خانواده‌ی فرهنگی چشمه /چشمه‌خوان / یادداشت

انتزاع را در آغوش می‌گیرم

درس‌هایی از ریچارد مایر
۲۲ مهر ۱۴۰۵
share
share
close
انتزاع را در آغوش می‌گیرم

برای مقدمه‌ای بر بحث درباره‌ی کار خودم، می‌خواهم خلاصه‌ای فشرده از وضعیت امروز معماری ارائه کنم؛ چیزی در حد یک جمع‌بندی کلی. اما می‌خواهم بدانید که در این تلاش هیچ ادعایی درباره‌ی بی‌طرفی ندارم، چون ذهنی را با خود به این بحث می‌آورم که زیر بار پیش‌داوری است و بیش از اندازه به موضوعات مورد بحث نزدیک. من فاصله و خونسردی و سنجش‌گری منتقد را ندارم. اظهارنظرهای من هم از حرارت درگیری نزدیک با موضوع و هم از باورهای راسخ من تأثیر می‌گیرند.
پلورالیسم، التقاط‌گرایی، پست‌مدرنیسم و تمام «ایسم»‌های دیگری که امروز در معماری رواج دارند، از فروپاشی بنیان ایدئولوژیک جنبش مدرن حکایت می‌کنند. بعضی‌ها می‌گویند خوشبختانه از شبح جزم‌اندیشی مدرنیستی رها شده‌ایم؛ از مسئولیت سنگین و هراس‌آورِ ساختن جهانی بهتر از طریق معماری. بعضی دیگر می‌گویند سرانجام هنرمان را آزاد کرده‌ایم، استقلال آن را به دست آورده‌ایم و آن را از اسارت یک جبرگرایی آرمان‌شهرگرایانه بیرون کشیده‌ایم؛ اسارتی که غیرواقع‌بینانه به نظر می‌رسد و بیشتر اوقات نتایجی فاجعه‌بار به بار می‌آورد.
ایمان بزرگ به معجزه‌ی فناوری و ایمان بزرگ به معمار به‌عنوان کسی که می‌تواند راه‌حل‌های فراگیر برای جهان ارائه کند، به پایان رسیده است. حالا اساساً معنای این وضعیت آن است که موضوع اصلی هنر ما تغییر کرده است. دیگر آرمان یا آینده نیست، بلکه واقعیت، اکنون و گذشته است.
اگر معماری را پرداختن به فرم‌های معنادار بدانیم، آنگاه مطلق‌گرایی سخت‌گیرانه‌ی مدرنیسم همچون دوره‌ای جلوه می‌کند که در آن بسیاری از معناهای بنیادی فراموش یا ممنوع شدند. هدف این پلورالیسم جدید آن است که تمامیت تجربه‌ی معنادار انسانی را دوباره در دسترس قرار دهد. و برای این منظور، تاریخ به بُعدی با اهمیت بنیادی تبدیل می‌شود.
احیای سنت نئوکلاسیک برای موج جدید معماری، یعنی پست‌مدرنیسم، اهمیت ویژه‌ای دارد؛ نامی که به‌طرز قابل‌توجهی گویای چیز چندانی نیست، اما در واقع طیف گسترده‌ای از سبک‌ها را دربرمی‌گیرد.
تفاوت بنیادی میان پست‌مدرنیست‌ها و پیشینیان مدرنیستشان، از نگرش آن‌ها به نقش بیانی و آموزشی معماری ناشی می‌شود. آیا معماری باید با انسان درباره‌ی انسان سخن بگوید، یا درباره‌ی معماری، یعنی درباره‌ی خودِ شیء؟
در سنت نئوکلاسیک، معمار از فرم‌هایی استفاده می‌کرد که به کالبد فیزیکی انسان ارجاع داشتند. یک ساختمان پا، بدن و سر داشت. موضوع معماری، رابطه‌ی میان انسان و طبیعت بود.
اما مدرنیسم، با رهایی فنی خود و رد گذشته، در پی آن بود که انسان را از طبیعت متمایز کند. این عمل انتزاعی اجازه می‌داد ساختمان به زبان خودش سخن بگوید و از امکان تحقق اشیایی تجلیل می‌کرد که در خدمت انسان بودند، اما از او متمایز بودند.
مدرنیسم در پی بیانی ناب بود. عناصر به مواد خام تقلیل داده می‌شدند و از تاریخ‌مندی جدا می‌شدند تا دوباره به‌عنوان ساختار شکل بگیرند.
