
علیرضا محمودی ایرانمهر از نویسندگان شناختهشدهی امروز معاصر است که با آثاری چون مجموعهداستان «ابر صورتی» و رمان «حافظخوانی خصوصی»، جایگاه ویژهای میان خوانندگان پیدا کرده است. آثار او وجوه مشترکی دارند که مانند دانههای تسبیح آنها را به هم متصل میکنند. در اغلب آثارش ما با گمشدهای مواجهایم که نبودنش تاثیر عمیقی بر زندگی اطرافیان نهاده و گاهی این گمشده بخشی از خویشتن است. نوولای «در این جنگل بخواب» هم از این قاعده مستثنا نیست. پرسوناژهای این رمان از گمشده و گذشتهای در هراساند که به «حال» آنان شبیخون زده است. با علیرضا ایرانمهر گفتوگویی ترتیب دادیم تا بهتر به عمق و لحظهی بستن نطفهی این پرسوناژها در رمان پی ببریم.
هراس از گذشته در ذهن اثرات ماندگاری میگذارد. پرسوناژهای نوولای «در این جنگل بخواب» درگیر گذشتهایاند که بهشدت بر حال آنها تاثیر گذاشته. مصداق این هراس در زندگی واقعی هم وجود دارد. در نگارش این اثر چهقدر از مابهازای واقعی بهره بردهاید؟
زندگی همه ما تحتتاثیر ترسهایی است که از گذشته میآیند. حتی ترس از آینده نیز ریشه در وحشتی دارد که در گذشته تجربه کردهایم. این واقعیت زندگی بیشتر آدمهاست. ماجراهای این داستان هم شاید در نگاه نخست عجیب به نظر برسند اما دقیقاً تصویری از واقعیت زندگی است. همان ترسهایی که در روابط انسانی تجربه میکنیم ولی در خلوت یک جنگل ممکن است به شکلی غافلگیر کننده ظاهر شوند.
بازگو کردن خاطرات عاشقانه سخت نیست خطرناک است. ممکن است بر روابط جاری ما اثر بگذارد. در برخی از قسمتهای رمان از زبان شخصیتها گفته شده که «بیشتر از این نمیتوانم توضیح دهم یا اینکه نمیتوانم این را کامل توضیح دهم» و انگار که شخصیتها درگیر ناگفتههاییاند که مثل هستهی میوه در گلویشان گیر کرده. به عنوان نویسنده چهقدر به شخصیتهایتان حق میدهید که از این گذشته در هراس باشند و درگیر رازهایشان؟
اگر قرار باشد درباره آدمهای واقعی بنویسم چارهای جز این ندارم که به آنها دربارهی بغضهای گیر کرده در گلویشان حق بدهم. ناگزیرم قبول کنم آنها نمیتوانند دربارهی بعضی چیزها حرفی بزنند. مخصوصاً از تجربههای که خودت را در آن باختهای. اگر هم چیزی بگویند با چیزی که در دلشان دفن شده است فاصله زیادی دارد. حرف زدن از تجربههای عاشقانه سپری شده حتی میتواند ویرانگر باشد و چهار شخصیت اصلی این نوولا تا حدی این را میدانند. آنها هم باید حرف بزنند و هم سکوت کنند و این مثل راه رفتن روی لبهی پرتگاهی ترسناک است.
همهچیز در این رمان بین خیال و واقعیت در حرکت است و انتخاب جنگل برای روایت این داستان هم بر وهم ماجرا میافزاید. چهقدر به تلفیق ژانرها در این اثر فکر کردهاید؟ ما با اثری مواجهه هستیم که هم رئال است هم اجتماعی هم روانشناسی و هم البته هراسانگیز.
مرزهای دانش در روزگار ما بیشتر در فضای «میانرشتهای» پیش میرود، یعنی نقطهای که چند دانش گوناگون مثل فیزیک و ستاره شناسی یا شیمی همهی دستاوردهای شان را یک کاسه میکنند تا به تصویری تازه از جهان هستی دست یابند. به گمانم ادبیات پیشرو نیز ناگزیر «میانژانری» خواهد بود. یعنی ترکیبی از گونههای ادبی و ژانرهای مختلف که همهی دستاوردشان را در نقطهای طلایی یک کاسه میکنند. راستش من اصلاً نمیدانم چطور میشود در داستان از ترسهای عمیق انسان نوشت بی آنکه به اعماق روان او نفوذ کرد یا زمینههای اجتماعی شکلگیری این ترسها را نشان نداد. بنابراین اثری که معنای ترس را میشکافد ناگزیر روانکاوانه و اجتماعی نیز خواهد بود.
