خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

امکانی از امکان‌ها

زندگیِ مرگ ایوان ایلیچ در بیش از 220 تصویر به روایت محمد‌علی بنی‌اسدی
۱۴ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
فواد فراهانی
share
share
close
امکانی از امکان‌ها

روایتی درباره‌ی پاسکال خاطرم هست که گویا در جریان نوشتن کتاب تأملات انبوهی از افکار و اندیشه‌هایش را روی تکه‌کاغذهای پراکنده و حتی سرآستین‌های آهاری خودش می‌نوشته تا سر فرصت کتاب خود تنظیم‌شان کند. بنی‌اسدی از سنخ هنرمندان بسیار دقیق (حتی سختگیر) است و در‌عین‌حال دچار سرریز تداعی‌ها یا به گفته‌ی خودش «انباشت فکری». او ادبیات را به‌خوبی می‌شناسد و کتاب‌خوانی جدی‌ است؛ نظریه‌ی هنر را مصرانه پی می‌گیرد و «همچنان» سؤال دارد، یا بهتر بگویم دغدغه‌مندانه کارِ هنر می‌کند ــ این حتی طی یک دیدار کوتاه از آتلیه‌اش مشهود است.
در پروژه‌ی مرگ ایوان ایلیچ روند کارش را در 19 برگه‌ی آ4 می‌نویسد. شرح احوال خودش، جست‌وجوها و یا به گفته‌اش «پیدا کردن خط‌و‌ربط خودم...» دو ترجمه‌ از کتاب، یکی کاظم انصاری و دیگری سروش حبیبی، را مدام مقایسه می‌کند، تفاوت املا و نگارش واژگان را تذکر می‌دهد و جزئی‌نگرانه اختلاف‌های آن دو را در هست‌ونیست برخی اسامی و ارقام و موقعیت‌ها برمی‌شمارد. نگران تعداد طراحی‌ها است و این‌که روی چه کاغذی... با چه وسیله‌ای... و در چه روندی کار را پیش ببرد. از خستگی‌اش می‌گوید و دلواپسیِ این‌که فراموش کند به نکته‌های ضروری اشاره کند. خواندن چندباره‌ی کتاب ــ از آغاز تا پایانْ به شکلی بی‌وقفه، بخش‌بخش و جداگانه و به‌تکرار و رفت‌وبرگشتی ــ او را به لایه‌های گوناگونی از هنر نگارش تالستوی می‌رساند، تا جایی که خودش هم از این ممارست در خواندن متن ابراز تعجب می‌کند. میان تصاویری که ساخته پرسه می‌زند تا ارتباطی بین‌‌شان پیدا کند و اظهار می‌کند که «کار چندان پیش نرفت» و باز «خواندن متن را شروع کردم.» بنی‌اسدی در پی کشف ضرب‌آهنگ کتاب است. در جایی می‌گوید: «ابتدا کاغذهایم را مرتب کردم. این شلوغی و مرتب کردن دائماً ادامه دارد. [...] امروز نه شمارش طراحی‌ها بلکه مرتب کردن کاغذها مدنظر بود.»در این پروژه تنوع جنس، بافت، رنگ کاغذ و بعد تأثیر نور اسکنر و تغییر کنتراست در کامپیوتر بخشی از روند طراحی و فکری بنی‌اسدی را می‌سازد. طراحی‌ها مدام و مداوم از ساختن تصویری از یک «کل» طفره می‌روند. انگار کاغذ هم این پریدن مداد و لغزیدن خط را گردن نمی‌گیرد و از جایی خودش نقش عامل دیداریِ فعالی را عهده‌دار می‌شود. کاغذ‌چسبانی (با بافت و ته‌فام رنگی متفاوت) و امتداد خط‌ها در سفیدهای گوناگون (=زمینه) آرایش تصویر را از ساخت یک کلیت به رشته‌خط ذهن و خیال بنی‌اسدی می‌رساند، نه برعکس.
وقتی نخستین پیش‌طرحِ این پروژه را برایم فرستاد و از چالشِ مداد و کاغذهای سرهم‌شده‌اش گفت، با اطمینان و سرراست تأکید کردم که از قضا این بهترین مسیر است؛ این تفاوت کاغذها و سایش و لکه‌ی مدادْ خودِ تصویرِ مرگ ایوان ایلیچ است. و چند هفته‌ی بعد در آتلیه‌اش ما را با تعداد معتنابهی تجربه‌ی تصویری رودررو کرد: بیش از 220 تصویر که گاه هر کدام سه یا چهار حالت ترکیب و تلفیق را محتمل می‌ساخت.