البته این به آن معنا نیست که مدرنیسم برای اهداف نمادین از ارجاعات کهن‌الگویی و تاریخی استفاده نمی‌کرد. اما هرگز بازنمایانه نبود.
در اساس، پست‌مدرنیسم بازگشتی است به بازنمایی در معماری. بازگشتی است به برداشت انسان‌وارانگارانه از معماری، به‌عنوان بازتاب یا تصویری از خودِ انسان. معماری را پیش از هر چیز وسیله‌ای برای بیان معناها و احضار خاطره می‌بیند.
در بهترین حالت، این می‌تواند به معنای معماریِ کلاژی غنی باشد؛ لایه‌گذاری پیچیده‌ای از معنا، نماد و تصاویر دگردیسانه. اما در بدترین حالت، به خوانشی تحت‌اللفظی از نقل‌قول‌ها و اشارات تاریخی تبدیل می‌شود که در نهایت یا آن‌قدر قابل‌فهم و آشکارند که دیگر جذاب نیستند، یا آن‌قدر رازآمیز و تخصصی‌اند که قابل‌فهم نیستند.
خطر اینجاست که تقلیل معماری به زمزمه‌ای نامنسجم از سبک‌ها، مجموعه‌ای بسته‌بندی‌شده از معناها و، بدتر از آن، نگاه تاریخی و التقاطی آن، معماری را از ارزش‌گذاری مصون می‌کند. همه‌چیز و هر چیزی قابل‌قبول می‌شود.
زیر چتر پست‌مدرنیسم می‌توان مسیرهای بسیار متنوعی پیدا کرد. این مسیرها از پذیرش امر تصادفی یا غیرمنطقی و نوعی سلیقه‌سازی آشوب‌زده یا منحرف ــ که در آن قواعد هیچ‌گاه واقعاً تثبیت نمی‌شوند و امر معمولی به فضیلتی تبدیل می‌شود ــ تا بازی‌های زبانی ظریف و پیچیده‌ای را دربرمی‌گیرند که ساختاری ذهنی و هزارتووار برای خود ایجاد می‌کنند، اما این ساختار در نهایت هرگز به‌طور کامل در قالب معماری بیان نمی‌شود.
در حالت اول، با نوعی دلباختگی به امر آشنا روبه‌رو هستیم؛ جایی که آشفتگی و بی‌نظمی زندگی، که زمانی مدرنیست‌ها آن را پس می‌زدند، اکنون به جایگاهی ممتاز پرتاب شده است. و به ما گفته می‌شود که باید از ستاره‌های فرهنگ عامه و زیبایی‌شناسی دم‌دستی بزرگراه‌ها یاد بگیریم.
دیگر معماری به عنوان چیزی جاودانه دیده نمی‌شود، بلکه موضوعی مصرف‌شدنی و یک‌بارمصرف است که به هوس فرهنگ تجاری و اقتضائات بازار سپرده شده است.
همان‌طور که می‌دانید، تزئینات دوباره مد شده‌اند؛ نماها یا از قاب‌بندی‌ها، سنگ‌کلیدها و ستون‌های کلاسیک انباشته شده‌اند، یا با شیشه‌های آینه‌ای بسیار صیقلی و رنگ‌های های‌تک پوشانده شده‌اند.
این واقعیت که نمای ساختمان در دسترس‌ترین و دوبعدی‌ترین بیان طرح است، نوعی وسواس نسبت به نما ایجاد می‌کند. این امر به نوبه‌ی خود اهمیت پلان و مقطع را ــ یعنی جنبه‌های انتزاعی‌تر ساختمان که در آن‌ها کاوش فضایی موضوع اصلی است ــ کم‌رنگ می‌کند.
باز هم، این کاملاً درون سنت نئوکلاسیک قرار می‌گیرد، زیرا در آن بازنمایی و تصویر بر صحنه مسلط‌اند.
از نظر من تأسف‌آور است که در پایان قرن بیستم باید با چنین تمامیتی به دوره‌ای پیشین بازگردیم و پیشرفت‌های فناورانه‌ای را کنار بگذاریم که ما را تا این اندازه بی‌سابقه آزاد کرده‌اند.
پلان آزاد، نمای آزاد، جدایی پوسته و سازه و تمام بنیان فرمی جنبش مدرن، نوع تازه‌ای از کاوش حجمی را به وجود آوردند؛ کاوشی که به نظر می‌رسد امکانات بسیار بیشتری در خود دارد.
