
اگر نگران صرفهجویی در هزینهی گرمایش هستید خانهی شیشهای نسازید.
قبلاً فکر میکردم هر مرحله از زندگی، پایان کار است. اما حالا که دیدگاهم نسبت به زندگی کموبیش تثبیت شده، معتقدم تغییر چیز فوقالعادهای است. در واقع، تنها امر مطلق واقعی در جهان است.
اگر معمارها مغرور نبودند، معمار نمیشدند. من هیچ معمار خوبِ متواضعی نمیشناسم.
توری فلزی زنجیری مصالح چندان فروتنانهای نیست، اما ورق فلزی موجدار برای من هیچ معنایی ندارد.
من اگر از کاری خوشم نیاید انجامش نمیدهم. اگر ساختمانی برایم بهعنوان یک اثر هنری بالقوه جذاب نباشد، آن را نمیسازم. چرا باید بسازم؟
میخواهی دنیا را تغییر بدهی؟ خب، برو و امتحانش کن. یک جایی دست از این کار میکشی و در عوض، خودت را تغییر میدهی.
اشیای بسیار کمی انتخاب کن و آنها را دقیقاً در جای درست قرار بده.
ایمان؟ ندارم. نه پوچگرا هستم و نه نسبیتگرا. به چیزی جز تغییر باور ندارم. من هراکلیتوسی هستم—نمیتوانی دو بار در یک رودخانه قدم بگذاری.
علاقهای به سیاست ندارم و در آن هم خوب نیستم. آدم مرتکب اشتباه میشود.
هر روز پیادهروی کنید.
من هر چیزی را از کسی گرفتهام. هیچکس نمیتواند اصیل و کاملاً بدیع باشد. همانطور که میس فن در روهه گفت: «نمیخواهم اصیل باشم. میخواهم خوب باشم.»
فکر نمیکنم هنر اصلاً «چرایی» داشته باشد. هنر غایتی در خود است.
من عاشق پولم. اگر پول بیشتری داشتم، میتوانستم اشیای زیباتری بسازم. اما اگر بیش از حد به پول فکر کنی، دیگر کمکی به هنرت نمیکند.
یک هنرمند از کجا میفهمد خطی که همین الان کشیده خوب است یا بد؟ نکته همینجاست. دِ کونینگ بزرگترین هنرمند در میان همنسلان من بود و میدانست چه وقت خط خوبی کشیده است. وقتی خط خوبی نمیکشید، آن را دور میانداخت. کاش بعضی از کارهای خودم را هم دور انداخته بودم. درگیرش میشوی و میگویی: «خب، شاید اگر این کار را بکنم یا آن کار را بکنم، بتوانم این ساختمان را نجات بدهم.» بیندازش دور!
خیلی از روشنفکران به کلمات علاقهمندند. کلمات روی اعصابم هستند.
هرکسی باید خانهی خودش را طراحی کند. من مخالف طراحی خانهها توسط معماران هستم. از کجا بدانم تو میخواهی در یک خانه دور استعمار با پنجرهی سرتاسری زندگی کنی؟ احمقانه است، اما شاید همین را بخواهی. من کی هستم که بگویم نباید بخواهی؟
آمریکاییها دوست دارند در امتداد جاده ساختمان بسازند. هیچوقت نتوانستم بفهمم چرا.
معماری یعنی چیدمان فضا برای برانگیختن هیجان.
طوفانها در این خانه وحشتناکاند، اما هیجانانگیزند. شیشه خرد میشود. خطر یکی از بهترین چیزهایی است که میتوان در معماری به کار گرفت.
راحتی جزو علایق من نیست. در هر محیطی که زیبا باشد میتوانی احساس راحتی کنی.
یک اتاق فقط بهاندازه احساسی که وقتی در آن هستی به تو میدهد، خوب است.
اگر قرار بود در تمام زندگیام فقط یک ساختمان بسازم، میخواستم ساختمانی باشد که مردم آن را با تمام وجودشان احساس کنند—میتوانی اسمش را راحتی بگذاری، زیبایی، هیجان، دلوجرئت، اشک... راههای زیادی برای توصیف واکنش انسان به معماری وجود دارد، اما اشک هم بهاندازه هر چیز دیگری بیانگر این واکنش است.
همهچیز را جمعوجور کن و درِ کمد را باز نکن.
Originally published in the February 1999 issue