خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / داستان

سمعک

۱۵ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
کلاید ادگارتُن
مترجم:
مینا شکیبی
share
share
close
سمعک

به ذهن فارست  رسید که درباره‌ی این‌که سمعک‌هایش را می‌خواهد برای چه کسی ارث بگذارد حتماً فکری بکند. اولین نفری که به ذهنش رسید برادرش بود که سمعک‌هایش خیلی ارزان‌قیمت بودند. اما نه، برای او نه. جلوی توالت سرپایی ایستاده بود داشت به این‌ چیزها فکر می‌کرد. وقتی که قطرات ادرارش به سطح آب می‌خوردند، صدایی شبیه چکه‌ی آرامِ شیر آب آشپزخانه توی ظرفی پر از آب را برایش تداعی می‌کرد. گاهی دوست داشت یک صدا را در ذهنش جدا کند و کلمه‌ای برایش بسازد. خب نه، واقعاً این کار را دوست نداشت. فقط حالا که آن‌جا ایستاده بود داشت از سر بیکاری این کار را می‌کرد. به صدا گوش داد... دنبالش کرد؛ بعد... صدا کم کم ضعیف شد. کارش تمام شده بود، سیفون را کشید. 
به یاد همسایه‌اش، وَن، افتاد. می‌توانست سمعک‌هایش را به وَن بدهد. تابستان گذشته، بیرون جلوِ ورودی خانه، وَن گفته بود که هیچ کوفتی را نمی‌تواند بشنود. و بعد هم همین دو هفته پیش، وقتی پایین جاده ایستاده بودند و داشتند کار کردن بولدوزری را تماشا می‌کردند، او همین حرف را تکرار کرده بود.   
اگر  که سمعک‌هایش را برای یکی از بچه‌هایش به ارث می‌گذاشت بی‌استفاده می‌ماندند، چون تا لازم‌شان بشود، دیگر مثل دستگاه DVD منسوخ شده‌اند. یاد پیرمردی افتاد که قبلاً در لابی کاخ دادگستری می‌نشست و چیزی شبیه به شیپوری از شاخ توخالی گوزن شمالی را روی پایش می‌گذاشت. وقتی کسی باهاش حرف می‌زد، او باید آن را بالا می‌آورد و کنار گوشش می‌گرفت، یکی دوباری هم مادر فارست گفته بود: «پسر جان، برو آن‌جا و چیزی به‌اش  بگو. مثلاً بگو: ”امروز حا‌ل‌تان چه‌طور است، آقای آمسْتِد ؟“» مادرش همیشه او را مجبور به انجام دادن کارهایی کرده بود که خودش در انجام دادن‌شان یک‌جورهایی دودل بود. مجبورش کرده بود به کلاس پیانو، کلاس‌های هنری و تئاتر برود، که البته هیچ‌کدام هم به جایی نرسیده بودند. آخرش هم به ارتش پیوست و سی سال آزگار خدمت کرد و بعد هم بازنشسته شد. زن‌هایش تشویق می‌کردند که برای خودش سرگرمی‌هایی دست‌وپا کند که البته آن هم فایده‌ای نکرده بود. حالا دیگر تمامش گذشته بود و رفته بود پی کارش.   
داشت به آقای آمستید فکر می‌کرد؛ مردی که شاخ شیپور روی گوشش می‌گذاشت. حتماً او هم در کودکی‌اش پیرمردها یا پیرزن‌هایی را دیده بود که جایی می‌نشستند و شیپور روی گوش‌های‌شان می‌گذاشتند. به این فکر کرد که چه‌طور همان‌ها هم قبل‌تر‌ها که بچه بوده‌اند، پیرترها را با این شیپورها دیده بودند و همین‌طور الی آخر. دقیق نمی‌شود گفت تا چند نسل قبل‌تر این روند بدون تغییر ادامه داشته. از این‌جور چیزهای ساده و ثابت در زندگی انسان در گذر زمان. 
