خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

علیه حافظه

یادداشتی بر رمان رفتن(ها)
۲۲ مهر ۱۴۰۵
نویسنده:
مهدی فروتن
share
share
close
علیه حافظه

صبح یک روز تعطیل پاییزی بود که به فکر غیاب گنجشک‌ها از شهر افتادم. این مسئله ناگهان خودش را از جریان بدیهی رویدادها جدا کرده بود. از پنجره‌ی اتاق بیرون را نگاه کردم. دو کلاغ بر بلندترین شاخه‌ی تنک درخت حیاط بی‌صدا نشسته بودند.
به حافظه‌ام رجوع کردم تا آخرین خاطره‌ام از پرواز یک گنجشک را بازیابی کنم اما هیچ تصویر نزدیکی تداعی نمی‌شد؛ در عوض و کمابیش ناخودآگاه، تصاویری زنده و با جزئیات دقیق را از گنجشک‌های کودکی به ذهن آوردم. آن زمان گنجشک‌ها نماد دست‌نایافتنی‌ترین عناصر زندگی بودند. هر بچه‌ای دست‌کم یک‌بار تلاش کرده بود گنجشکی را به دام بیندازد. من هم یک‌بار دام ساده‌ای با الک گرد که بر یک تکه چوب خم شده بود ساختم. دام را بر گودی باغچه که خوراکْ در آن گذاشته بودم پهن کردم و ساعت‌ها منتظر ماندم تا بالاخره گنجشکی گرسنه سراغ ریزه‌نان‌ها آمد. نخی را که به تکه‌چوب وصل بود کشیدم و گنجشک به دام افتاد.
وقتی به سراغش رفتم تازه دستم آمد فکرِ بخش مهمی از ماجرا را از پیش نکرده‌ام. چه‌طور می‌خواستم گنجشک چابک را از زیر دام بیرون بکشم؟ پرنده‌ی کوچک سراسیمه خودش را به دیواره‌های قفس می‌کوبید و تقلا می‌کرد راه خروجی پیدا کند. بالاخره دست بردم زیر الک و نصفه‌ونیمه بدنش را چنگ زدم. در یک لحظه به نظرم رسید فشار دستم ممکن است گنجشک را له کند. مشتم را کمی شل کردم و گنجشک از دستم پرید و رفت. در زمان بازیابی این تصویر تقریباً مطمئن بودم آن لمس آزارنده را در حافظه‌ی دست‌هایم می‌فهمم. (بعدها به‌ طور اتفاقی در گزارشی خبری خواندم که چه‌طور ساخت‌وسازهای مدرن شهری و نماهای یک‌پارچه‌ی ساختمان‌ها مجال لانه‌سازی را از گنجشک‌ها سلب کرده و آن‌ها را از شهر فراری داده‌اند.)
کتاب آخرِ جولین بارنز، نویسنده‌ی مشهور انگلیسی، کمابیش درباره‌ی این چیزهاست؛ آن‌چه او «خاطرات خودزندگی‌نامه‌ای ناخواسته» [تعبیر مترجم] یا Involuntary Autobiographical Memory (IAM) می‌نامد. مجموعه‌ی تصاویری که بی‌درنگ و بی‌زمان و پی‌درپی به ذهن ما متبادر می‌شوند و هویت ما را (یا لااقل آن‌چه ما هویت خود می‌پنداریم) می‌سازند.
بارنز در این «آخرین کتاب» خود با مسئله‌ای بنیادین مواجه است: حافظه سازوکار ما برای ساخت و بازآفرینش هویت است یا، بالعکس، ابزاری علیه ما که ناخودآگاه و مدام در برابرمان صحنه‌آرایی می‌کند؟ تصاویری که نمی‌دانیم چه‌قدر حقیقی‌اند و چه‌قدر در خاطرمان «جای‌گذاری» شده‌اند.
فرم کار بارنز همانند اغلب کارهای متأخر او پیچیده و چندلایه است؛ ترکیبی از جستار، داستان، زندگی‌ خودنوشت. بااین‌حال، او در این کتاب بسیار به خودش نزدیک است. به خودِ نویسنده‌ای که در آستانه‌ی هشتادسالگی به سرطان خون (مرضی که به قول پزشکانش درمان‌ناپذیر اما مهارپذیر است و قرار است نجیبانه به همراه میزبانش در یک لحظه از جهان محو شوند) گرفتار است و مدام در هجوم IAMهایی است که توأمان ذهنش را می‌تراشند و فعال می‌کنند (مثل قرص‌هایی که در غذای سگ پیرش می‌ریزد تا خون را در مغزش به گردش وادارد و زوال ادراک حیوان را به تأخیر بیندازد.)