خب، همان‌طور که حتماً متوجه شده‌اید، در این بحث درباره‌ی اینکه امروز کجا ایستاده‌ایم، نوعی تردید و بدبینی وجود دارد. و باید بگویم که خود من هم گاهی «پست‌مدرنیست» نامیده شده‌ام و باید اعتراف کنم که این عنوان فقط کمی آزارم نمی‌دهد، بلکه واقعاً با آن مشکل دارم.
من یک مدرنیست دوآتشه و مطلق نیستم، اما نمی‌توانم باور کنم که وعده‌ی بزرگ و غنای برخی از اصول فرمی مدرنیسم به پایان رسیده باشد؛ چیزی که در واقع خود اصطلاح «پست‌مدرنیسم» بر آن دلالت می‌کند.
کار من در سنت نئوکلاسیک قرار نمی‌گیرد. من بازنمایی را رد می‌کنم و امر انتزاعی را در آغوش می‌گیرم.
دل‌مشغولی من فضاست؛ نه فضای انتزاعی، نه فضایی بدون مقیاس، بلکه فضایی که نظم و تعریفش با زندگی، با مقیاس انسانی و با فرهنگ معماری مرتبط است.
معماری حیاتی و ماندگار است، چون ما را دربرمی‌گیرد؛ فضا را توصیف می‌کند، فضایی که در آن حرکت می‌کنیم، در آن وجود داریم و از آن استفاده می‌کنیم.
من با حجم و سطح کار می‌کنم و فرم‌ها را با نور، تغییر مقیاس و دید، حرکت و سکون دستکاری می‌کنم.
منابع من شامل نمونه‌های بسیاری از تاریخ معماری هستند، اما نقل‌قول‌ها و اشارات من هرگز تحت‌اللفظی نیستند. معناهای من همیشه درونی شده‌اند و استعاره‌های من کاملاً معماری‌اند.
من هنوز مجذوب شاعرانگی مدرنیسم هستم؛ زیبایی و کارآمدی فناوری.
اصول اصلی نظم‌دهنده‌ی کار من به نوعی خلوص مربوط می‌شوند که بخشی از آن از تمایز ذاتی میان ساخته‌ی انسان و طبیعت سرچشمه می‌گیرد. و همین تمایز است که این دو را در رابطه‌ای مکمل با یکدیگر متحد می‌کند.
من مداخله‌ی انسان را سازمان‌دهی زیبایی‌شناختی محیط می‌بینم و امیدوارم بتوانم نظامی منسجم از ارزش‌های متقابلاً وابسته را بر محیط تحمیل کنم ــ می‌توان گفت رابطه‌ای هماهنگ میان اجزا.
و منظورم از این حرف، حل‌وفصل تمام مسائل درهم‌تنیده‌ی فرم، عملکرد و تناسب است.
و مهم‌تر از همه، باید میان کانسپت ساختمان و تجسم فیزیکی آن رابطه‌ای متقابل وجود داشته باشد.
دقت و سخت‌گیری من همچنین جست‌وجویی برای وضوح است، و این جست‌وجو برای من با پلان آغاز می‌شود؛ پلانی که اخیراً ظاهراً مورد غفلت قرار گرفته، اما در واقع کلید کار است.
این تصویر دوبعدی، دستورالعمل‌های لازم برای شیء سه‌بعدی‌ای را که همان ساختمان است، در خود دارد. پلان، همراه با مقطع، ساختمان را شکل می‌دهد.
در حالی که نما تمایل دارد پلان را به تصویر تبدیل کند، پلان و مقطع با معمار درباره‌ی ایده‌های فضایی سخن می‌گویند. اما از میان این دو، پلان متقاعدکننده‌ترین و بنیادی‌ترین بیان ایده‌های معماری است.
من واقعاً معتقدم که ساختمان‌ها باید سخن بگویند. و در کار من، استفاده‌ی مداوم از واژگان مشخص و درونیِ منسجمی از عناصر و مضامین، در طول سال‌ها به من امکان داده است به شیوه‌ای منسجم و شاید تکاملی، خودم را بیان کنم.

منبع:
Richard Meier (Richard Meier & Partners)
Interplay Of Time & Space

 

مطالب مشابه