل بسازد و همیشه مخاطبِ آماده داشته باشد. آماده‌ی تغییر باشید: این‌که چون چیزی با آن کامپیوتر زیبا تایپ شده، دلیل نمی‌شود که خوب باشد. باید این را قبول کنید که تا کسی آن را نخوانده، هنوز نمی‌دانید واقعاً کار می‌کند یا نه. کسی را پیدا کنید که به نظر و قضاوتش اعتماد دارید و به همان تکیه کنید.

الآن مشغول کار روی چه چیزی هستید؟
برای نخستین بار رمانی می‌نویسم که در ایالات متحده می‌گذرد. درباره‌ی یک زن کوئیکرِ انگلیسی است که در دهه‌ی 1840 به اوهایو مهاجرت می‌کند و در راه‌آهن زیرزمینی مشغول به کار می‌شود؛ یعنی در کمک به برده‌های فراری برای رسیدن به کانادا. کتابی است درباره‌ی بیرون‌بودگی، درباره‌ی سکوت، درباره‌ی آزادی؛ همه‌ی همان مسائل بزرگ. داستان در یک جامعه‌ی کوئیکریِ خیالی در نزدیکی اوبرلینِ اوهایو می‌گذرد، همان‌جایی به دانشگاه رفته‌ام.

 



 

مطالب مشابه