در فصل‌های ابتدایی و بعد از پیشدرآمدی نسبتاً کوتاه، بارنز پرده‌ی دومی را می‌گشاید که ماجرای گسست و پیوست دو دوست قدیمی خودش است، استیون و جین. رفقای گرمابه و گلستانی که سال‌ها پیش عاشق هم شدند، از هم جدا شدند و حالا، در آستانه‌ی شصت‌سالگی، به هم برگشته‌اند. فرصتی که از یک جهت برای بارنز این‌قدر ناب بوده که، علی‌رغم قولش به جین، آن را برای ما و همه برملا کرده است: «فرصت پیدا کردن دوست‌های تازه‌ی قدیمی.»
واقعیت این است که این فصول میانی مفصل هم چیزی نیستند جز همان که بقیه‌ی متن هست: تلاشی برای تخطئه‌ی رنج مرگ در روزهایی که به قول خودِ بارنز: «سر و دل همچنان کار می‌کنند و بدن رو به زوال است اما همین که برعکس نیست خوب است.» نویسنده‌ها هم مثل همه‌ی مردم وقتی بوی مرگ را می‌شنوند علیه آن می‌شورند، علیه آن «گریزناپذیرترین». شورش بارنز اما بیش از همه علیه حافظه است، علیه بوی نان سوخته که در نوجوانی برای پوشاندن عطر تند تن معشوقش در خوابگاه کالج به راه انداخت، علیه رستگاری خوش‌بینانه‌ی مسیحایی، علیه کوارتت زهی بتهوون که یادآور یک هماغوشی موفق است، علیه احساس متضادی که از وصال، جدایی، وصال و باز جدایی دو دوست قدیمی به او دست می‌دهد، علیه هویتی که حافظه برای ما ساخته و می‌سازد و نویسنده همچنان به آن مظنون است.
ماجرا، درست پیش از پرده‌ی آخر، معطوف به «تن(ها)» می‌شود. حافظه برای ما، و برای نویسنده، بیش از حد ناشناخته است. از همین منظر، پرداختن به جسم و بدن و درک زوال ملموس آن برای خودش تسکینی است. اریش فوروم می‌گوید سادومازوخیسم بیماری قرون جدید است، مرضی که از بیگانگی با ذهن و هویت سرچشمه می‌گیرد و به تن سرایت می‌کند. سادیست‌ها و مازوخیست‌ها هر دو برای برآوردن خواهش نفس‌شان به تنی دیگر (چیزی به غیر از «خود») نیازمندند.  با این ادراک مفهوم «درد جسمانی» و «تماشای زوال تن» شاید ابزار ما باشد برای بازیابی هویت، برای مقابله با فریبکاری حافظه. این است که در این بخش‌ها نویسنده به شکلی وسواسی از دردهای تنش، از حجاری سوزن‌های خون‌گیری، از بثورات پوستی ناشی از مرض و از جزئیات تجویزهای مکرر پزشکی می‌گوید. این‌طور خودش، و ما خودمان، را احساس می‌کنیم، زیر همان سوزن‌های خون‌گیری و پرخاش عصب‌ها و خرچ‌خرچ مفاصل و طبله‌کردن و ریختن پوست خشکه‌زده. 