گم شدن مفهومی است که در بیشتر آثارتان وجود دارد. آدمهای آثارتان یا گم شدهاند یا از دست دادهاند یا منتظرند. در این رمان به نظر میرسد کسی که رفته اتفاقاً خودش را پیدا کرده و آنها که ماندهاند به نوعی در پی یافتن خودشاناند. دیگران و روابط ما با آنها چه تاثیری بر شناخت عمیق ما از خود میگذارد؟
درد چیزی است که ما آن را به طور شخصی و در درون خود تجربه میکنیم، ولی درمان و رهایی از درد خیلی وقتها شخصی و درونی نیست. نوعی دگردیسی است که در ارتباط با دیگری اتفاق میافتد. به عبارت دیگر میتوانم بگویم دیگری همیشه بخشی از خود ماست و احساس گم کردن کسی یا چیزی همچون گم کردن تکهای از خویشتن است. این گمشدگی یا گمکردگی نیز همچون ترس تجربهای بسیار عمومی ست. شاید حتی محصول ناگزیر زندگی مدرن باشد. شاید هم ذات خود زندگی باشد که همیشه در آن در حال از دست دادن چیزی هستیم. از دست دادن آدمها و خاطرات یا سپری شدن زمانی که برگشتناپذیر است. حتی جذبه شروع یک رابطه تازه نیز از چنین فقدانهایی نیرو میگیرد. راه رهایی از درد نیز چیزی جز این نیست، یافتن تکههای گمشدهی خویشتن و دوباره سامان دادن به خود در نظمی تازه.
مشاهده و تحلیل روابط اجتماعی انسانها در نوشتن آثارشان چه نقشی ایفا میکند؟ ایدهها صرفاً حاصل خیالپردازی و قدرت نوشتن و تجربهاند یا از ارتباط با دیگران، سفر و دیالوگ با مابهازاهای واقعی پرورانده میشوند؟
به گمانم تجربه درونی و مشاهده بیرونی دو روی یک سکه هستند و بدون یکدیگر نمیتوانند وجود داشته باشند. ذهن نویسنده همچون کارخانهای است که از تجربههای واقعی، استعاره و شخصیتهای خیالی میسازد. از این منظر نوشتن کاری شبیه رام کردن اسب وحشی و آزاد است. واقعیت همیشه وحشی و بیشکل است و برای بیرون کشیدن معنا از آن ناگزیر هستی که با قدرت تخیل به آن شکل بدهی. هر چهار شخصیت نوولای «در این جنگل بخواب» و تمام کسان دیگری که در همهی کتابهای دیگرم حضور دارند آدمهای واقعی هستند که در کارخانه تخیل من به شکل شخصیتهای استعاری درآمدهاند.
آثار ادبیات معاصر جهان را دنبال میکنید؟ نویسندهی خاصی هست که فکر کنید از او تاثیر پذیرفتهاید؟
اگر بخواهم صادقانه بگویم ناگزیرم اعتراف کنم که پیوسته تحت تاثیر نویسندگان گوناگونی قرار میگیرم و این تأثیر درونم ماندگار است. فهرست نویسندگانی که شیفتهوار دوستشان دارم و بر من تأثیر عمیق گذاشتهاند بسیار بلند بالاست. اما اثر برخی از نویسندگان عمیقتر است طوری که گاه احساس میکنم با هویت و شخصیم گره خورده و یکی شده است. نویسندگانی چون همینگوی، مارکز، تولستوی، بورخس، موراکامی و چارلز دیکنز تاثیری روانی و شخصیتی و هویتی بر روی من نهادهاند.
فکر میکنید تعقیب آثار معاصر جهان برای نویسندهی ایرانی واجب است تا اثری استاندارد خلق کند؟ آشنایی با سبکها و دنبال کردن موضوعاتی که دیگر نویسندگان جهان به آنها میپردازند ممکن است ادبیات معاصر ما را خلاقانهتر کند و شاید باعث جذب مخاطب بیشتری شود. موافقید؟
آدمی که ساعتها و بلکه روزها تشنگی کشیده باشد به نوشیدن آب فکر نمیکند بلکه با تمام وجود آن را میطلبد و هنگام یافتنش خود را سراپا روی آن میاندازد. خواندن تشنهوار آثار بزرگ جهانی نیز نیاز به فکر کردن ندارد. این برای نویسنده همچون تشنگی تا سرحد مرگ و مسأله بودن و نبودن است. خلق هر اثر تازه همچون شاخهی نورستهای ست که از شاخهای کهنتر جوانه زده. پس ما دانسته یا ندانسته تحت تاثیر آثار دیگران هستیم ولی اگر این تاثیر دانسته و با مطالعه باشد میتواند منجر به آگاهی شود.
