
جوانتر که بودم اوضاع از این قرار بود: هیچوقت سر مخ زدن کم نمیآوردم. لاف نمیزنم، قسم میخورم که لاف نمیزنم. شاید چون با سه خواهر بزرگ شدم، متوجهی؟ دروداف همیشه دوستم داشتند، دروداف سیاه هم همینطور. پسر هر وقت میرفتم بیرون، چشمشان دنبالم بود. خودت بهتر میدانی، زنها بیمنظور به قیافهی کسی که نمیشناسند نگاه نمیکنند. درست میگویم دیگر؟ خب بله، مخ چندتایی را زدم. یکیشان از بچههای دانشکده بود. خیلی وقت است بهش فکر نمیکنم. عایشه. خودش بیشتر از بقیه به من نزدیک شد. سال دوم، بیشتر از خوابگاه خودم توی آپارتمان او میماندم. کلی با هم بودیم. همه جوره با هم قاتی شدیم. پیکنیک تو پارک شهر. لاسخشکهی روزانه، کنار ساحل بیلوکسی. مردم خیره نگاهمان میکردند. اوایل خیال میکردم محض خوشگلی اوست. هیکل داشت چهجور. منظورم فقط بقچهبندی و چیزهای دیگرش نیست. صورتش گرد بود. از چشمهاش هم هر چی بگویم کم گفتم. ولی خب بعدش کمکم سرد شدیم.
بعدش، با سامانتا ریختم رو هم... ای برادر! موحنایی لاکردار! چرا باید همیشه این مُرده را بکشی بیرون؟ میخواهی بدانی بین ما چه اتفاقی افتاده، کایل؟ اجازه بده بگویم. هیچوقت حرفش را نزن. این ویسکی گه سردرد میآورد. چیز بهتری سفارش بده. لعنتی اینقدر بیشعور نباش. سامانتا حرف نداشت، خیلی سریع به هم دل باختیم. قضیهمان از آن قضیههای معمولی نبود، کشش صرف و سروظاهر. سامانتا بالابالا میپرید. دلش میخواست با من امپراتوری بسازد. پدرش پیر بود؛ مالک شرکتی که پخش دستگاههای ویدئو پوکر را در کافهها به عهده داشت. میدانم که قضیهی خیلی مهمی نیست اما فکرش را بکن که فقط در نیواورلئان چند تا کافه هست؟ خانوادههه توپ توپ بود و سامانتا میخواست یک روزی روی همهچیز دست بگذارد و اختیارش را بگیرد و کارشان را گسترش بدهد.
یک روز آمدم به آپارتمانمان در مرکز شهر. آن موقع نامزد کرده بودیم. قرار بود ژوئن عروسی بگیریم. خانهای در محلهی اُلد مِتِری زیر سر داشتیم که خانواده تشکیل بدهیم. پدر و مادرش کل هزینه را میدادند. خب وظیفهشان بود. خانوادهی من آه در بساط نداشت. خودم هم یکلاقبا. آن روز، آپارتمان خیلی ساکت بود. گمان کردم سامانتا رفته بیرون بدود، شاید هم پایین توی کافیشاپ باشد، اما روی تختخواب نشسته و مشتی کاغذ توی دستش گرفته بود. قیافهاش در هم بود. وحشتناک به نظر میرسید. پرسید چرا چنین دروغی گفتهام. کاغذها را پرت کرد توی صورتم که پخش شدند کف اتاق. به گمانم شکش برده بود که به او خیانت میکنم؛ ظاهراً کارآگاه خصوصی استخدام کرده بود که مرا بپاید. من اینکاره نبودم. کاغذها را جمع کردم.
یکی از دستهگلهای شرکتی بود که دیانای آدم را بررسی میکند. نظر سامانتا نبود. میگفت احتمالاً مادرش فنجانی را که از آن نوشیدم یا چیز دیگری را پاک کرده و برده داده آزمایش. خب عصبانی بودم. منظورم این است که کی این کار را میکند، برادر! میخواستم سرم را به دیوار بکوبم. زیر درصدها خط کشیده بودند. کلی ویژگی اروپایی در من بود، ایرلند و ایتالیا، اما اینجا نوشته بود بیستوچهار درصد افریقایی مناطق بیابانی. به سامانتا گفتم به نظرم شایعه است. سامانتا گفت تعصبی ندارد اما باید به فکر آبروی پدر و مادرش باشد. به دوستاش چه جوابی بدهد؟ به ناناش؟ حدود یک هفته بعد زدم بیرون.
کایل جان، این بهتر است. ویسکی اصل است، نه؟ گمان نمیکنم آن اوراق درست باشند. به نظرم یک مشت آشغال کامپیوتریاند. من شجرهنامه دارم. بچه که بودم، پدرجد و مادرجدم هنوز زنده بودند. رگوریشهشان تو سیسیل بود. میراث خانوادگی را میشناسم. لامصب باز هم بریز. آب از دستت نمیچکد. دوبرابرش کن. جالب این است که سالها بعد، تو فسیتوالی که در پونچاتووالا راه انداختند، به عایشه برخوردم. آره. صورت نگو هلو. از همان جایی که قطع کرده بودیم، پیگرفتیم. آخرش، یک شب از آن کاغذها به او گفتم و او اینطور بود که: «خودم شکم برده بود، تو سفید قاتی رنگهات نداری، برای همین هم هست که خوشگلی.» البته واقعاً اینجوری نگفت. پرافاده بود. رفته دکترای زبان انگلیسی گرفته و تو دانشکدهای درس میداد. از من بهتر حرف میزد. یکیدوبار بهش گفتم که برگه اشتباه بود اما فقط سر تکان داد. خلاصه که بار دوم هم خیلی دوام نیاوردیم. نمیشد وادارش کنم بابت چیزی که نیستم، دوستم بدارد.