بعد به گوشی آیفونش فکر می‌کرد و بدبختی‌های که به بار آورده بود، درباره‌ی سمعکش، پروستاتش، معامله‌اش، درباره‌ی آرنجش، سوی چشمانش و لرزان و لرزان‌تر شدن دست‌خطش. وقتی عین همین مسئله برای مادرش، پدرش و بالاخره برای فرانسیس  هم اتفاق افتاده بود او به‌وضوح متوجه شده بود.
فکر کرد، هزاران سال پیش، چند نفر از آن مادربه‌خطاها با آن شیپورها شادتر از او زندگی کرده‌اند. چند نفرشان شاد مرده‌اند؟ شادی به معنای واقعی کلمه. چند نفرشان در تمامِ طول عمر شاد باقی مانده‌اند؟ آیا همیشه کسی را داشته‌اند که با او صمیمی بوده و سبک‌سرانه تا لحظه‌ی آخر همراهش از ته دل خندیده باشند؟ اگر فرانسیس زنده بود، شاید این‌ چیزها را جلوِ شومینه برای او تعریف می‌کرد. اگر رفیق دوران ارتشش، تالماج کوچران ، زنده بود، می‌توانست به او تلفن کند و بگوید «تالماج، تو سمعک‌های من را نمی‌خواهی؟» و در موردش با هم کلی بگویند و بخندند. 
فارست حالا دیگر در حیاط پشتی خانه بود. روی صندلی راحتی‌اش بیرون، رو به آفتاب صبحگاهی، لم داده و گرمای آن را روی صورت و زانوها و سینه‌اش حس می‌کرد. هوای صبح‌ خنک بود. موج شدیدی از غم‌ به او هجوم آورد، بعد در قفسه‌ی سینه‌اش پیچید و درد گرفت.
نمی‌توانست از فکر سمعک‌هایش بیرون بیاید. به ذهنش رسید که حتماً لیست بلندبالایی از آدم‌ها وجود دارد که بتواند این سمعک‌ها را برای‌شان به ارث بگذارد، اما شخص خاصی هم به ذهنش نمی‌رسید. ضمن این‌که چه کسی قرار بود سمعک‌ها را تمیز کند و برای جعبه‌ی هدیه آماده‌ی‌شان بکند؟ شاید باید به فکر سازمانی می‌بود که  از طرف او این سمعک‌ها را بدهد بروند. به فکر بنگاه خیریه‌ی گودویل  افتاد ــ چند خانم مُسن دارند آن‌جا خرید و از پشت ویترین نگاه می‌کنند و می‌گویند: «این‌‌ها سمعک‌اند؟» ــ و سمعک‌ها به رنگ خاکستری روشن، کاملاً تروتمیز، هر کدام با آن سیم‌های پلاستیکی ظریفی که قرار نیست ببینی‌شان و آن اسپیکرهای کوچک به اندازه‌ی سر چوب‌کبریت که داخل مجرای گوش‌تان قرار می‌گیرد، کنار گردنبندها و حلقه‌ها و گوشواره‌ها آن‌جا بودند. خانم فروشنده‌ می‌گوید: «اوه، بله این‌ها خیلی درجه‌یک هستند. فکر کنم قیمت خرده فروشی‌شان چند هزار دلار باشد و این‌ها چی؟... فقط دویست دلار!» او و خانم مسن هر دو به ویترین نگاه می‌کنند، اما برچسب قیمت چرخیده است، پس فروشنده دسته‌کلیدش را بیرون می‌آورد و ویترین شیشه‌ای را باز می‌کند، برچست قیمت را درست می‌کند، و بعد می‌گوید: «دویست دلاره، بله، دویست دلاره.» 
 