شما در آثارتان زبان ساده و روانی دارید. خالی از واژگان سختخوان و نثری که سبک و سیاقش بسیار دور است از نویسندگانی چون گلشیری. و درعینحال فضاسازیها عمیق است و توصیفات جاندار. چگونه با وجود همهی سختگیریهایی که همواره برای نثری به اصطلاح فاخر برای نویسندهی ایرانی وجود داشته چنین نثری را برگزیدید و آن را پروراندید؟
راستش تلاش میکنم در این باره خیلی فکر یا مقایسه نکنم. هر نویسنده بزرگ چیزی دارد که بتوان از او آموخت. ولی سادگی زبان برایم بیشتر نوعی ضرورت است. همچون تمیز کردن شیشه پنجرهای است که باید از آن جهان بیرون را تماشا کنی. گمان میکنم اگر واقعاً حرفی برای گفتن وجود داشته باشد باید زبان را به شفافترین حالت آن رساند. دیگر این که گمان میکنم بسیاری از تلاشها برای به نمایش گذاشتن نثری فاخر و آهنگین ریشه در تظاهر و خودنمایی و بیمایگی مقلدانه دارد. یعنی زبان در خدمت متن و جهان داستان نیست و فقط میخواهد خود را همچون چیزی فاخر و ارزشمند به نمایش بگذارد که البته بدون جوهر داستانی کاری بیهوده است.
«در این جنگل بخواب» هم به نوعی تجربهای تازه به مخاطبی که آثار قبلی شما را خوانده میدهد و هم از سویی دیگر بیشباهت به آثار قبلیتان نیست. امضای شما به عنوان نویسنده که همیشه پای آثارتان میگذارید چیست؟ آن حلقهی مشترکی که همهی رمانها و داستانهایتان را به هم پیوند میدهد چیست؟
به احتمال زیاد این نقطهی پیوند خودم هستم و این البته چندان قابل توضیح نیست. مثل خاطرهای از دوستی قدیمی یا طعم یک غذا میماند که آن را عمیقاً میشناسیم اما قابل توضیح و توصیف نیست. شما نمیتوانید برای کسی که تاکنون طعم چای به یا خورشت قورمهسبزی را نچشیده است با توضیح مواد تشکیل دهندهاش بگویید چه مزهای دارد. اگر در دنیای آثار نویسندهای زندگی کرده باشیم در هر اثرش بخشی از او را پیدا خواهیم کرد و این مثل به خاطر آوردن خاطرهای از دوستی قدیمی ست، بسیار ساده و غیر قابل توضیح. مثلاً اگر شخص همینگوی را دوست داشته باشید فصل مشترک تمام آثار او خود ارنست همینگوی است. این درست مثل طعم یک نوشیدنی یا غذا قابل توصیف نیست و درباره هر کسی که در طول زمان دوستش داشته باشیم صدق میکند. فرقی هم نمیکند نویسنده باشد یا کافهچی یا ساندویچ فروش. من نمیتوانم توضیح دهم چرا هر بار تهران میآیم به ساندویچ فروشی شاهپور میروم و فصل مشترک ساندویچهای مختلفش در چیست. فقط همه چیز را در آن جا دوست دارم.