بارنز نوشته که همسرش، سال‌ها قبل از آن‌که از تومور مغزی بمیرد، دفترچه‌ای داشت به نام «روزنوشت زوال» که از پنجاه‌وپنج‌سالگی، وقتی در سلامت کامل بود، تا یک سال قبل از مرگش پیوسته در آن یادداشت می‌کرد. خلاصه‌ی یادداشت‌ها این‌ها بودند: «فیزیوتراپی برای التهاب تاندون دست راست، درد در بازوی چپ و ضعف در مچ دست راست، لیزر جای زخم روی گونه‌ی چپ، فیزیوتراپی برای شانه‌ی چپ» و بعد فهرست قرص‌ها و دواهایی که مصرف می‌کرده: «پروجست، رتینووا، دی‌اچ‌ای‌ال، فیبروژل، افودیکس، گل راعی، ماینوسین، لاکریلوب، سولاریز، ژل فلدن و قرص‌های خواب‌آور (بی‌نام)» بعد از دردهایش نوشته: «دست‌ها و پاها و شانه‌ها، تخلیه‌ی جرم گوش با مکش، ترکیدن رگ در چشم چپ، درد دنده‌ها، گل‌مژه، درمان نورومای مورتون، گرگرفتگی‌های ناگهانی، روزاسه، لرز، تهوع، بثورات پوستی، ورم مفاصل، آرتروز احتمالی و لیزر اورژانسی برای پارگی شبکیه.» و بارنز در این دفترچه‌ی یادداشت شخصی که به سمع‌ونظر ما رسانده این‌طور می‌نویسد: «سرطان خون من ترکیبی است از ترومبوسیتمی اساسی (اساسی!) و پلی‌سیتمی ورا؛ دو نوع از سه نوع نئوپلاسم میلوپرولیفراتیو... همان‌قدر که از هم‌کلام شدن با پلیس لذت می‌برم از هم‌کلام شدن با پزشکان و پرستاران هم سرِ شوق می‌آیم... این‌بار در چهار هفته چهار واحد نیم‌لیتری خون می‌گیرند، در واقع مجموعاً 2/2 لیتر... هماتوکریتم را باید پایین بیاورند... داروهای روزانه‌ام: یک گرم شیمی‌درمانی خوراکی، رقیق‌کننده‌ی خون، سیمواستاتین، آمی‌تریپتیلین، اسپری خوراکی ویتامین دی... من آسترازنکا زده‌ام... گاهی دلم برای سرطانم می‌سوزد، هر چند باید مراقب باشم که به‌هیچ‌وجه به آن شخصیتی انسانی ندهم...» متوجه اصل موضوع شدید؟ مردن در مقام یک رواقی‌مسلک خیلی خیلی آسان‌تر است.
فصل آخر روایت یک تسلیم تدریجی و محتوم است، سرسپردگی به کائناتی که «راه خودش را می‌رود.» نویسنده ما را وامی‌گذارد به ادامه‌ی زندگی (یا نفرین‌مان می‌کند؟): «بدیهی است که منِ خداناباور/لاادری‌گرا مزیت چندانی در مرده‌ بودن نبینم، جز چند دلخوشی کوچک: دلخوشی‌ام بابت زمانه‌ای که در آن زندگی کردم که عمدتاً صلح‌آمیز بوده و... دلخوشی دیگری هم هست، از نوع منفی و بسیار تیره‌تر، چیزهایی که با رفتنم شاید ازشان قسر دربروم: جهانی که می‌سوزد و در هین حال صاحبان قدرت با بی‌اعتنایی سربرمی‌گردانند؛ احتمال بالای زمستان هسته‌ای، چه از سر تصادف چه از روی شرارت، امکان نابودی دموکراسی...» (آیا همه‌ی این احتمالات تیره آن زمان که هنوز بارنز سرطان خون را با خودش به مقتل نمی‌برده در جهان نبوده‌اند؟ یا اکنون که او به نیستی خودش قانع شده همه‌ی این نفرین‌ها برای بقیه که هنوز هستند آشکار شده است؟»
در آخر، نویسنده با مخاطبی سخن می‌گوید که شاید ما باشیم، شاید همه‌ی آن IAMهای که هنوز و هر روز به ذهنش هجوم می‌برند، شاید آدم‌های گذشته، شاید تجسم خاطراتی که در شامه و لامسه‌اش مانده‌اند، شاید با سرطانش، و البته شاید با حافظه‌اش: «با این‌همه، امیدوارم در این سال‌ها از رابطه‌مان لذت برده باشی؛ من که برده‌ام. حضورت به معنای دقیق کلمه برایم لذت‌بخش بوده. حقیقتش این است که بدون تو هیچ‌چیز نبودم. پس فقط لحظه‌ای دستم را آرام روی ساعدت می‌گذارم -نه، نگاهت را برندار- و بعد بی‌صدا می‌روم؛ نه، نگاهت را برندار.»

 

مطالب مشابه