بنی‌اسدی، در طی روایت تصویری‌اش از کتاب، هر خط و طرح و ایده‌ای را به جای این‌که به اثر نهایی تبدیل کند، به ماده‌ی خامِ فکر بعدی تبدیل می‌کند. بی‌حوصلگی و کسالت، درد و حتی خشم در خط‌ها موج می‌زند، گاه سست می‌شوند و به خواب می‌روند... به تقلا می‌افتند و، به دنبال ته‌مانده‌ای امید یا راه چاره‌ای، عصبی و پرخاشجو می‌شوند و این‌چنین خط در برابر چهره و چهره در برابر فضا پیوسته نقش خود را معاوضه می‌کنند. به نظرم خط‌خطی‌ها و رفت‌وآمدهای مکرر مداد و لکه‌هایش روی کاغذ مترصد چیزی هستند شاید آن سوی تصویر. کار با مداد و اساساً طراحی نظیر یک پیکربندی ذهنی است. بنی‌اسدی در یادداشت‌هایش از ساخت مجموعه‌ای یاد می‌کند با «طراحی نازیبا و حتی ضدطراحی». این یک اختلال تصویری است که دیگر دغدغه‌ی صورت و فرم (= به ‌تصویر کشیدن) را ندارد، بلکه در پی ایجاد احساس است و به انتزاع و فکر نزدیک‌تر می‌شود. در جایی اذعان می‌کند که «آیا قادر هستم استنباط‌های خودم را به تصویر بکشم و یا می‌شود در چنین پروژه‌ای همه‌ی آن‌چه را که به ذهن می‌آید به تصویر کشید؟»
بریده‌های کاغذ و تکه‌چسبانی تصاویرِ قطعه‌قطعه‌شده، گسست از بدن‌های بسته و در‌خود‌تمام‌شده و فاصله گرفتن از یک حضور بصری تمامیت‌بخش رویکرد غالب تجربه‌گری بنی‌اسدی در این پروژه است. این یعنی دیگر خبری از بدن‌های کامل و تصاویر سالم و دست‌نخورده نیست. قرار نیست همه‌چیز تمام‌وکمال باشد. بریده بودن و تشتت تصاویر علیه وضوح و رؤیت‌پذیری‌شان نیست بلکه می‌خواهند از زندان تصویر خلاصی یابند و از میان طرح‌ها و امکانات موجود عبور کنند تا، مثل خط‌ها که با روی‌ هم آمدن و آزادانه لغزیدن از «خط» فراتر می‌روند، بداهگی‌ای را گسترش دهند که تأمل و جریان تصویر را در خود طرح، در لکه و خط، این پایه‌ای‌ترین عناصر تصویر، امکان‌پذیر کند. تصویر برش‌خورده این واقعیت ساده را خاطرنشان می‌کند که مفهوم مرکزیت و سوژه جایش را به حاشیه، امر ناپیدا یا کم‌ترپیدا وبه کیفیت‌های حسی داده است.
روایتی دیگر، این‌بار از پروست، را به یاد می‌آورم؛ او برای تدوین و تألیف در جست‌وجوی زمان از‌دست‌رفته تکه‌ها و قطعات فراوان کاغذ را به صفحات یادداشت‌هایش می‌چسباند و با این الحاق‌ها مدام متن را گسترش می‌داد؛ صفحه‌ای این‌جا، بریده‌ای آن‌جا، چیزی در بالا، قطعه‌ای در پایین و...
بنی‌اسدی امتداد خط فکری‌اش و جریان مداد بر بستر کاغذ‌های سرهم‌شده‌اش را در مسیر زنجیره‌ی اشیا / اتاق / بدن / نگاه در مرگ ایوان ایلیچ راه می‌اندازد تا موقعیتی کلیدی را قابل دیدن کند: کسالت، زوال و تجربه‌ی مرگ. تالستوی با لحنی کنایی و گاه‌و‌بی‌گاه طنزآلود به مرگ ایوان می‌پردازد، چرا که شاید پرسش اصلی‌اش این است: آیا زندگی‌ات واقعاً زندگی بوده است؟ درست است که مرگ یک حقیقت است، اما روایتِ بدنی که درد می‌کشد و فکری که فقط حسرت را تجربه می‌کند و انسانی که خواهد مرد؛ این دیگر مفهوم مرگ نیست، بلکه یک وضعیت جسمانی است. فرسایش تدریجی بدن در یک اتاق عادی است. بنی‌اسدی می‌گوید: «این داستان می‌تواند در هر دوره و زمانه‌ای رخ دهد.» انگار درد ایوان ایلیچ این است که نمی‌تواند درد خود را برای دیگران قابل‌فهم کند.
فضای بسته، بدن در حال فروپاشی و اشیا و لوازم خانه تا روزمره‌ترین روزمره‌ها[ی مرگ ایوان ایلیچ] بنی‌اسدی را به مهیا ساختن امکانی از امکان‌ها برای تصور حسی / ذهنی جسمِ در حال جسد شدن ترغیب می‌کند تا به تصویر کشیدن مرگ و مرگ‌آگاهی. روایت او بخش‌های نادیدنی ادبیات را با ما در میان می‌گذارد و تجربه‌ی من از ساخت این کتاب گفت‌وگویی ا‌ست با او در کتاب.

 

مطالب مشابه