فکر کرد واقعاً چرا بانک سمعک وجود ندارد؟ وای خدای بزرگ! فکرش را بکن که چندتا سمعک فوق‌العاده‌ خوبِ قابل‌استفاده می‌شود توی بنگاه‌های خیریه‌ی کفن‌ودفن پیدا کرد؛ تازه اگر در گودویل کار می‌کردی، چه چیزها که به خانه نمی‌بردی! خدا را شکر که از این یک  کار اجتناب کرده بود.
فارست می‌خواست بلند شود، اما دوباره تکیه داد و نشست. داشت به این فکر می‌کرد که چه‌طور طی سال گذشته همه‌چیز رو به زوال و فنا رفته. به قول ترانه‌ای که می‌گوید: «من در قعر قهقرا هستم.» حتی متوجه شده بود که وقتی سمعک‌هایش را توی گوشش می‌گذارد هم، شنوایی‌اش دارد کم و کمتر می‌شود. با این‌حال سمعک‌های خیلی خوبی بودند و می‌شد به‌درستی تنظیم‌شان کرد.
صدای سوت قطار ساعت یازده صبح را شنید. یک قطار کندرو بود، قطار سریع‌السیر بین ساعت دو تا دو و نیم بعدازظهر به آن‌جا می‌رسید. قطار کندرو صبحگاهی با تلق‌وتلوق و صدای خراشیدگی ریل‌ها همراه بود، ولی قطار سریع‌السیر یک جور صدای یکنواخت با غرشی بلند و تندو‌تیز داشت. با سرعت زیادی حرکت می‌کرد. این همان قطاری بود که دوست داشت از نزدیک تماشایش کند. فکر کرد این صدا در مقایسه با صدای اولین قطار‌ها در سال 1850 یا زمانی که آخرین میخ‌های ریل‌های راه‌آهن در مرکز کشور کوبیده شده بود، چه فرقی دارد. چند نفر از مسافران که سوار اولین قطار مسافربری کشور شده بودند ممکن بود آن شاخ‌های شیپوری را روی پاهای‌شان گذاشته باشند؟ شاید هم بعضی‌شان از همان شیپورهای خانوادگی که صدها سال است به ارث رسیده استفاده می‌کردند.
لابد این‌جور وسیله‌ها از نسلی به نسل دیگر می‌رسیدند. پس چرا آن‌ها را در مغازه عتیقه‌فروشی نمی‌بینی؟ به تمام سمعک‌هایی فکر کرد که اندازه‌ی یک بسته‌ی کوچک سیگار بودند؛ همان‌ها که توی جیب پیراهن جا می‌شدند و سیمی داشتند که به یکی از گوش‌ها می‌رسید. در فکرش به دهه‌ی پنجاه میلادی برگشت. یادش نمی‌آمد تا‌به‌حال زنی را با یکی از آن‌ها دیده باشد. در آن زمان آدم‌ها می‌بایست از این مدل‌ها داشته باشند.
 دستیارش، سارا، بایستی تا ظهر پیدایش شود و همراهش ناهار و مقداری اوراق کاری برایش بیاورد. او کارمند وظیفه‌شناس و قابلی بود. فارست بالاخره مجبور شده بود سه تا دیگر از کارمندانش را هم مرخص کند بروند. آمد داخل خانه تا منتظر سارا بماند.
زمانی را به یادش آمد که برای سرطان پرستات ام‌آرآی  انجام داده بود، تا معلوم شود که آیا سرطانش پیشرفت کرده یا نه و اگر کرده، چه‌قدر. صداهایی را به یاد آورد که از آن دستگاه بلند می‌شد؛ دستگاهی که او را در خود بلعیده بود. 
آن‌ها شبیه هیچ صدای دیگری نبودند. صدایی زیر و تیز حدود پانزده دقیقه تکرار شده بود بعد یکهو به تلق‌وتلوقِ بلندی بدل شد. اما آخرین صدایی که شنید بود ممکن بود چیزی شبیه به این دو کلمه باشد: «برو مرد، برو مرد، برو مرد، برو مرد، برو مرد...» و همین‌طور بارها تکرار شده بود. 
زنگ در زده شد. فارست به سارا خوشامدی گفت. بعد رفتند به آشپزخانه و سارا ناهار او را همراه با اوراق اداری‌ای که روی‌شان کار کرده بود، روی میز گذاشت. از فارست پرسید حالش چطور است. بهتر شده است؟ و او جواب داد: «خوبم،» بعد ادامه داد: «سارا، بذار سؤال یک کم عجیبی ازت بپرسم، در خانواده‌ی شما کسی هست که گوشش سنگین باشد و احیاناً از داشتن سمعک خوشحال بشود؟»
«بله. بله. مادرم هست.»
پس، از سارا خواست که نام مادرش را روی دفترچه یادداشتش بنویسد و وقتی که سارا رفت، متمم کوچکی برای وصیت‌نامه‌اش نوشت و آن را با گیره‌ی کاغذ روی وصیت نامه‌اش، در جایی اضافه کرد که قبلاً هم چندین گیره‌ی کاغذ دیگر زده شده بود. قبلاً به فرزندانش گفته بود که هرازچندگاهی این کار را خواهد کرد. و وکیلش هم از این موضوع مطلع بود. 
ناگهان به‌شدت عصبی شد و لرزه‌ی خفیفی به جانش افتاد. به طرف حمام رفت و سمعک‌هایش را درآورد و لبه‌ی روشویی گذاشت‌شان. به خودش توی آینه نگاه کرد؛ دره‌ای بسیار بزرگ و عمیق، دره‌ای تاریک دید و حضورش را احساس کرد، همان دره‌ای که بین خودش و آقای آمستید قرار داشت که آن دورترها در آن سوی دره، روی تپه‌ای نشسته بود. دره خیلی بزرگ و عمیق بود، آن‌قدر بزرگ که همه‌ی چیزهایی که مادرش برای اولین‌بار دیده بود، مثل هواپیماها و اتومبیل‌ها، تلفن‌های سیمی، الکتریسیته، جت‌ها، جنگ‌ها، و جنگ‌ها، جنگ او، ازدواج‌های او، و بچه‌هایش در آن گنجیده بود. دره، گویی که موجود زنده‌ای باشد، مدام در حال رشد و گسترش بود. 
فکر کرد کاش می‌توانست روی کسی حساب کند که دوستش داشته باشد، کاش به عشق‌وعاشقی کمی اهمیت داده بود، کاش کسی پیدا می‌شد که کمکش کند تا باز هم چیزهایی را که هنوز در انجام دان‌شان مردد بود تجربه‌ کند. کاش می‌توانست به گذشته‌ها برگردد یا کمی بیش‌تر در آینده به پیش برود.
از کنار صندلی راحتی‌ای که در حیاط پشت خانه رویش می‌نشست، عبور کرد و رفت تا خودش را به دیدار قطار برساند.
 

  •  Forrest
  •  Umstead
  •  Frances
  • Talmadge Cochran
  •   MRI

 

مطالب مشابه