اینکه مخاطب را درگیر روایت داستان کردهاید ایدهی جذابی است. بارها و بارها در میان روایت او را مخاطب قرار میدهید و خواننده دست در دست راوی مرموزی که او را از میانهی ماجرا به رمان کشانده ماجراها را دنبال میکند. قدرت راوی در این رمان باعث شده تا ضرباهنگ رمان از ریتم نیفتد و خواننده را به دنبال خود بکشاند. به عنوان نویسنده تا چه حد برای انتخاب راوی مناسب برای خلق هر اثر زمان میگذارید و ارزش قائلاید؟
راوی و نظرگاه ستون داستان است. بخش بزرگی از سرنوشت هر متن را راوی آن مشخص میکند. و اگر به جزئیات هر اثری دقت کنیم خیلی زود متوجه خواهیم شد که به تعداد آثار نوشته شده در جهان راویهای مختلف با نظرگاههای متفاوت وجود دارد. ما به راحتی میگوییم فلان اثر با راوی اول شخص نوشته شده است ولی تصور کنید آیا راوی اول شخص رمان «وداع با اسلحه» با راوی اول شخص «گتسبی کبیر» نوشته «اسکات فیتز جرالد» شباهتی به هم دارند؟ هر دوی آنها به ظاهر یک نوع راوی دارند ولی انگار از دو سیارهی متفاوت صحبت میکنند. به عبارتی میتوانم بگویم راوی و نظرگاه را برای هر متن باید از نو اختراع کرد. هرگز با یک راوی ثابت نمیتوان دو متن را نوشت. یعنی حتی اگر تلاش هم بکنید نمیشود. درباره راوی نوولای «در این جنگل بخواب» چند نکته ظریف وجود دارد: اول آنکه ما گمان میکنید این راوی اول شخص است ولی کمی که در اثر پیش بروید میبینید چنین نیست. راوی گاه یکی از شخصیتهای قصه است ولی خود مثل دانای کل خدای گونه در اثر محو میشود. دیگر این که راوی در همان خطوط اول داستان شما را به عنوان خواننده خطاب قرار میدهد و از این جهت شکی از دوم شخص هم میتواند باشد ولی از این نظرگاه نیز میگریزد. و مهمترین مسئله آن که شما نیز به عنوان خواننده این داستان به نوعی راوی آن به شمار میروید و در شکلگیری موقعیت داستانی شریک هستید.
من و دوست عزیزم آقای «رضا بهرامی» نزدیک به شش ماه درباره راوی این نوولا صحبت میکردیم. برای آن که این راوی چندگانه در متن هارمونی مناسبی داشته باشد کل اثر بارها و بارها بازنویسی شد و گره کار گاه فقط در یک جمله در گوشهای ناپیدا از داستان پنهان شده بود.
اگر بخواهید برای مخاطبی که تابهحال اثری از شما نخوانده یکی از آثار داستانیتان را پیشنهاد دهید. انتخاب شما کدام است؟ فکر میکنید کدامیک از آثارتان با مخاطب ارتباط بیشتری میگیرد؟
من زمانی شیفته نمایشنامههای آنتوان چخوف بودم و تصور میکردم داستانهایش در برابر آن نمایشنامههای باشکوه او بیش از حد ساده و پیش پا افتادهاند. ولی بعد از مدتی نظرم کاملاً برعکس شد. احساس ما نسبت به چیزهایی که دوستشان داریم بیش از آن که تصور میکنیم نسبی ست و از حالی به حال دیگر دگرگون خواهد شد. داشتن نظری ثابت به یک اثر همان قدر غیر ممکن است که بخواهیم به کسی بگوییم یک ابر چه شکلی دارد. زیرا هر بار که به آسمان نگاه کنی شکل ابر تغییر کرده است. ولی اگر خودم بخواهم کتابی از خودم را به کسی هدیه بدهم مجموعه داستان «بارونساز» را انتخاب خواهم کرد. کتابی که کمتر از همهی نوشتههای دیگرم دیده شد. کتاب مجموعهای از داستانهایی با ساختار نرم و ژلاتینی ست که ً هر سلیقهای داشته باشی احتمالاً چیزی برای خودتان در آن پیدا خواهید کرد.
از اثر بعدی که در دست نوشتن دارید بگویید.
از چند سال پیش درگیر نوشتن رمانی با فضای تاریخیِ مدرن هستم. رمانی با عنوان «گُدار رودِ بهشت» که به بازآفرینی مدرن داستان زندگی کیخسرو در شاهنامه فردوسی میپردازد. راوی داستان سرهنگی عاشق موسیقی ست که یکی از هنگهای پیاده نظام لشکر ایرانشهر را در آخرین جنگ بزرگ ایران و توران فرماندهی میکند و به اسراری که نباید پی میبرد و رابطهای شگفت و نامنتظره با عجیبترین شهریار ایران، کیخسرو مییابد. در این رمان به شکلی غیر مستقیم تراژدی زندگی سیاوش و فرنگیس و پسرشان کیخسرو را دنبال میکنیم و نیز آدمهایی که ناخواسته در برابر دگرگونیهای عظیم تاریخ قرار میگیرند. این رمان همان طور که در شاهنامه میبینیم تصویری است از مواجههی هراسناک و حماسی انسان با زمان، معنای هستی، اخلاق و تاریخ.